Home / hassanfaraji16

hassanfaraji16

ایران باید بازگردد

بسم الله الرحمن الرحیم   نام داستان :ایران باید بازگردد    نویسنده :حسن فرجی تذکر :این داستان هیچ واقعه تاریخی را به طور قطعی ثابت نمیکند. بخشی از آن از تاریخ ایران در زمان بعد سلطنت سلطان محمد خوارزم بوده ولی بیشتر آن از ذهن نویسنده میباشد. توجه داشته باشید که این داستان قصد لطمه زدن به روحیات-اعتقادات هیچ قوم یا مذهبی را ندارد و فقط یک افسانه ,زاده ی ذهن نویسنده است .نام شاهدخت گل بهار در هیچ ورق از کتاب تاریخ نیامده است و کارهایی که او در آینده میکند جز تاریخ نمیباشد.   قسمت اول :رویارویی خونین …

Read More »

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     نویسنده حسن فرجی           انسان موجودی است ساده ولی در همان حال پیچیده .خود خویش را ساده میپندارد و خیال میکند ,ساده زندگی میکند و ساده میمیرد. اما خیال خیلی از واقعیت دور است .اگر اندکی به دنیای ژرفمان فرو برویم ,درمی یابیم حقیقتی که خود به خویش قبولونده ایم با واقعیت راهی بسیار طولانی ای دارد. انسان زندگی اش را با خون شروع میکند .اما زمانی که در کودکی زخمی میشود گریه میکند .انگار نه انگار که همین دیروز بود …

Read More »

به سوی نابودی(جین،شیطان زمان)۱

  بسم الله الرحمن الرحیم نویسنده :حسن فرجی                     نام داستان : به سوی نابودی (جین شیطان زمان) ژانر :ماورا طبیعی _ اکشن _هیجانی _قدرت های شیطانی ———————————————————————————— قسمت اول :نابودی ———————————————————————————— اِهو اِهو اِهو .اِهو اِهو اِهو .چه اتفاقی افتاده .دود ,دود همه جارو دود گرفته  جان :مری ,مری حالت خوبه ؟ جان !!!!آره ,چی شده؟ جان :خونه آتیش گرفته .میتونی حرکت کنی؟ اره .فک کنم  جان : خوبه هر چه زودتر باید بریم بیرون .تو برو جکسون رو بردار من لیلی رو برمیدارم  باشه .سریع به سمت اتاق جکسون …

Read More »

قسمت ویژه آرش و تهمینه

  بسم الله الرحمن الرحیم نام داستان : آرش و تهمینه (قسمت ویژه۱)                       نویسنده :حسن فرجی {توجه :این داستان هیچ واقعه تاریخی را اثبات نمیکند و قصد جریحه دار کردن هیچ قوم ,ملت یا دینی را ندارد. نام های کشورها دلیل بر همان بودنشان نیست و این فقط یک شباهت اسمی است . هدف از این قسمت روشن کردن بعضی از مبهمات در داستان آرش و تهمینه است}   ۲۳۰سال بعد از میلاد در کشور ایران ,پسری ۱۷ ساله با آرزوی قهرمان شدن به ارتش پیوست .او پسری باهوش …

Read More »

آرش و تهمینه۸

  کیومرث همش از خود میپرسید که این صحنه چیه که داره تو سرم هی مرور میشه. آرش (خطاب شاهدخت) :تو باعث کشته شدن دختره منی تو هم باید بمیری . لیلا :آرش تمومش کن .ما هم به خاطر مردن جانان ناراحتیم اما توخودت خوب میدونی که شاهدخت تو این قضیه دست نداره . آرش: برین کنار .من کاری با شما ندارم جانفدا :اگه بخوای به شاهدخت آسیبی برسونی اول باید از رو جنازه من رد شی آرش :برای بار دوم میگم برین کنار .بار سومی در کار نیست سپس آرش به طرف آن سه حمله ور شد و آن …

Read More »

آرش و تهمینه۷

  چند روز از اون اتفاق گذشت .روز طبیعت فرا رسید و همه بیرون از خونه های خود به سر میبردند. شاهدخت ومحافظانش به خانه در کنار ساحل رفتن تا روز را در آنجا بگذرانند .شب شد همه افراد کنار ساحل جمع شدند .آتش روشن کردند و کنارش نشستند .شاهدخت چون کمی خسته بود درون خانه استراحت کرد. محافظ های اصلی شاهدخت (کیومرث –جانفدا –لیلا –آرش) قرار گذاشتند که هر کدام یک راز از خودش که هیچ کس دربارش خبر نداره رو بگه .کیومرث چهار تا چوب با اندازه های مختلف برداشت و در دستش گذاشت هر کدامشان یه چوب …

Read More »

آرش و تهمینه۶

  بازی کمی طول کشید تا اینکه شاهدخت باخت شاهدخت با خنده گفت : انگار من نمیتونم شما ببرم بهروز خان که در فکر فرو رفته بود جواب داد: کم مونده بود منو ببرید .ولی تو شطرنج باید همیشه حواست باشه .شما یه لحظه حواستون پرت شد مهمانی تمام شد و هر کسی به خانه ی خود رفت در خانه بهروز خان امیر :چه شده سرورم در فکر هستید بهروز خان :دارم درباره بازی ام با شاهدخت فکر میکنم امیر :چیز عجیبی متوجه شدید مگر؟ مظفر خان :توی بازی اون همیشه یه حرکت از من جلوتر بود .انگار میدونست حرکت …

Read More »

آرش و تهمینه۵

  فردا ساعت ۱۲ ظهر شاهدخت به طرف زندان رفت و از سلیم پرسید :پیشنهادم را قبول میکنی؟ سلیم :من دشمن خانواده سلطنتی محسوب میشم اگه با شما باشم به جز دردسر سود دیگه ای براتون ندارم شاهدخت :نگران اونجاهاش نباش تازه تو کلی کار میتونی برای من بکنی . پس من اینو به عنوان بله در نظر میگیرم سلیم :مثل اینکه من هر چی بگم شما حرف خودتونو میزنی من تسلیمم شاهدوخت :پس برای اولین ماموریتت میخوام ………………….. سلیم :اطاعت سرورم ساعت ۷ شب جانان :شاهدخت تهمینه مرا صدا کرده بودید؟ شاهدوخت :بله یک ماموریت برات دارم جانان :امر …

Read More »

آرش و تهمینه۴

  آرش و لیلا از مدرسه خارج شدند. آرش از لیلا پرسید(بدون آن که شاهدوخت بشنود):چرا داستان یک خیانتکار به صورت داستان های قهرمانی در مدرسه تدریس میشه؟ لیلا :شاهدوخت همان که داستان جنگ را شنید عاشق داستان و فرمانده هزار دستان شد وهمش میگفت میخواد باهاش ازدواج کنه وبراش پاپوش دوختن. البته این داستان یه داستان تاثیر گذار و آموزنده از استراتژی جنگ و رسیدن نتیجه تلاشه که البته تاثیر خوبی روی جوونا و نوجوونا و بچه ها میزاره. همان که شاهدوخت پاشو از مدرسه بیرون گذاشت تیری به سمتش از جنگل پرتاب .آرش ناخوداگاه جلو آمد و تیرش …

Read More »

آرش و تهمینه۳

  در پایتخت   شاهدوخت با استقبال با شکوه مردم مواجه شد. وزیران هم که به خاطر شکستشان در به قتل رساندن شاهدوخت عصبانی بودند مجبور شدند به استقبال شاهدوخت بروند. در قصر شاهدوخت به پدرش ادای احترام کرد و به دیدن دوستان و محافظان خود رفت. {آرش همراه او بود} عده ای از دوستان (محافظان سلطنتی او که به دستور شاهدوخت در قصر ماندند):سلام شاهدوخت تهمینه خوش برگشتید کارتان عالی بود. شاهدوخت :سلام بچه ها ممنونم. بزارید معرفی کنم آرش که تو این سفر سه بار جون منو نجات داده. آرش این ها دوستان من ,محافظان سلطنتی, کیومرث-جانان-جانفدا و …

Read More »
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A