انسان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

نام داستان :انسان 

 

 

ژانر :کوتاه

 

 

نویسنده حسن فرجی

 

 

 

 

 

انسان موجودی است ساده ولی در همان حال پیچیده .خود خویش را ساده میپندارد و خیال میکند ,ساده زندگی میکند و ساده میمیرد. اما خیال خیلی از واقعیت دور است .اگر اندکی به دنیای ژرفمان فرو برویم ,درمی یابیم حقیقتی که خود به خویش قبولونده ایم با واقعیت راهی بسیار طولانی ای دارد.

انسان زندگی اش را با خون شروع میکند .اما زمانی که در کودکی زخمی میشود گریه میکند .انگار نه انگار که همین دیروز بود که خون راهی برای بیرون آمدش از رحم والده اش راهی گشود و مانند محافظی چراغ به دست او را به بیرون راهنمایی کرد .خونی که بر دستان آن کودک بعد از یک ساعت لخته میبندد دوباره میکندش و دوباره خون می آید و باز هم گریه میکند .حال باز هم سیر نمی شود .جنگ راه می اندازد و باز هم خون جاری می کند .بخاطر پول همنوع خودش را میکشد .بخاطر قدرت به زن و بچه و پیر و جوان رحم نمیکند .انگار نه انگار همان بچه است که تحمل خارش یک زخم لخته شده را نداشت ,الآن هرت وهرت زخم های عمیق به بدنش میزند و اعضایش را قطع میکند ودست هایش را از دست میدهد .پاهایش را از دست میدهد .بعد که چاره ای ندید با دندان حمله میکند .خویش را کنترل نمیکند بلکه رهایش میکند تا مثل قدیم ها هر کاری که عشقش میکشد انجام دهد .بکشد و از بین ببرد و باز هم پیش برود .زمانی که تمام بدنش آغشته به خون شد معده اش دیگر جایی برایش نمانده است باز پیش میرود .دندان هایش به سرخ تغییر رنگ داده اند و از اندام های قطع شده اش مانند آبشار نیاکارا خون شر و شر جاری است .

زمانی که آدمی برای اولین بار عضوی از بدنش را میبرد .برای جبران آن خلأ و آن خونی که از دست می رود مجبور است باز خون بریزد .اما راه رفتن رو چاقو ها اون هم بدون نور فقط زخم هایی را دنبال دارد که بریدنش حک می شود .قبل از حرکتش جاییست بین خوبی وبدی .آن جاگیر افتاده است .مکانیست سراسر سفید بدون حس و هیچ موجودی .اگر حرکت کند سرخ تر و سرخ تر میشود و اگر بماند سفید تر و سفید تر تا وقتی که بمیرد .اما افسوس ,افسوس که ]قطار ها دور برگردان ندارند[

همین که جلو میرود و جلو میرود ,به دریاچه ای می رسد که ابتدا در نظرش زیبا و لذت بخش میرسد .دلش را به دریا میزند و جلوتر میرود و جلوتر میرود .دریاچه سرخ میشود و مایع درونش در حال غلیظ شدن .راه رفتن درونش سخت وسختر میشود و خون ها هر زمان احاطه اش میکند .قایقی میابد .پشتش را نگاهی می اندازد ,مسیری که ازش آمده تا مقداری مشخص است .با خود میگوید :این یک دراچه است اگر جلوتر بروم شاید چیز بهتری در انتظارم باشد .شروع میکند به پارو زدن و پارو زدن ,تا اینکه میفهمد قایق هم سوراخ شده است. هیچ خشکی ای؟!هیچ چیزی اطرافش نیست.فقط او است و این قایق وخون ها  .دیگر آن مسیری ازش آمده به چشم نمیرسد و سفیدی ها هم…

دوباره خون دورش میکند .در قایق خون پر شده است .هی با دست در حال ریختن خون به بیرون است .دستانش کلا قرمز شده .احساس سوزش عجیبی در پاهایش حس میکند که مغزش را به سوختن وا میدارد .خون بر لباسش میریزد .لباسش مانند غل و زنجیری به تنش میچسبد و او را میسوزاند ,اما آن ها را در نمیارد چون میداند که اگر لباسهایش را در بیاورد پوست و گوشتش میسوزد .در همین حین خاطراتی به یادش می آید . خاطرات تلخ و آزار دهنده اش که شخصیتش را خرد میکند .دوباره و دوباره این خاطرات تکرار میشود و میشود .قایقش دیگر غرق میشود و او بر خون می افتد .تکیه بر تکه چوبی که از قایقش باقی مانده .در سر راهش به غاری میرسد به سمت غار میرود تا شاید بتواند داخلش خشکی ای بیابد تا لخظه ای نفسی تازه کند .داخل غار میشود .جلو میرود و غار گرم میشود و صداهایی به گوش میرسد صدای نعره اما شبیه صدای انسان ها نیست .از ترس نزدیک صداها نمیشود و سریع از غار فرار میکند .چشمانش دیگر آن نور قبل را ندارد و صدا و فریاد های کمکش اطراف را پر میکند ولی هیچ کس کمک رس او نیست .جلوتر میرود کوه ها در حال فورانند. سریع شنا میکند تا از گدازه های آتش فشان ها در امان بماند ,اما آتش ها درشت درشت ,سوزان و سوزان,بر سر او میریزند و از زیر به پاهایش را میابند .داغون شده است هر لحظه عذاب هر لحظه شکنجه.

شکمش از گرسنگی و تشنگی به قارو قور می افتد .و انرژی اش رو به اتمام است .مجبور میشود از گرسنگی آن گدازه هایی که بر خون افتاده و به ظاهر سرد و مثل سنگ شده اند را بخورد و آن ها را میخورد و به معده اش میروند شروع به گدوختن میکند .میسوزد احساس سوختن تمام بدنش را فرا مگیرد .آب میخواهد ,آب .ولی آبی نیست. مجبور میشود از خون بخورد خون وارد بدنش میشود  بیشتر به گداخته گرما برای سوختن میدهد .احساس میکند شکمش درحال سوختن و سوراخ شدن است .ناگهان زیر پاهایش خالی میشود و غرق میشود و دوباره خود را بالا میکشد و دوباره غرق میشود .در حین غرق شدنش تمام بدنش شروع به سوختن میکند که همش احساس میکند پوست و گوشت تنش در حال جدا شدن است .در همین حین که در حال غرق شدن و بالا کشیدن ودست و پا زدن است از آبشاری پرت میشود کمک میخواهد ,کمک ,کمک. اما نه زمین نه آسمان و نه خون کمکش نمیکند .باز هم از آبشار دیگر پرت میشود و صدای شکستن استخوان هایش اطراف را پر میکند و باز هم از آبشار دیگر و دیگر . دیگر خبری ازش به گوش نمیرسد به جز کمک .کمک .کمک …

 

About hassanfaraji16

Check Also

خون در سیلورمون قسمت ۲

نویسنده: Melika the writer فصل ۲ خانه ی مایا سرم رو به شیشه ی پنجره …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A