Home / داستان نویسی

داستان نویسی

سفر به آمازون

بسم الله الرحمن الرحیم ژانر: کمدی،ماجراجویی،هیجان انگیز مخاطب: همه سنین و همه گروه ها نویسنده: یاسر به نام خدا قبل از هر چیز بریم سراغ معرفی کوتاهی از شخصیت های داستانمون که قراره حسابی شمارو سرگرم کنند؛ اشکان: همیشه از اون ادمایی بوده که وقتی مردم به ظاهرش نگاه میکردن همون موقع میفهمیدن که چه بچه ی شریه واسه خودش، بله درست حدس زدید شخصیت شیطون داستان ما هم همین آقا هستند…حالا میرسیم بهشون. علیرضا: یادم میاد همیشه با اشکان بوده. برعکس اشکان علیرضا اصلا اهل شلوغ بازی و دردسر نیست و خوب برام خیلی عجیبه که چرا همیشه اون …

Read More »

ایران باید بازگردد

بسم الله الرحمن الرحیم   نام داستان :ایران باید بازگردد    نویسنده :حسن فرجی تذکر :این داستان هیچ واقعه تاریخی را به طور قطعی ثابت نمیکند. بخشی از آن از تاریخ ایران در زمان بعد سلطنت سلطان محمد خوارزم بوده ولی بیشتر آن از ذهن نویسنده میباشد. توجه داشته باشید که این داستان قصد لطمه زدن به روحیات-اعتقادات هیچ قوم یا مذهبی را ندارد و فقط یک افسانه ,زاده ی ذهن نویسنده است .نام شاهدخت گل بهار در هیچ ورق از کتاب تاریخ نیامده است و کارهایی که او در آینده میکند جز تاریخ نمیباشد.   قسمت اول :رویارویی خونین …

Read More »

اردوگاه وحشت قسمت ۱

#اردوگاه_وحشت #پارت۱ +سلام _سلام…انگار زود اومدیم نه؟! نگاهى به ساعتم انداختم ساعت ۴:۲۰ صبح بود توى رضایت نامه نوشته بود ساعت ۵ توى مدرسه باشید و گفتم :آره !من اینقدر شوق و ذوق داشتم خوابم نبرد. یک لنگه ى در مدرسه از راخل باز شد. مستخدم مدرسه نگاهى به ما کرد و گفت : بیایید تو هوا سرده. لبخندى زدم و همراه همکلاسى ام داخل شدم. مستخدم دو تا لنگه ى در را باز کرد در سالن هم باز کرد و گفت:برید داخل بخارى دفتر بازه. بعد کلید دفتر به من داد و رفت . چیز عجیبى نبود من همیشه …

Read More »

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     نویسنده حسن فرجی           انسان موجودی است ساده ولی در همان حال پیچیده .خود خویش را ساده میپندارد و خیال میکند ,ساده زندگی میکند و ساده میمیرد. اما خیال خیلی از واقعیت دور است .اگر اندکی به دنیای ژرفمان فرو برویم ,درمی یابیم حقیقتی که خود به خویش قبولونده ایم با واقعیت راهی بسیار طولانی ای دارد. انسان زندگی اش را با خون شروع میکند .اما زمانی که در کودکی زخمی میشود گریه میکند .انگار نه انگار که همین دیروز بود …

Read More »

خون در سیلورمون قسمت ۲

نویسنده: Melika the writer فصل ۲ خانه ی مایا سرم رو به شیشه ی پنجره ی قطار تکیه دادم. ساعت ۸ صبح بود و من هنوز بیدار بودم. مثل اینکه خون آشام بودن بدجوری بهم ساخته بود! ساعت خوابم هم عوض شده بود. سرم رو به بالش صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم؛ خیلی خوابم میومد. صدای زنگ گوشی موبایلم چرتم رو پاره کرد. خمیازه ای کشیدم و گوشی رو از توی جیبم درآوردم. همونطور که چشم هام رو بسته بودم جواب دادم: _سالم؟ _سیلویا! معلوم هست کجایی؟ از دیشب که منو آوردی بیمارستان کجا رفتی؟ چرا وسایلتو …

Read More »

داستان امیدی نیست پارت ۲

-پارت دوم- من موهامو کشیدم عقب: هیجان زدم .-. جیک: نباش:| من؛یعنى چى ما الان قراره بریم دوره آموزشى نیروى ویژه😀میفهممممىىىى؟ جیک: خب:/؟ من با میله اى که به استلاح سلاح سردمون به حساب میومد اروم زدم تو سرش: بى ذوق:/ جیک: من اومدم چون میخوام مراقبت باشم😑💢 من: اره جون خودت:| به خاطر اىن بود که افت داشت اگه رفیقات میفهمیدن خواهرت رفته آموزش مظامى اونوقت تو نشستى اسپینر بازى میکنى جیک از عصبانیت و خجالت قرمز شده بود: نه خیرم! اىنطورى نبود! صداى آروم و تند و زنونه گفت: اره جون خودت جیک:هاى تو بحث خونوادگى دخالت نکن …

Read More »

نکومی می کوروشیا قسمت۶

نویسنده: Melika_the_writer _ @no001one قسمت۶: به طبقه ی یازدهم رسیدیم. دم در یک کپسول اطفای حریق دیدم. کپسول رو برداشتم و همونطور که آینو رو داخل پارکینگ طبقه ی یازدهم می انداختم، ضامن کپسول رو کشیدم و بازش کردم. طولی نکشید که داخل راه پله و اون ناحیه رو پودر سفید داخل کپسول مثل ابر در بر گرفت. آینو دستم رو کشید و به سمت آسانسور که درش باز بود دویدیم که یکدفعه مرد، مچ دستم رو گرفت و نتونستم برم. به آینو اشاره کردم و با التماس بهش گفتم که سوار آسانسور بشه و کمک بیاره. خودم هم با …

Read More »

قصر متروکه قسمت ۲

قسمت۲: با صدای قیژ مانندی باز شد. وارد شدم داخل قصر خیلی وضعیت بهتری نصبت به بیرونش داشت. کاناپه ی نو قرمز رنگ پرده های نو قرمز که توی باد تکون میخوردن. پاکت قرمز تمیز جای رد پاهای گلیم بعده چند ثانیه پاک شد. با چشمای گرد به جای رد پاهام نگاه کردم.به حق چیزای ندیده به کسی که در رو باز کرده نگاه کردم در این ناباوری دیدم کسی نیست. آب دهنم قورت دادم.در با صدای بلندی بسته شد. به تابلوی نقاشی رو به روم نگاه کردم . Wooow انگار واقیه حس کردم صورت کسی که نقاشی شده بود …

Read More »

قصر متروکه قسمت۱

نویسنده:ساکورا(کلاشینکف) قسمت۱: رو کردم سمته تابلوی نقاشی گاونر * بلک و با لحن شاکی گفتم:بین چه بلای سرم اومد بلک مثلا اومدم اینجا نوه ات روبکشم بعد شدم خدمتکارش از صبح تا شب دارم جون میکنم. من ایزابلا هستم بهم میگن Bela یا شماره ۱۰ ولی لارتن بهم میگه Bala! توی مدرسه خون اشام مشی شماره ی۹ در کلاس ۳ درس میخوندم. سال سوم بود و زرنگ ترین شاگرد مدرسه هم بودم به همین خاطر بهم میگفن شماره۱۰. سال اول اخرین روز مدرسه از ما یعنی بچه ها کلاس سه و دوتا کلاس دیگه ی اول یه آزمون ۱۰۰ سواله …

Read More »

نکومی می کورشیا قسمت ۵

نویسنده: Melika_the_writer _ @no001one قسمت۵: مظنون:مایوری جونکو_۲۵ ساله مقتولین مرتبط:ایتو کازویا_۴۳ ساله، ناکامورا آتسوشی_۲۸ ساله ایتو کازویا:دبیر دبیرستان میرای، متأهل_همسر:ایتو سکایی_۴۰ ساله ، فرزندان:ساتومی_۱۴ ساله ،ساکورا_۱۰ ساله. علت مرگ:خفگی به وسیله ی طناب، زمان مرگ:۰۰:۳۷ روز حادثه… ناکامورا آتسوشی:رییس مغازه ی لوازم آرایشی و بهداشتی نوکوموری، مجرد، مادر:ناکامورا فویومی_۶۳ ساله، پدر:فوت شده، برادر:هانرو_۳۵ ساله(در هاکونه زندگی می کند.) ، علت مرگ:خوردن ۱۲ ضربه ی چاقو به پهلو، کتف و شکم مقتول، زمان مرگ:۱:۴۰ روز حادثه… _واتانابه سان… _بله؟ _این چاقویی که آقای ناکامورا باهاش به قتل رسیده…همون چاقوییه که من هم باهاش مصدوم شدم؟ _درسته همونه…چطور؟ احساس می کنم قبلا …

Read More »
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A