Home / داستان نویسی / آرش و تهمینه۴

آرش و تهمینه۴

 

آرش و لیلا از مدرسه خارج شدند.

آرش از لیلا پرسید(بدون آن که شاهدوخت بشنود):چرا داستان یک خیانتکار به صورت داستان های قهرمانی در مدرسه تدریس میشه؟

لیلا :شاهدوخت همان که داستان جنگ را شنید عاشق داستان و فرمانده هزار دستان شد وهمش میگفت میخواد باهاش ازدواج کنه وبراش پاپوش دوختن. البته این داستان یه داستان تاثیر گذار و آموزنده از استراتژی جنگ و رسیدن نتیجه تلاشه که البته تاثیر خوبی روی جوونا و نوجوونا و بچه ها میزاره.

همان که شاهدوخت پاشو از مدرسه بیرون گذاشت تیری به سمتش از جنگل پرتاب .آرش ناخوداگاه جلو آمد و تیرش را با یک دستش گرفت .تیر رو به زمین انداخت و به سمت جنگل دوید .لیلا که خشکش زده بود زمین رو نگاه کرد وتیر را دید.

لیلا :با خودش گفت :این که تیر عقاب سبزه .(عقاب سبز بهترین کماندار کشوره ک همیگن اینقدر تیراش دقیق و سریع و قدرتمنده که میتونه یه مگسو در حال پرواز از صد متری بزنه .تیرهای عقاب سبز بخصوصند که خودش برای انتقام از خانواده سلطنتی درستشون میکنه)چطوری تونست تیرشو بگیره . گرفتن تیر مهارت بالایی میخواد اما کسی که بتونه تیر عقاب سبزو بگیره که حتما باید استاد هنرهای رزمی باشه .

شاهدوخت :لیلا چی شده؟                                         لیلا :هیچی نگران نباشید

شاهدوخت :این مگه تیر عقاب سبز نیست؟!                      لیلا :چرا خودشه

آرش برگشت وبا خودش مردی نقاب زده با لباس های سبز بود

لیلا که هر لحظه داشت متعجب تر میشد{تا حالا کسی نتوانسته عقاب سبزو بگیر ه چون پاهای سریع داره و در استتار کسی به پاش نمیرسه}.یک چشمش عقاب سبز بود و دیگری آرش

شاهدوخت :دستور داد اورا مخفیانه به زندان ببرند.

لیلا :اما شاهدوخت اون قصد جون شما رو کرده بود باید بکشیمش تا درس عبرتی برای همه بشه

شاهدوخت :تو درست میگی جزاش مرگه اما من میخوام دلیلشو بشنوم.

لیلا :باشه میدونم که اصرار فایده ای نداره و شما باز هم حرف خودتونو میزنید.

شاهدوخت :کار تو هم خوب بود .آرش بازم جونمو نجات دادی.

آرش :من برای همین محافظتون شدم.

 

ساعت ۸شب در زندان کاخ 

شاهدوخت :برید بیرون میخوام باهاش تنهایی حرف بزنم

محافظا :اما شاهدوخت اون یه قاتل خطرناکه 

شاهدوخت :نگران نباشید دیگه خطری نداره . و البته این یه دستوره

محافظا بیرون رفتند وشاهدوخت به عقاب سبز نگاه کرد

عقاب سبز :خیلی جیگر داری انگار!!!!!

شاهدوخت :اینو کسی داره به من میگه که لباس سبز میپوشه تنهایی میاد خانواده سلطنتیو شکار میکنه

عقاب سبز :بزار داستانی برات تعریف کنم ;من یه بچه روستایی بودم .یه خواهر بزرگتر ۱۷ ساله داشتم .چون پدر مادرم قرض بالا آورده بودم مارو به عنوان برده فروختن .پدرم سه ماه بیشتر دووم نیاورد و مرد .خواهرم هم وقتی پسران اشراف بهش تجاوز کردند خودشو دار زد .مادرم هم برا اینکه منو نجات بده کشته شد .من فرار کردم. اما نمیدونستم باید چیکار کنم یه پسر ۱۴ساله بودم تا جایی که میتونستم رفتم .بیهوش شدم وقتی بلند شدم تو یه خونه بودم . وقتی اهل خونه از من سوال کردن خانوادت کجان؟ گفتم بر اثر یه حادثه از دستشون دادم .اون خانواده فقط یه دختر داشتن هم سن وسال من .منو به فرزند خوندگی قبول کردم . وقتی هر روز در اون روستا سپری میکردم با خندهاشون خاطرات تلخم کم کم از بین میرفت . ۶سال گذشت و من با دختر همون خانواده ازدواج کردم یه دو قلو آوردیم یکی دختر یکی پسر .همه چیز داشت خوب بود تا اینکه وقتی یه روز از سر زمینا برگشتم دیدم همه احالی روستا مردن . وقتی به در خونم رسیدم و این صحنه رو دیدم که خانوادم یکی پس از دیگری کشته شدن انگار داشتم خفه میشدم بغض گلومو گرفته بود . همان زمان صدایی شنیدم که انگار داشت درد میکشید با این که چشمام پر از اشک بود رفتم پیشش . داشت ار دهانش خون میومد. آهسته به من داشت میگفت فرار که هنوز مامورا اینجا هستن ممکنه بر گردن و بعد جان داد و مرد .دیگه از فرار خسته شده بودم شمشیرو برداشتم و دونه دونه همه ئمامورا رو کشتم و بعد از ۷سال در خدمت شمام.

شاهدوخت :برای خانوادت متاسفم اما چرا اینارو به من میگی؟

عقاب سبز :برای اینکه میدونم شما تاحالا کار بدی با مردم نکردین

شاهدوخت :خوب چرا میخواستی منو بکشی؟ 

عقاب سبز :شماهدوخت هستید تنها دختر اگه شما رو میکشتم خانواده سلطنتی ضغیف میشد

شاهدوخت :من شاهدوخت هستم و پدرم شاه است اما فقط در اسم که وزیران این کشور رو اداره میکنند .اگه واقعا میخوای خانواده سلطنتی رو ضعیف کنی یا شکست بدی باید وزیر اعظمو بکشی . من یه نقشه ای دارم اگه دوست داری به من ملحق سو تا با هم اونارو نابود کنیم.خوب نظرت چیه؟

عقاب سبز حرفی نزد . فقط گفت :اسم من سلیم

شاهدوخت :باشه سلیم پس من یه کم بهت وقت میدم فکر کنی.

شاهدوخت رفت و لیلا بدون اینکه شاهدوخت او را ببیند پیش سلیم اومد

سلیم :از بوی خون شدیدی میاد مثل اینکه خیلیا رو کشتی

لیلا :اره پس اگه میخوای جز اونایی نباشی که بدست شمشیر من کشته شدن به سوالم جواب بده

سلیم :با اینکه میدونم به خاطر شاهدوخت نمیتونی منو بکشی ولی باشه سوالت چیه؟

لیلا :بعد از اینکه تیر رو انداختی چه اتفاقی افتاد؟

سلیم :آها پس تو هم شک کردی باشه پس با دقت گوش کن .وقتی تیر پرتاب کردم تعجب کردم که گرفت اما یه چیز عجیب بود چون اصلا حواسش نبود .داشت با تو حرف میزد. بعدش سریع فرار کردم اما داشت به من میرسید برای همین استتار کردم . رفتارش عجیب بود اومد نزدیکای من که شد وایستاد چشماشو بست سرشو همش به مایل میچرخوند.یه دفعه ای به طرف من حرکت کرد شمشیرشو کشید و منو گرفت بقیشم که خودت میدونی

لیلا :یعنی فن حادب رو اجرا کرد؟(حرکت اشیا در باد .این فن ب توانایی بالایی نیاز دارد .برای اجرا آن اول باید محیط اطرافتو اسکن کنی و همونو در مغزت شبیه سازی کنی و با توجه به مسیر و میزان قدرت باد میزان حرکت هر جسم رو بدونی . در این صورت اگه یک جسم حرکت کمتری از خود نشون داد هدف آنجاست{البته چون هدف در یکجا باعث فراری دادن حیوانات میشود پس بحث حیوانات از بین میرود}) 

سلیم تعجب کرد و پرسید :مگه ممکنه من که فک میکردم که افسانست؟!!!؟؟؟!!!

لیلا :تا حالا کسیو ندیدم بتونه انجامش بده ولی استادم میگفت کل عمرشو صرف انجامش کرده ولی نتونسته تا حالا انجامش بده

سلیم :مگه استاد تو استاد جز شیش استاد برتر نیست؟!

لیلا :چرا هست من پیش سه تاشون شاگردی کردم ولی هیچ کدومشون نمیتونستند این کار رو انجام بدن

سلیم :مگه اون چیه؟؟؟!!!!! هیولا!!!!!!!

لیلا :دیگه بسه من باید برم. نمیدونم اینارو چرا بهت گفتم

سلیم :چون ما هر دوتامون بوی خون میدیم

لیلا به طرف باغ رفت (همون جایی که آرش بود).و به آرش گفت تو کی هستی؟

آرش جوابی نداد فقط به آسمان نگاه کرد 

لیلا شمشیرش رو کشید و دوباره پرسید : تو کی هستی چجوری تونستی جلوی تیر عقاب سبز رو بگیری چجوری تونستی فن حادب رو اجرا کنی

آرش :اینی که من کی هستم مهم نیست  .مهم اینه که تو میخوای من کی باشم

لیلا :از شدت عصبانیت چشمانش را بست و سریع ترین حرکتش,رعد, را انجام داد (رعد سریع ترین حرکت لیلا است که تا حالا کسی نتوانسته از آن جان سالم به در ببرد). اما وقتی چشمانش را باز کرد آرش آنجا نبود. لیلا که سردرگم شده بود از چپ تا راستش را نگاه کرد .اما یکدفه آرش از پشت سرش به او گفت :با این کار فقط خودتو صدمه میزنی

لیلا همان لحظه شمشیرش را به سمت عقب چرخاند اما آرش با یک حرکت شمشیرش را به هوا انداخت . لیلا به زمین افتاد و دوباره پرسید :تو دیگه چه هیولایی هستی؟

آرش :مهم نیست هیولا باشم یا انسان مهم اینه که من به تو یا دوستات یا شاهدوخت آسیبی نمیزنم

لیلا که سر افکنده شده بود چند ثانیه به زمین نگاه کرد و با خود گفت :چطور ممکنه من بهترین شمشیر زن پایتختم حتی چهار تا از استادانمو شکست دادم اما اون دوتا استادای دیگه اصلا با این یارو قابل مقایسه نیستن این یه هیولا ا

لیلا وقتی سرش را بالا برد تا درباره استاد آرش بپرسه دید که آرش اونجا نیست

در کاخ (در اتاق مخفی)ساعت ۹ شب

شاهدوخت خطاب به کیومرث :دیگه وقت شروع نقشمونه الان دیگه عقاب سبز هم با ما ا

کیومرث :اما هنوز مشخص نیست

شاهدوخت :نگران اون نباش فردا حتما درخواستمو قبول میکنه . تازه حتی یکی بیشتر از نقشمون گیر آوردیم.فرمانده هزار دستان هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهااهاهاهاهاها . نقشرو شروع کنید

کیومرث :چشم اعلی حضرت

 

 

 

قسمت بعدی(۵):آن روی شاهدوخت

{دیگر وقتشه ماسکارو کنار بزاریم}

 

About hassanfaraji16

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A