Home / داستان نویسی / اتم های پیاده

اتم های پیاده

بسم الله الرحمن الرحیم

اتم های پیاده

۲۱۴۴۶۰شماره ثبت خانه سینما

(احمد و محمد خود را برای راهپیمایی اربعین آماده کرده اند. محمد بلا فاصله بعد از دیپلم به سربازی رفته و الان تازه سربازی را تمام کرده است. احمد چند سال است که در حوزه تحصیل میکند. هر دو نزد پدر حفظ قرآن میکنند. پدرشان روحانی و از عرفای شناخته شده است. احمد برای راضی کردن پدر مشکل چندانی ندارد. او فقط برای پیاده روی اربعین و زیارت امام حسین علیه السلام میرود. اما محمد مطلع شده که وزیر خارجه برای اجرای طرحی با پدرش مشورت کرده و پدر به او گفته که صلاح نیست این طرح اجرا شود. وزیر امور خارجه از مریدان پدر است و تقریبا کارهای مهم را با مراد خود در میان می گذارد. قرار است در این طرح عده ای به مرزهای سوریه بروند و راهپیمایی بزرگی را از کربلا به سمت مرز فلسطین اشغالی تدارک ببینند. محمد تلاش بسیار میکند که پدر چراغ سبز را برای اجرای این طرح بدهد. چندیست که زائرین حسینی راهی کربلا شده اند. یک هفته بیشتر تا اربعین باقی نمانده. دولت ایران در توافق با سوریه قرار بود این موکب ها را در سرزمین سوریه حمایت کند اما برای انجام مقدمات این اقدام بزرگ و گرفتن بودجه کافی و ویزا برای مجاهدین٬ امضای وزیر امور خارجه لازم است. پدر محمد به وزیر خارجه گفته است که اربعین حسینی را بازیچه دست سیاست مداران نکنید. محمد سعی در راضی کردن پدر دارد.)

داخلی. اتاق پدر. روز

(احمد و محمد دو زانو در اتاقی نشسته اند و پدر در ضلعی از اتاق و آندو در ضلعی دیگر هستند. هر کدام آیاتی از قرآن مجید می خوانند و پدر چشمهایش را بسته و دست به ریشش میکشد و سر تکان میدهد. عرقچینی به سر دارد و عبا به دوش انداخته.)

احمد: بابا٬ محمد خیلی بهم ریخته. نه درست قرآن حفظ میکنه نه معلومه حواسش کجاست؟ همه فکر و ذکرش شده این طرح. یه فرصت بش بدید.

(محمد سر پایین انداخته چیزی نمی گوید.)

پدر: نه. زیارت امام حسین علیه السلام ثوابی داره که می ارزه انسان کاراشو تعطیل کنه و به ثواب اربعین برسه. جایز نیست امکانات و پول بیت المال رو بریزید به پای این سیاست بازی ها. مساله اسرائیل و فلسطین رو دولتای اسلامی پی میگیرن. لازم نیست چند تا بچه٬ پول بیت المال را تلف کنید برای کار بی ارزش. به مرز سوریه برید که چه؟! با دست خالی چه میخواید بکنید؟ همین شما آدمای خام و نپخته هستید میریزد سفارت این  کشور اون کشور٬ کلی برای ایران مشکل درست میکنید. این کارا به تو هیچ ربطی نداره. حالا هم برین سر وقت اسرائیل؟! شما نمیتونید آروم یه جا بشینید کارتون رو بکنید؟ جناب وزیر این طرح رو به من داد و من هم بهش گفتم که با این کارا وقت مردم رو نگیرن و اربعین حسینی را بازیچه دست سیاست مدارا نکنن. بیت المال رو تلف نکنن.

محمد: بابا اسرائیل سرطانه و هر وقت و هر جور جلوش وایسیم خوبه. همین الان که خبر توافق ایران و سوریه برای این راهپیمایی به گوش اسرائیل رسیده٬ هم پلیس و هم ارتش اسرائیل تو آماده باش هستن. اونا از همین پیاده روی ترسیدن. نه قراره بجنگیم نه کار خاصی بکنیم. جنگیدن کار دولت و ارتشه که تا حالا یه تیر هم به اسراییل ننداختن. در عوض تو این چند ساله مسلمونا به اندازه جنگ جهانی هم دیگه رو کشتن. یه موشک میزدین به اسرائیل. حالا که داریم میجنگیم لا اقل با اسرائیل بجنگیم.

پدر: ( با عصبانیت) به تو چه که اسرائیل آماده باش هست یا نیست. به تو چه که به اسرائیل موشک میزنن یا نه. دست بردار. اگر میخوای زیارت حسین علیه السلام بری خودم بدرقت میکنم. اما اگه از این فکرا تو سرته راضی نیستم یک قدم برداری. اینو تو سرت فرو کن اگه یه روزی این طرحتون هم اجرا بشه بازم به عنوان پدرت راضی نیستم بری. میفهمی یا نه؟

(محمد با نارحتی بلند میشود و از اتاق بیرون میرود. پدر رو به احمد میکند)

پدر: تو از این فکرا که تو سرت نیست؟ بشین درست رو بخون به این چیزا هم کار نداشته باش. تو باید فقط درس بخونی تا عالم بزرگی بشی. رضایت امام زمان رو به دست بیاری. زیاد به حرف محمد هم گوش نده تو رو از درس و بحث سرد نکنه. خدا میدونه چند تا مثل خودش رو معطل این حرفا کرده. به ما چه که اسرائیل داره چه کار میکنه. دولت داریم٬ دادگاه داریم٬ سازمان ملل داریم٬ مراجع هستن برای همین روزا دیگه. تو به وظیفت عمل کن و به حرف اساتیدت گوش بده و برو کلاس و برگرد خونه. همون کاری که اساتیدت میکنن. همون روشی که حوزه علمیه داره. همون رو عمل کن.

احمد: چشم بابا ولی من نگرنم محمد هستم. معلوم نیست چی تو سرشه.

خارجی. حیاط خانه. روز

( احمد و محمد کنار حوض نشسته اند.)

احمد: این چه فکریه آخه شما دارین. برین سر مرز که چه بشه؟ به قول بابا این همه بیت المال و امکانات را تلف کنید که چه؟ حالا گیریم چند روز هم اسرائیل بره تو آماده باش٬ آخرش که چی؟ بیا با هم بریم زیارت. دعا زیر قبه ابا عبد الله مستجابه. با هم اونجا برای ظهور امام زمان دعا میکنیم و رهایی و نجات مسلمونا رو میخوایم.

محمد: اه. ولم کن. قبل سربازی هم که با تو اومدم زیارت به نیت قدس اومدم. اومدم تا ببینم موکب ها چه جورین. تدارکات چه جوریه. تو چه فاصله ای موکب زدن. چند نفر رو میتونن خدمت بدن.

(هنوز حرف محمد تمام نشده بود)

احمد: واقعا که! اجر خودت رو ضایع کردی. مردم از خونه بیرون میرن٬ سر کار میرن٬ به نیت زیارت امام حسین. ان شاء الله ثوابشم میبرن. تو مسیر کربلا رو پیاده رفتی به نیت غیر حسین؟! توبه کن.

محمد: این همه سال پیاده و سواره رفتین کربلا چی شد؟ روز به روز مسلمونا بدبخت تر و مظلوم تر و تحقیر شده تر. شما که میگید دعا زیر قبه مستجابه پس چرا اجابت نمیشه هزار ساله دارین دعا میکنین. لابد در آدمیت خودتون مشکلی هست. وگه نه آدم اگه زیر قبه دعا کنه مستجابه.

احمد: من از پس تو بر نمیام. پدر راضی نیست. حالا خود دانی.

محمد: من خودم میرم پیش پدر و التماس میکنم. به پاهاش می افتم. این طرح ریشه یهود رو میخوشکونه. من تا آخر پاش وایسادم.

داخلی. اتاق پدر. صبح زود

( پدر پشت میز تحریر نشسته و چیزی مینویسد. اشک از چشمانش می بارد. محمد وارد میشود که با پدر حرف بزند.)

محمد: چی شده بابا؟! ( پدر گریه میکند و بر پیشانی میزند. محمد کنار پدر می نشیند. پدر سر به شانه پسر می گذارد و میگرید)

داخلی. مسجد. شب

( بعد از نماز پدر که امام جماعت است به امور مردم رسیدگی میکند و با پسرهایش تنها میشود و به سمت دو پسر بر میگردد)

پدر: احمد جان این وصیت نامه هست. به امید خدا بعد از اربعین منو و برادرت به سفر میریم. دولت بودجه خوبی برای این طرح گذاشته و امکانات کم کم تو مسیر قدس تکمیل میشه. خود آقا محمد جواد یه گزارش برای من آورده بود.

احمد: چه شده بابا؟! قرار بود من به زیارت کربلا برم. ویزا هم گرفتم و همین الان میتونم برم عراق. چه شده که انقدر نظرتون عوض شد؟

(پدر سکوت نسبتا طولانی میکند و سرش پایین است. رو به محمد میکند)

پدر: من سن و سالم به پیاده روی نمی رسه دو تا بلیط هواپیما تهیه کن که زود تر بریم.

محمد: چشم پدر جان.

( احمد برافروخته و ناراحت است. محمد بلند میشود و احمد هم کمی بعد از او میرود و پدر برمیگردد و دوباره مشغول نماز میشود)

داخلی. اتاق خواب. شب

( احمد و محمد رخت خواب انداخته و آماده خواب هستند. هر دو در بستر خود دراز کشیده اند)

احمد: چرا راستش رو به من نمیگی؟

محمد: قسم بخورم راضی میشی؟ من اصلا خبر ندارم. فقط رفتم اتاق پدر دیدم داره گریه میکنه. وصیت می نوشت یا نه٬ من نمیدونم. به من چیزی نگفت. هر چه تو میدونی منم میدونم.

احمد: اخه چی شده؟ من نگرانم. چرا یه دفعه انقدر نظرش عوض شد؟

محمد: چیه؟ حرصت گرفته؟ ( با لحنی کنایه آمیز و مسخره٬ انگار با بچه حرف بزند و به او وعده جایزه بدهد) بهت قول میدم وقتی برگشتیم٬ به بابا بگم تو رو بفرسته مشهد دق نکنی دادش بزرگه.

احمد: برو بابا٬ مسخره میکنی؟

( احمد بر میگردد و به محمد پشت میکند و لحاف را روی سرش میکشد)

داخلی. مسجد. روز

(محمد با چند تن از دوستانش برای مقدمات ایجاد یک موکب بین راه کربلا و سوریه صحبت میکند)

محمد: بچه ها٬ طرح پیاده روی قدس مورد موافقت قرار گرفته و دولت با سوریه توافق کرده که به ما کمک کنن. امنیت راه رو سپاه ضمانت کرده. از هر شهر یک مسجد اعلام آمادگی کرده برای ایجاد موکب. از طرفی موکب هایی که تو مسیر ایران به کربلا بودن هم آمادگی خودشون رو اعلام کردن. پیش بینی میشه از سه میلیون ایرانی که رسمی به زیارت اربعین میرن یک سوم به این راهپیمایی بیان. خیلی هم غیر رسمی میان که فکر نکنم بتونن تو این سفر باشن. دولت برای ویزای سوریه خیلی سخت میگیره. باقی زائرین هم هستن که شاید بیشتر از سه چهار میلیون نفر جمعیت بشه. میریم به طرف مرز ان شاء الله.

(دوستان محمد با تعجب به یکدیگر نگاه میکنند و به نشانه تایید و رضایت سر تکان میدهند.)

داخلی. فرودگاه. روز

(پدر و محمد از همراهان خداحافظی میکنند. سوارهواپیما میشوند. آنها عازم نجف اشرف هستند.)

داخلی. هواپیما. کمی بعد

پدر: محمد جان وقتی رسیدم نجف زیارت میکنیم و سریع میریم کربلا و بعد عازم سوریه میشیم.

محمد: چشم. دوستام جلوتر رفتن تا موکب رو آماده کنن. موکب ما تو خود عراقه. لازم نیست تا سوریه بریم. ان شاء الله وقتی ما برسیم موکب آماده هست. موکب های دیگه که جلو تر از ما هستن٬ تا مرز فلسطین به مجاهدین تدارکات میدن.

خارجی. مسیر کربلا به سوریه. روز

(موکب ها در مسیر مجاهدین خدمت رسانی میکنند. برخی پزشکان با موتور سیکلت خود را به مجاهدین که نیاز به درمان دارند میرسانند و کمک های اولیه را در اسرع وقت در دسترس مجاهدین قرار می دهند. پدر و محمد فاصله کمی تا موکب را پیاده می پیمایند و در طول مسیر صحبت می کنند.)

پدر: دوست داری بدونی چه اتفاقی افتاد؟

محمد: آره پدر. چی شد؟

پدر: من اصلا با اون طرح موافق نبودم. میدونستم که هم هزینه داره و هم مسیرش خیلی طولانی تر از ایران تا کربلاست. میدونستم که نتیجه کارتون جز تنش درست کردن برای شیعه چیزی نداره تو شرایطی که لازم داریم با دنیا تعامل سازنده داشته باشیم. از طرفی با علمای دیگه هم مشورت کردم و هیچکدوم صلاح ندونستن. منم راضی نبودم تو بری. اما اون روز قبل نماز صبح وقتی برای نماز شب در مسجد رو باز کردم٬ قبل از این که شما و بقیه بیاید چند رکعت نماز خوندم. هیچ کس تو مسجد نبود. یکدفعه کسی رو کنارم دیدم. منو به اسم صدا کرد. برگشتم و به اشاره ایشون متوجه گوشه ای از مسجد شدم. یکدفعه خودم رو تو معرکه ای دیدم. دیدم سر مبارک امام حسین خونی و خاکی وسط یک ظرف از طلاست و یه عده خاخام یهودی و کشیش و مردای مذهبی ادیان مختلف دورش نشستن و با چوب به سر مبارک امام حسین علیه السلام میزنن. امام حسین قرآن میخوند و احادیث جدش رو زمزمه میکرد. اونا تمام حرفهای امام حسین علیه السلام رو مینوشتن. کمی اون طرف تر حضرت زینب کبری سلام الله علیها و بچه ها رو با زنجیر بسته بودن و با وضع اسف باری کتک میزدن. یکدفعه یه یهودی متوجه من شد. گفت این اینجا چی میخواد. گفتم من برای زیارت امام حسین علیه السلام اومدم. یه پوزخندی زد و گفت اشتباه اومدی. چند نفر منو گرفتن و بردن. خودم رو تو صحن و سرای امام حسین علیه السلام دیدم. با گنبد طلا و کاشی های زیبا و فرشهای نرم و سقف آینه کاری شده. پیکر بی سر امام وسط بود همه دور پیکر سینه میزدن و مرثیه میخوندن. من برگشتم تا به سمت اسرا و سر امام برم که دوباره خودم رو تو مسجد دیدم و مهتابی های مسجد داشت یکی یکی روشن میشد. شوکه شده بودم. اون مرد هم غیب شد. عطرش تو تمام مسجد پیچیده بود. چهرش تو ذهنم نیست اما خیلی زیبا و نورانی بود. ( پدرسکوت میکند و گوشه ای مینشیند تا نفس چاق کند. بعد از یک سکوت نه چندان طولانی در حالی که بغض کرده) حق با تو بود پسرم. تا مسئله قدس حل نشه زیارت کربلا چه ارزشی داره؟!

خارجی. مسیر پیاده روی. کمی بعد.

( پدر و محمد به موکبشان میرسند. نان و کمی خرما و یک لیوان شیر. یک بروشور از سرگذشت فلسطین پخش می کردند. پدر و محمد بعد از استقبال دوستان وارد موکب میشوند تا کمی استراحت کنند. رادیو باز است و خبرنگار گذارش می دهد.)

رادیو: ارتش اسراییل تهدید کرده در صورت مشاهده افراد مسلح در مرزها به آنها شلیک خواهد کرد. پلیس و ارتش در آماده باش کامل هستند. گروه های جهادی فلسطین در کرانه باختری و نوار غزه خود را آماده میکنند تا مجاهدین را در مرزهای سوریه ملاقات کنند. گفته میشود هزاران صهیونیست از سرزمین های اشغالی خارج شده اند. بلندی های جولان و مرزهای لبنان کاملا در سیطره تانکهای ارتش صهیونیستی قرار دارد. جنگده ها بی وقفه پرواز میکنند و بالگرد ها سرتاسر مرز را تحت کنترل دارند. نخست وزیر رژیم صهیونیستی با رئیس جمهور آمریکا تلفنی صحبت کرده و از یهودیان آمریکا و جهان خواسته تا ساکت ننشینند و در مقابل این اقدام عکس العمل نشان دهند. گفته می شود هیئتی اسرائیلی به عربستان سعودی سفر کرده و در پی این سفر٬ مفتی های عربستان زیارت اربعین را مصداق شرک و بت پرستی اعلام کرده و در فتوایی حکم به شرک و کفر شعیان داده اند. گروهای تروریستی و تکفری نیز راهیان قدس را تهدید به بمب گذاری و قتل کرده اند.

داخلی. موکب. شب

پدر: محمد جان من همین جا می مونم و به مجاهدین کمک میکنم. تو به مسیر ادامه بده تا به مرز برسی. برای تو دعا میکنم تا نماز رو تو قدس شریف بخونی. اگر موفق شدید وارد قدس بشید ان شاء الله٬ حتما از طرف ما هم نماز بخونین.

خارجی. موکب. صبح فردا

(محمد از پدر و دوستان خداحافظی میکند و راهی میشود)

داخلی. موکب. غروب

( پدر مریض است و حال خوشی ندارد. اورژانس موتوری امداد های اولیه را انجام داده اما توصیه میکند که فورا پیرمرد را به ایران یا جایی بهتر منتقل کنند. احمد که قبلا ویزا گرفته بود و برای سفر لحظه شماری میکرد با هواپیما راهی عراق میشود تا پدر را بازگرداند. ضعف جسمی عامل زمین گیر شدن پدر شده است. احمد پدر را تا فرودگاه میبرد و خود به کربلا باز میگردد. زیارت میکند و میرود تا به برادرش در مرز ملحق شود.)

خارجی. مرز سوریه و فلسیطن. روز

(ازدحام جمعیت با پرچم های بسیج و سپاه و پرچمهای دیگر در مرز. چند نفر از چهره های سر شناس سخرانی میکنند و حرفهایشان به زبان عربی ترجمه میشود. سرتاسر مرز با سیم خار دار بسته شده. نیروهای مسلح که امنیت مجاهدین را تا اینجا تامین کرده اند٬ عقب تر ماندند تا سربازان اسرائیلی به بهانه مسلح بودن آنها شلیک نکنند. احمد برادر را پیدا میکند. محمد را از حال پدر مطلع میکند.)

احمد: پدر حالش خوب نیست. من تا فرودگاه بردمش. تو ایران میان دنبال پدر. بیا برگردیم.

محمد: من میخوام برم جلو. سیم خاردار رو رد میکنیم. میریم به طرف اسراییلی ها.

احمد: بازم زده به سرت. خوب میکشنتون. بهت قول میدم همتونو٬ همه مونو اینجا چال میکنن.

محمد: آخرش که چی؟ چیزی بالا تر از این که تو مسیر قدس به شهادت برسیم؟

احمد: این خودکشیه. نباید آدم خودشو به هلاکت بندازه. بیا برگردیم.

محمد: چند میلیون جمعیت رو که نمیتونن بکشن. اصلا انقدر فشنگ ندارن.

(احمد در تلاش برای منصرف کردن برادر بود که محمد عزمش را جزم میکند و میرود. با پا٬ با چوب به سیم خاردار میکوبد تا راهی ایجاد کند. چند نفر دیگر با او همراه میشوند. سربازان اسرائیلی تیر هوایی شلیک میکنند و وضع بسیار آشفته میشود. جمعیت همه حواسشان به جلو است که آیا راهی باز میشود یا نه. مرز بسیار گسترده و طولانی است. احمد آرام آرام در حالی که سرش را پایین انداخته و بر خلاف جمعیت به طرف عقب میرود. ناگهان متوجه میشود که یک موتور اورژانس با سرعت به طرف جمعیت می آید. موتور سیکلت سرعتش را زیاد میکند. احمد فریاد میکشد و هشدار میدهد و در عین حال خود را به موتور سوار که از جلو می آید نزدیک میکند تا هر طور شده جلوی او را بگیرد. احمد و سوار در یک مصاف رو در رو قرار میگیرند. سوار با سرعت به محمد برخورد میکند و لحظه ای بعد صدای مهیبی همراه گرد و خاک به هوا میرود. پیکر متلاشی شده احمد و عده ای دیگر که نزدیک عامل انتحاری بودند به زمین می افتد. هر کس به طرفی فرار میکند و پیکر شهدا زیر پا و روی خاک دشت پراکنده شده است. محمد و عده زیادی به سمت نیروهای اسرائیلی میروند. سربازان به دستور افسر به سوی آنها آتش میگشایند تا منطقه به دریای خون تبدیل شود)

داخلی. اتاق پدر. روز

(پدر جلوی تلویزیون نشسته و اخبار را لحظه به لحظه دنبال میکند. مجری میگوید که آمار شهدا و مجروحین بیشتر از چند هزار نفر است و مجروحین اوضاعشان وخیم است. تلویزیون تصاویری از منطقه نشان میدهد و هم زمان هویت فرد انتحاری را اعلام کرده و وابستگی او به داعش را گزارش میکند. گزارشگر خبر میدهد که جمعیت بیشتری به سمت مرز روان هستند و ان شاء الله به برکت خون شهدا٬ امسال در سال اول راهپیمایی قدس٬ مجاهدین موفق به حضور در مسجد الاقصی میشوند. گفته میشود که از میان کشته شدگان بسیاری مسلمان و عده زیادی هم غیر مسلمان هستند و افرادی با تابعیت اروپایی و آمریکایی هم در میان زخمی ها و شهدا دیده میشوند. دولتهای اسلامی به سازمان ملل فشار آورده اند تا از اسرائیل بخواهد تحت کنترل سربازان حافظ صلح سازمان ملل اجازه دهد جمعیت به مسجد الاقصی بروند و نماز را در قدس شریف بخوانند. هنوز برنامه ویژه تلویزیون تمام نشده بود که پدر بلند میشود و لباس به تن میکند و از اتاق بیرون میرود)

خارجی. مرز. روز

(پدر خود را به مرز رسانده و با حال بدش منتظر است تا مرز باز شود و بتواند نماز را در قدس شریف بخواند. اسرائیل موافقت کرده است افراد بالای شصت سال تحت نظارت سربازان سازمان ملل و با خودروهای مشخص برای مدت کوتاهی به قدس بروند. پدر سوار ماشین میشود و راهی فلسطین میشود)

داخلی. مسجد الاقصی. روز

(پدر نماز جماعت را خوانده ولی هنوز بر سجاده نشسته است. کسی کنارش مینشیند. متوجه او میشود و کمی او را تکان میدهد. پدر آرام به زمین می افتد.)

خارجی. یکی از خیابان های تهران. روز

(مردم پیکر محمد و پدر را به همراه سایر شهدای تهران به دوش دارند و به قطعه شهدای قدس بهشت زهرا میبرند. پیکر احمد در مرز کنار شهدای دیگر ماند تا دشت لاله گون را با خون خود آبیاری کند. دولت ایران به کمک دولت سوریه بنای یادبودی در محل شهادت مجاهدین میسازد و اسم احمد به عنوان مجاهد جاوید الاثر در سنگی بزرگ هک میشود.)

پایان

سین*جیم

 

 

 

 

About sin.jim

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A