Home / داستان نویسی / به سوی نابودی(جین،شیطان زمان)۱

به سوی نابودی(جین،شیطان زمان)۱

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده :حسن فرجی                     نام داستان : به سوی نابودی (جین شیطان زمان)

ژانر :ماورا طبیعی _ اکشن _هیجانی _قدرت های شیطانی

————————————————————————————

قسمت اول :نابودی

————————————————————————————

اِهو اِهو اِهو .اِهو اِهو اِهو .چه اتفاقی افتاده .دود ,دود همه جارو دود گرفته 

جان :مری ,مری حالت خوبه ؟

جان !!!!آره ,چی شده؟

جان :خونه آتیش گرفته .میتونی حرکت کنی؟

اره .فک کنم 

جان : خوبه هر چه زودتر باید بریم بیرون .تو برو جکسون رو بردار من لیلی رو برمیدارم 

باشه .سریع به سمت اتاق جکسون رفتم .در رو باز کردم .حرکتی نمی کرد .فک کردم مرده .جکسون ,جکسون بیدار شو. دستامو جلوی دماغش بردم ,آروم نفس میکشید. بلندش کردم و سریع به طرف در رفتم .جانو دیدم که با لیلی داشت از پله ها پایین میومد(اتاق لیلی در طبقه دوم بود) .تقریبا به در رسیده بود که صدایی شنیدم ,تاتاراخت .سرمو برگردوندم .یه تیکه از سقف کنده شده بود و روی سر جان افتاده بود .لیلی زده بود زیر گریه .ترسیده بودم .جکسون رو تو حیاط گذاشتم و تند تند برگشتم .جان جان .دستشو گرفتم تا از زیر چوب بیارمش بیرون ولی نتونستم 

جان با صدایی آروم گفت :لیلی رو بردار برو 

اما جان

جان :بررررووو

لیلی رو برداشتم و تو حیاط گذاشتم .داشت گریه میکرد .لیلی آروم باش, آروم باش .و بعد لباسمو با شیر آب حیاط خیس کردم و دوباره به داخل خونه رفتم تا جان رو نجات بدم . هنوز به هوش بود . جان ,جان … .

جان :نه از این جا برو مری ,اینجا خیلی خطرناکه.

حرفی نزدم و دوان دوان به طرفش رفتم .

جان :مگه نگفتم برو

اگه خودت بودی منو میزاشتی میرفتی احمق ,مگه میشه من بدون تو برم .چوبی رو که روی جان افتاده بود به کمک یه چوب دیگه کنار زدم .بلندش کردم .دست راستشو رو به دور گردنم انداختم و خودمو تکه گاه قرار دادم و راه افتادیم به سوی در .داشتیم خارج میشدیم .که یکدفعه دست جان از روی گردنم برداشته شد و من به سوی جلو پرتاب شدم.  در حیاط افتادم .لیلی همچنان داشت گریه میکرد و جکسون هنوز به هوش نیومده بود. سریع سرمو برگردوندم. ورودی خونه از بین رفته بود و بدن جان زیر آواره ها له شده بود. جـــــــــــــان جــــــــــــــــــــــــــــــــــان!!!!!! یکی یکی لطفاً کمک کنه لطفاً .کسی نیست .کسی نیست .سرمو برگردوندم یه لشکر آدم پشتم وایستاده بودند حس خوبی بهشون نداشتم, به علت دود چهره ها و لباسهاشون معلوم نبود .لطفاً کمک کنید, لطفاً .کسی کاری نکرد .مگه با شما نیستم کمک کنید آب بیارید .ولی باز هم کسی کمک نکرد. باد اومد و دود کنار زد .در دست هر کدومشون یه مسلسل یا وینچستر بود . به طرف بچه هام رفتم و اونا رو پشتم قایم کردم .شما کی هستید ؟چی میخواید؟.کسی حرف نزد. اولین نفرشون که انگار رئیسشون بود سرشو برگردوند و به عقبیش یه چیزی گفت .سپس تفنگاشونو بالا آوردند و به طرف ما نشونه گرفتند .من ترسیدم برگشتم, نشستم و لیلی و جکسون رو بغل کردم. صدای شلیک. و درد و سوزش شدیدی در  پشتم احساس کردم. توانم ازم گرفته شد و دستانم کم کم از بچه هام رها شد .بر زمین افتادم .چشمانم هنوز باز بود و کشته شدن بچه هامو با چشمانم دیدم .در اون لحظه هزاران بار مرگ را حس کردم و در قفسه سینه ام هزاران هزار رنج .کم کم آگاهیمو از دست دادم و چشمانم بسته شد. یکدفعه از جا پریدم .دردی احساس نمیکردم .جکسون و لیلی را دیدم که بر زمین افتاده اند .به طرفشون رفتم .بدنشون مثل سنگ سفت بود .لیلی ,جکسون چشاتونو باز کنید ,چشاتونـــــو باز کنید .نــــــــــــــــــــه .چرا چرا این بلا رو سرمون آوردید؟ سرمو برگردوندم و دوباره این سوالو ازشون پرسیدم ولی جوابی نشنیدم .پا شدم و دوباره سوالمو تکرار کردم .هیچ حرکتی هیچ جوابی .به طرفشون حرکت کردم .گلوله ها ثابت رو هوا بودند .جلوتر رفتم اونا هیچ حرکتی نمیکردند .انگار زمان ایستاده بود . دوباره برگشتم .جسدم رو روی زمین دیدم .فهمیدم که مردم .ولی جالب بود که اصلا شکه زده نشدم .دوروبر رو یه نگاه انداختم .انگار که یه صحنه از فیلم رو نگه داشتی و دکمه مکث رو زدی .آتیش همه جا پخش شده بود ولی حرکتی نداشت به جز یه آتیش.

آتیشی آبی و خوشرنگ در حال سوختن بود .اگه زمان ثابته پس چرا این در حال سوختنه .به طرفش رفتم .دستمو دراز کردم .گرمایی سوزان رو حس کردم پر از درد و رنج و ناامیدی بود .یکدفعه آتش حرکت کرد .چند قدم عقب رفتم و وقتی به خودم اومدم دیدم یک موجود انسان نما آبی و شعله ور جلو ام ایستاده .دم داشت و پاهایش برعکس بود (سینه پاش) به صدا در آمد و گفت :سلام من جین هستم ,شیطان زمان .میخوای یه قرارداد با من ببندی؟

 

قسمت بعدی(۲):دوراهی

About hassanfaraji16

Check Also

خون در سیلورمون قسمت ۲

نویسنده: Melika the writer فصل ۲ خانه ی مایا سرم رو به شیشه ی پنجره …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A