Home / داستان نویسی / آرش و تهمینه ۲

آرش و تهمینه ۲

 

تقریبا ساعت ۱۲ ظهر به شهر نوشین رسیدند(بزرگترین شهر بعد از پایتخت)خسرو حاکم شهر از شاهدوخت و سپاه استقبال کرد. شاهدوخت نیز برای بازدید از شهر و رفع خستگی ارتش دسور داد که امروز را در شهر بمانند و فردا صبح به حرکت خود ادامه دهند.

درشهر

شاهدوخت به همراه آرش و سه محافظ دیگر برای بازدید شهر رفتند. در بازار شهر چشم شاهدوخت زیورآلاتی را گرفت. در هنگام دادن کیسه سکه ناگهان پسر بچه ای آن را دزدید وفرار کرد .نگهبانا اورا دنبال کردند و در بن بستی گیر انداختند.پسر بچه گفت:عفو بفرمایید من دوروزه چیزی نخوردم.

شاهدوخت: اسمت چیه؟ چندسالته؟                  پسر بچه: اسم من برزو و۱۰سالمه

شاهدوخت: پدر مادرت کجان؟                      برزو: پدرم تو جنگ قبلی مرد و مادرم به خاطر اینکه معشوقه امیر خسرو نشد کشتنش

شاهدوخت با مهربانی کیسه سکه را به برزو داد و گفت برو ولی دیگه دزدی نکن. وقتی پسربچه رفت باعصبانیت به سربازانش دستور که ته توی ماجرا رو در بیارن

در کاخ ساعت ۲۰

خبرها به گوش امیر خسرو شنید .او دستورداد که همه سربازان رو با دارو بیهوشی بخوابانند و اتاق شاهدوخت رو محاسره کنند

در همین هنگام شاهدوخت و آرش در اتاق هستند. شاهدوخت: آرش راستی نگفتی کی هستی؟ کارت چیه؟ خانوادت کجان؟ شمشیر زنی رو از کجا یاد گرفتی؟

آرش :من یه کشاورزم خانوادم رو در اثر حمله دشمنان از دست دادم از اون به بعد تصمیم گرفتم قویتر بشم تا بتونم از چیزایی که دوست دارم محافظت کنم.در مناطق مرزی موندم و شمشیر زنی رو خودم با تمرینات خودم یاد گرفتم

شاهدوخت :برای خانوادت متاسفم اما یه چیزی از کجا فهمیدی اون سربازا قاتلن؟

آرش :کفشاشون بی صدا بود(کفشایی که اون زمانها قاتلا یا سارقا استفاده میکردنند)وطریقه راه رفتنشون مثل قاتلا بود البته مطمعن نبود م تا این که شمشیر کشیدن آستین لباسشون پایین رفت و آرمو دیدم.

شاهدوخت :خوبه پس چشمان خوبی داری

در همین هنگام سربازای های شاهدوخت  وارد اتاق شدند وگفتند: همانطور که بودید درباره امیر خسرو تحقیق کردیم.به عرضتان میرسانسم ایشان تاحالا ۲۵۴زن و معشوقه دارد که۴۴۹ آنها زوری هم خوابه امیر خسرو شدن .همینطور ایشان در کار دستکاریه مالیات- خرید فروش انسان و مواد میباشند البته این خرید و فروش با کشور دشمن لابوناوی انجام میشه.

شاهدوخت :کارتان خوب بود ارتشو جمع کنید و امیر خسرو رو دستگیر کنید ممکنه مقاومت کنه

سربازا :الساعه

سربازا همین که در رو باز کردند امیر خسرو اونارو کشت وگفت : فک کنم کسی که میخواد مقاومت کنه شمایید

شاهدوخت با عصبانیت گفت : چطور جرعت میکنی ؟فک میکنی زنده میمونی ؟

امیر خسرو :خخخخ .جرعت .جرعت چی؟ تورو میکشم و مسندازم گردن یکی از سربازات .وزیرا هم که میخوان یر به تنت نباشه .بعد چند سال هم کسی ازت حرف هم نمیزنه

آرش که به دیوار تکیه داده بود با خنده گفت :ولی میخوام بدونم وقتی مردی مردم پشت سرت چی میگن. یه حرومی خودخواه که برای پول حتی حاظر بود خودشم بفروشه.خخخخخخ

امیرخسرو که عصبانی شده بود دستور که به آرش حمله کنند و او را بکشند.اما آرش در ثانیه ای تمام سربازای اورا کشت واو را به زانو در آورد و از شاهدوخت اجازه ی کشتنش را خواست.

شاهدوخت اجازه نداد .آرش :میدونم شما خیلی فروتن هستید اما این کار غیر قابل بخششه

شاهدوخت : امیر خسرو تو فردا توسط مردم سنگسار میشی

امیر خسرو :عفو بفرمایید. من گناه بزرگی مرتکب سدم تورو خدا عفو بفرمایید

شاهدوخت :گناه تو اذیت و ازار رساندن به مردم و قتل آنها .بالا کشیدن پول مردم و خرجی شهرها(پولی که برای امرات شهری به حاکم شهر ماهانه داده میشد)و همینطور خرید و فروش مواد و مردم کشورت به کشور دشمنه پس مرد م باید دربارت تصمسم بگیرند نه من

نگهبانا بیشتری وارد شدند و به روی شاهدوخت شمشیر کشیدند

شاهدوخت با صدای بلند گفت :من شاهزاده تهمینه هستم خون سیامک  اول شاهرخ خان سهراب و پدرم جننتان در رگ هایم است اگه از من پیروی نکنید خیانت کارید اگر از این مرد پیروی کنید انسان نیستید. واقعا شما میخواهید در ظلم وستم این مرد زندگی کنید و از ترس اینکه ممکنه فردا زنتان رو به عنوان معشوقه بگیره یا بچه هایتان رو به عنوان برده به کشور دسمنمان بفروشه نتونید بخوابید واقعا شما این رو میخواهید

سربازا شمشیرشونو انداختند درخواست عفو کردند

امیر خسرو :دارید چه غلطی میکنید تعداد شما از این ها بیشتر هاین ها فقط دونفرند حرفاشونو باور نکنید

یکی از سربازان : خفه مرتیکه خانواده من بخاطر تو مردند

امیر خسرو :فک میکنید وقتی من بمیرم همه چی حل میشه بازم یکی میاد مثل من شما ضعیفا نمیتونید بدون یه زورگو زندگی کنید

یکی از سربازان :خفه شو حداقل با ازبین بردن تو یه خوک از جهان کمتر میشه

سربازان میخواستند  که امیر خسرو را بکشند

اما شاهدوخت گفت :او در حق همه مردم این شهر بدی کرده بزارید آنها هم در اعدام او شریک باشند

سربازان اطاعت کردند  امیر خسرو را گرفتند و به زندان انداختند

ظهر در میدان اصلیه شهر

شاهدوخت :ای مردم .این همان کسیه که این همه سال ها مسبب دردها و غم های شماهه هر کاری میخوایید باهاش بکنید تصمیم با شماست

سپس مردم اورا سنگسار کردند .شاهدوخت مردی که مردم پیشنهاد کردند را حاکم شهر کرد و به سوی پایتخت بازگشت

در راه

شاهدوخت : راستی امیر خسرو تقریبا ۸۰۰تا هم خوابه داشت .چند تا فرزند داره؟

سربازا :او فقط یک پسر توانست از زن اول خود داشته باشد و میگویند بعد از آن از اتفاقی افتاد و عقین شد

 

 

 

 

قسمت بعدی(۳) :شاهدوخت در پایتخت

About hassanfaraji16

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A