Home / داستان نویسی / آرش و تهمینه۵

آرش و تهمینه۵

 

فردا ساعت ۱۲ ظهر

شاهدخت به طرف زندان رفت و از سلیم پرسید :پیشنهادم را قبول میکنی؟

سلیم :من دشمن خانواده سلطنتی محسوب میشم اگه با شما باشم به جز دردسر سود دیگه ای براتون ندارم

شاهدخت :نگران اونجاهاش نباش تازه تو کلی کار میتونی برای من بکنی . پس من اینو به عنوان بله در نظر میگیرم

سلیم :مثل اینکه من هر چی بگم شما حرف خودتونو میزنی من تسلیمم

شاهدوخت :پس برای اولین ماموریتت میخوام …………………..

سلیم :اطاعت سرورم

ساعت ۷ شب

جانان :شاهدخت تهمینه مرا صدا کرده بودید؟

شاهدوخت :بله یک ماموریت برات دارم

جانان :امر بفرمایید سرورم

شاهدوخت :بیا این نامه رو به فرمانده ارتش سلطنتی مظفر خان بده .خیلی خیلی مهمه .مواظب باش کسی تورو نبینه

جانان :اطاعت امر

جانان حرکت کرد و از قصر خارج شد. اما به طرف خانه مظفر خان نرفت بلکه راهش را به طرف خانه نخست وزیر بهروز خان کج کرد

در خانه بهروز خان ساعت ۷:۳۰ شب

جانان :سرورم این نامه رو شاهدوخت به من داد تا مخفیانه به دست فرمانده ارتش سلطنتی مظفر خان برسونم

بهروز خان نامه رو گرفت و گفت : یعنی چه موضوع مهمیه که این موقع شب باید به مظفر خان بگه

بهروز خان شروع کرد به باز کردن نامه وشروع کرد به خواندن .چند ثانیه نگذشته بود که قیافه بهروز خان تغییر کرد

جانان پرسید :سرورم مگه تو اون نامه چی نوشته که شمارو انقدر متعجب کرده؟

بهروز خان نامه را به جانان داد بلند شد شروع به خندیدن کرد وبه فکر فرو رفت

جانان نامه را خواند (متن نامه): امشب ساعت ۹ با ارتشتان به کاخ اصلی بیایید تا تاج بر سر بزاریم (کنایه از پادشاهی) {کاخ اصلی بزرگ ترین کاخ بود که پادشاه در آن زندگی میکرد و نزدیک به سالن دیوان عام وخاص بود}        شاهدوخت تهمینه

جانان :سرورم باید سریع یه کاری بکنید وگرنه شاهدوخت سلطنتو بدست میگیره

بهروز که در فکر فرو رفته بود گفت :نه عجله نکن اول برو دبیر صدا کن سریع فقط وقت نداریم وبه خدمتکارش گفت تا سپاه شخصیشو سریع آماده کند{هر خاندان مهم در آن یک سپاه شخصی داشت که در صورت جنگ خارجی آن را به پادشاه یا فرمانده یا وزیر جنگ میداد}

بعد نیم ساعت جانان دبیر را آورد (ساعت ۸){بعضی دبیر ها در گذشته آموزش رونوشت کردن دست خط را میدیدند به طوری که خود صاحب خط نمیتوانست دستخط خود را تشخیص دهد}

بهروز خان به دبیر گفت :سریع باش و یه  رونوشت از این برام بنویس

بعد از ۲۵ دقیقه نامه رونوشت آماده شد .بهروز خان نامه رونوشت رو به جانان داد و بهش گفت :این نامه را سریع به مظفرخان برسان و نتیجه رو به من خبر بده

جانان اطاعت کرد .جانان نامه را به مظفرخان داد .مظفرخان که از قبل ارتش رو آماده کرده بود با ارتش به سمت کاخ اصلی رفت .جانان برگشت و به بهروز خان گفت :سرورم مظفر خان با ارتش به سمت کاخ اصلی حرکت کرده است. سپاه بهروز خان آماده شد {ساعت ۹}

بهروز خان خندید و گفت :دیگه وقتشه قدرتو بدست بگیرم

بهروز خان باارتشش به طرف کاخ اصلی حرکت کرد اما با صحنه ای مواجه شد بسی عجیب بساط عیشو نوش وجشن به پا شده بود ارتش مظفر خان در حال رژه نظامی و نشان دان توانایی خود بودند(با اجرای نمایش های تک نفره با شمشیر مهارتشان را نشان میدادند)وقتی بهروز خان با ارتش آمد وزیران گفتند بلاخره آمدید خیلی وقته منتظرتان هستیم بهروز خان

بهروز خان که متعجب شده بود پرسید: این ضیافت برای چیست؟

وزیر دارایی (کامبیز خان):اه مگه نامه شاهدوخت به دستتان نرسید ؟؟!!جشن تولد شماست دیگر!!!

بهروز خان به فکر فرو رفت و نامه ای که شاهدوخت به جانان داده بود تا به مظفر خان بدهد متن نامه را دوباره در ذهنش مرور کرد _امشب ساعت ۹با ارتشان به کاخ اصلی بیایید تا تاج بر سر بزاریم{در آن زمان در این کشور موقع جشن تولد تاجی از گل به تعداد سن بر سر میگذاشتند چون باور داشتند که زیبایی گل در سال جدید عمرشان, به آنها منتقل میشود}و با خودش گفت اون میدونست که جانان جاسوسه اما چطوری اون که همه رازهایش رو به جانان میگفت . یعنی تازه فهمیده ؟!!من دقیقا همن کاریو کردم که اون انتظار داشت یعنی این اعلام جنگه

مظفر خان :بهروز خان بهروز خان

بهروز خان :بله؟؟

مظفر خان :کجا بودین؟پرسیدم که چرا ارتشتونو آوردید؟

بهروز خان که عصبانی بود به آرامی جواب داد: شنیدم که ارتشتون در حال رفتن به کاخ اصلیه گفتم شاید زبونم لال کسی جون شاه رو بگیره بیام کمک

مظفر خان :نه سو قصدی در کار نیست همه اینکارا رو شاهدوخت برای  تشکر از زحمات بی دریغ شما در این سالهایی که نخست وزیر بودید کرده

بهروز خان در حالی که حرصش گرفته بود به طرف شاهدوخت رفت و از او تشکر کرد. شاهدوخت لبخند ملیحانه ای زد و گفت :قابل شمارو نداره. بیایید بنشینید. دیگر وقت آن است که تاج برسر کنید

بهروز خان منظور کنایه آمیز حرف شاهدوخت را فهمید. بر صندلی نشست .و پرسید :سرورمان کجا هستند

شاهدوخت :باباشاه مریض احوال در حال استراحتند گفتند به شما تبریک بگویم

در گوشه ای دیگر از مهمانی در حال حرف زدن بودن, محافظ های شاهدوخت بهمراه آرش

آرش :راستی شماها چطوری با شاهدوخت آشنا شدید؟

کیومرث :من فراموشی گرفتم چیزی از قبل ۱۶ سالگیم یادم نمیومد حتی زبون این کشورو نمیدونستم برای اینکه زندگیمو بگذرونم دزدی میکردم تا اینکه ۱۵ سال بعد شاهدوخت رو دیدم اون منو به عنوان محافظش پذیرفت والان پنج ساله دارم براش خدمت میکنم

لیلا :منم چون شاهدوخت خانوادمو نجات داد بهش خدمت میکنم

آرش :جانان چی؟

لیلا :اونو شاهدوخت ۲سال پیش آورد گفت از الان محافظ منه .بعدش مخفیانه به ما گفت اون جاسوس بهروز خان محافظ حرف زدنتون پیشش باشی

آرش :الان کجاست؟

لیلا :میبینم که شگفت زده نشدی پس میدونستی از اول .شاهدوخت به خاطر خیانت گرفتتش الان تو زندانه

آرش :پس شاهدوخت نقششو شروع کرده

لیلا :آره

کیومرث :بچه ها من از چیزی بی خبرم……………

لیلا و آرش به کیومرث بی  اعتنایی کردن

کیومرث :آهای بچه هااااااااااااااااا

مراسم شروع شد .یکی از خدمتکاران شاهدوخت تاج گل رو آورد و گفت :عذر میخوام اما نتونستیم ۶۰ تا گل تو تاج جا بدیم (سن بهروز خان)

بهروز خان که داشت از عصبانیت منفجر میشد گفت :من به این مضخرفات باوری ندارم .از جلوی چشمم دورش کن .

وزیران و درباریان هدایای خود را به بهروز خان دادند .موند شاهدوخت

بهروز خان :شاهدوخت شما چه هدیه ای برای من دارین؟

شاهدوخت :بیاریدش

سپس چند تا خدمتگار صفحه ای بزرگ شطرنجی را آوردند

بهروز خان :این چیست؟

شاهدوخت من میدونم شما به شطرنج علاقه ی زیادی دارین من دستور دادم تا این صفحه را از هندوستان بیاورند. فرق این شطرنج با دیگر شطرنج ها در آن است که مهره های آن آدم ها هستند

همه شکه شده بودند

بهروز خان خندید وگفت :الحق که بهترین هدیه است

شاهدوخت :خوب چرا یه دست بازی نکنیم مثل قدیما

بهروز خان که نقشه شادوخت را نمیدانست درخواست شاهدوخت را پذیرفت. سپس هر دو نفر آدم هایی که قرار بود به جای مهره انتخاب کنند را انتخاب کردند .ماند مهره شاه

شاهدوخت :بهروز خان مهره شاه خودمان هستیم

بهروز خان با خنده جواب داد :هرچه شاهدوخت بفرمایند

(شاه خودشان بودند وزیر بهروز خان امیر محافظ شخصی وی و وزیر شاهدوخت لیلا و اسب های شاهدوخت آرش و کیومرث بودند{بقیه مهره ها محافظ ها وسربازان عادی بودند}

 

 

قسمت بعدی (۶):بیا بازی کنیم

About hassanfaraji16

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A