Home / داستان نویسی / ایران باید بازگردد

ایران باید بازگردد

بسم الله الرحمن الرحیم

  نام داستان :ایران باید بازگردد    نویسنده :حسن فرجی

تذکر :این داستان هیچ واقعه تاریخی را به طور قطعی ثابت نمیکند. بخشی از آن از تاریخ ایران در زمان بعد سلطنت سلطان محمد خوارزم بوده ولی بیشتر آن از ذهن نویسنده میباشد. توجه داشته باشید که این داستان قصد لطمه زدن به روحیات-اعتقادات هیچ قوم یا مذهبی را ندارد و فقط یک افسانه ,زاده ی ذهن نویسنده است .نام شاهدخت گل بهار در هیچ ورق از کتاب تاریخ نیامده است و کارهایی که او در آینده میکند جز تاریخ نمیباشد.

 

قسمت اول :رویارویی خونین

خوارزم سال ۶۱۵ ه-ق

پیکی از طرف چنگیز خان مغول به دست پادشاه ,محمد خوارزم شاه ,رسید.

متن نامه :من چنگیز خان پادشاه مغولان اعلام میکنم که قصد صلح با ایران را دارم .به همین سبب گروهی پانصد نفری از تاجرانم را به ایران جهت ایجاد یک رابطه اقتصادی و تجاری فرستادم .امیدوارم که در آینده رابطه ما قویتر شود.

دربار

 

ترکان خاتون ,مادرش را ,با چندی از وزیران در حال مذاکره درباره ی نامه ی فرستاده شده از طرف چنگیز خان بودند .ترکان خاتون که وزیران را در مشتش داشت جلو آمد و گفت :سلطانم من اینرا به عنوان یکی از مردمانتان می گویم .چنگیز خان قصد جانتان را کرده است .مطمعنانه در این گروه ۵۰۰ نفره ی به گفته ی خودش تاجر جاسوسانی را تعبیه کرده تا وضعیت کشور و ارتش را بررسی کند.

وزیر اعظم :سلطان محمد ,والده سلظانمان درست می فرمایند .چنگیز خان قصد مسخره کردن ما را دارد.

سلطان محمد:خیلی خب,حالا پیشنهاد شما چیست؟

ترکان سلطان:سپاهتان را جمع کنید و با یک حمله ی رعد آسا گروهشان را نیست و نابود کنید.اموالشان را مصادره کنید تا بفهمند ایران و سلطنت خوارزم چه قدرتی دارد.

سلطان محمد:آیا همه با نظر والده ام موافق اند؟

وزیران :آری .همانا که بهترین کار است.

سلطان محمد نصیحت های مادرش را مو به مو انجام داد .چنگیز مغول بسیار خشمگین شده بود و نامه ای فرستاد که حاوی این متن بود:

سلطان محمد ,پادشاه ایران خبر های تاسف باری به گوش من رسیده است مردمان شما گروه ۵۰۰ نفری تجار من را که برای صلح بین دو کشور فرستاده شده بود به قتل رساندند.من همیشه در پی سلح با ایران بودم.هر چه سریعتر اقدام کنید و عامل این عمل شنیع را مجازات کنید وگرنه بی کار نخواهم نشست و اقدامی انجام خواهم داد که مطمنانه به سود شما نخواهد بود.

(مهر و امضا چنگیز مغول)

وزیر جنگ:فکر کرده کی هست این چنگیز خان؟!تا همین دیروز خاندانش به چین برای زنده بودنشان باج و خراج میدادند.حالا که مستقل شده اند برای یک حکومت مقدس و کهن زبان درازی می کنند.ای سرورم امر بفرمایید تا سر این ملعون را پیش پای مبارکتان بیاورم.تا دیگر کسی حق چپ نگاه کردن به خاک ایران و سلطنت خوارزم را نداشته باشد.

سلطان محمد:نه ارتش در حال جلو گیری از پخش جذامه.اگر الان ارتش را آماده جنگ کنیم جذام سرتاسر ایران رو فرا میگیره.

ترکان سلطان:سلطانم نگران این چنگیز نباشید حتی جرعت نزدیک شدن به خاک ایران هم نخواهد کرد.حتی اگر همچین جسارتی هم بکند حتی نمی تواند بخارا را تصرف کند.

ترکان سلطان که میدانست مقصر این قضیه است و همچنین نمیخواست که اموال گرفته شده از تجار مغول را که به صندق وی ریخته شده بود را از دست بدهد بر سخنانش اصرار کرد.سلطان محمد چاره ای جز قبول کردن سخن والده و وزیرانش را ندید.

 

چنگیز خان مغول با سپاه دویست هزار نفره خود به ایران حمله کرد .شهر بخارا و سپس شهر های اترار ,خجند ,خراسان و نیشابور را فتح کرد.

در همان زمان سلطان محمد شهر به شهر فرار کرد تا اینکه به جزیره آبسکون که محل تبعید جذامیان بود پناه برد .ترکان سلطان به دلیل حرص و طمع فراوانی که داشت تمام ثروت و خزاءن سلطان را در رود سیحون ریخت .چنگیز خان که از این امر بسیار خشمگین شده بود ,کشتار خاندان سلطنتی را به کشتار های خود در ایران اضافه کرد.

خوارزم زمستان ۶۱۶ ه-ق .بعد از کشتار خانواده ی سلطنتی-اقامتگاه چنگیز

چنگیز خان :اه .اونجوری که باید کیف نکردم .باید می گذاشتم خانواده ی سلطنتی را تک تک می گشتم و تکه تکشون می کردم.

سربازی از بیرون اقمتگاه اجازه ی شرفیابی گرفت و بعد از گرفتن اجازه به داخل آمد.نفس نفس می زد و لباسش را برف پوشانده بود .کلاه مغولی اش کج مانده بود و تکه ای از برف از لباسش بر روی قالی خوش طرح و رنگ ایرانی اقامتگاه چنگیز ریخت.

چنگیز خان :چه شده سرباز؟

سرباز :سرورم.دختری پیدا کرده ایم بی هوش بر روی برف ها افتاده است.

چنگیز خان :خب چرا نمی کشیدش؟

سرباز :سرورم .لباسی سلطنتی بر تن دارد فک کنم از خانواده ای سلطنتی باشد.گفتم شاید دختر سلطان محمد باشد و مانطور که دستور داده بودید که خانواده ی سلطنتی را خود گردن می زنید ,شرفیاب شدم تا به امرتان برسانم.

 

 

About hassanfaraji16

Check Also

خون در سیلورمون قسمت ۲

نویسنده: Melika the writer فصل ۲ خانه ی مایا سرم رو به شیشه ی پنجره …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A