Home / داستان نویسی / آرش و تهمینه۳

آرش و تهمینه۳

 

در پایتخت  

شاهدوخت با استقبال با شکوه مردم مواجه شد. وزیران هم که به خاطر شکستشان در به قتل رساندن شاهدوخت عصبانی بودند مجبور شدند به استقبال شاهدوخت بروند.

در قصر

شاهدوخت به پدرش ادای احترام کرد و به دیدن دوستان و محافظان خود رفت. {آرش همراه او بود}

عده ای از دوستان (محافظان سلطنتی او که به دستور شاهدوخت در قصر ماندند):سلام شاهدوخت تهمینه خوش برگشتید کارتان عالی بود.

شاهدوخت :سلام بچه ها ممنونم. بزارید معرفی کنم آرش که تو این سفر سه بار جون منو نجات داده. آرش این ها دوستان من ,محافظان سلطنتی, کیومرث-جانان-جانفدا و لیلا هستند. امیدوارم با هم کنار بیاید

جانفدا : تو جون شاهدوخت رو نجات دادی جانم فدای توست

جانان :خیلی ممنون که مراقب شاهدوخت بودی .اون دشمن زیاد داره امیدوارم با هم کنار بیایم

کیومرث :شنیدم ۵۰ تا قاتل حرفه ای رو در چند ثانیه کشتی یه دوئل باید باهم بزنیم

لیلا :مم ممنم خخخوششبخختم

شاهدوخت :لیلا یه ذره خجالتیه خود به خود درست میشه نگران نباش ولی همینجوری نبینش بهترین شمشیرزن پایتخته

آرش :منم از آشناییتون خوشبختم

شاهدوخت :بچه ها من دارم میرم شهر یه سری بزنم . لیلا و آرش همراهم بیاین

درشهر

شاهدوخت به همراه آرش و لیلا در حال قدم زدن در بازار شهر بودند

شاهدوخت :انگار من نبودم واردات زیاد شده ها جنس های خوبی میبینم

لیلا :آره یک بازرگان جدید به اسم آریا وارد شهر شده و کلی به بازرگانی شهر توسعه داده

شاهدوخت :اه خوبه. اگه وقت شد بریم یه سری بهش بزنیم .الا بریم یتیم خونه دلم براشون تنگ شده

شاهدوخت به همراه آرش و لیلا راهی یتیم خونه شدند.

در یتیم خونه

بچه ها وقتی شاهدوخت رو دیدند به سمتش حرکت کردند 

دختر بچه ای :آبجی تهمینه دلم خیلی برات تنگ شده بود.این تاج رو خودم از شکوفه ها درست کردم برای شما

شاهدوخت :منم دلم برات تنگ شده بود .این تاج هم خیلی قشنگه حتی از واسه منم قشنگ تره ممنون

پسر بچه ای :خواهر تهمینه من میخوام بزرگ که شدم مثل شما بشم وهمه دشمنارو بکشم

شاهدوخت :آفرین اما باید درساتو خوب بخونی تا بتونی وارد ارتش بشی

آرش که از رفتار شاهدوخت با بچه ها شگفت زده شده بود شاهدوخت لیلا و آرش را صدا کرد تا به مدرسه بروند

آرش از لیلا پرسید مدرسه مگه اینجا یتیم خونه نیست؟

لیلا :آره اما شاهدوخت با ثروت شخصی خودش دستور داده که اینجا مدرسه بسازند و خرج اینجا هم خودش میده و حتی تعداد زیادی از بچه های اینجا رو خود شاهدوخت پیدا کرده و آورد ه اینجا

آرش :جالبه اما جالبتر اینه که تو دیگه من و من نمیکنی

لیلا که قرمز شده بود اگه یه مدت کنار یکی باشم خجالتم رفع میشه و حسی به من میگه که تو خیلی شبیه منی

آرش با لبخند ملیحی به لیلا نیگاه کرد و گفت: من و تو شبیه هم نیستیم

شاهدوخت آنها رو دوباره صدا کرد و گفت :نمیخواین بیاین ؟

لیلا :الساعه

درمدرسه {کلاس تاریخ یازدهما}

شاهدوخت دم در کلاسی ایستاد در کلاس باز بود 

آرش به شاهدوخت گفت : چرا داخل نمیروید؟

شاهدوخت :این کلاس مورد علاقه منه

معلم :خوب بچه ها میخوایم درباره جنگ قبلی یعنی جنگ یباده صحبت کنم(این جنگ به این دلیل یباده نام گرفت چون فرمانده هزار دستان{همانی که در اول داستان به آن اشاره شد} تک نفره با ده هزار سرباز دشمن جنگید و آنهارو وادار به عقب نشینی کرد و کلمه یباده مخفف کلمات یک بهتر از ده هزار).خوب واقعا چطور امکان داره که یک نفر ده هزار دشمن را وادار به عقب نشینی کنه و چرا او یه نفر بود پی یارانش کجا بودند.۲۰سال پیش وقتی اولین مواد مخدر کشف شد به ارتش ماه نفوذ کرد و بسیاری از سپاهیانمان را معتاد کردبه علت همین توان مبارزه نداشتند .همان سال در کشورمان خشکسالی بود .فرمانده هزار دستان برای این که کشورمان را دشمنان تصاحب نکنند تک تک جاسوسارو در پایتخت سرنگون کرد و جاسوس های خود را به جای آنها گذاشتو به آنها گفت که اینگونه به دشمن بگویند وشایعه بیندازند که هر مرد آنها ۴مرد شمارو حریف است. ۳ ماه زودتر به محل جنگ رسید در جنگلها تله هایی گذاشت{برای اینکه آن کشور دشمن بتواند به این کشور حمله کند حتما باید از این جنگل میگذشت}اردوگاه رو به پا کرد مشعل هایی گذاشت و آدمک هایی در اردوگاه گذاشت وقتی سپاه دشمن مستقر شد به کلّی ها و پول داد تا جشن ها به پا کنند فریاد بزنند تا به نظر برسد آنها میدانند که جنگ را برده اند و همچنین با لباس مبدل شایعه انداخت که سپاه دشمن ۱۵هزار نفر است و هر کدام ۴ مرد مارو میزنند بعد فرمانده دشمن را مخفیانه کشت جسدش را سوزاند و بین سربازان دشمن شایعه انداخت که فرمانده از ترس جانش فرار کرده و اینگونه بود که جنگ به میدان جنگ نرسید

شاهدوخت :خیلی خوب دیگه بریم دیر شده 

همین که شاهدوخت پاش رو از مدرسه بیرون گذاشت تیری به سمت شاهدوخت پرتاب شد

 

 

قسمت بعدی(۴):لیلا در شک

About hassanfaraji16

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A