Home / داستان نویسی / خون در سیلورمون قسمت ۲

خون در سیلورمون قسمت ۲

نویسنده: Melika the writer
فصل ۲
خانه ی مایا
سرم رو به شیشه ی پنجره ی قطار تکیه دادم. ساعت ۸ صبح بود و من هنوز بیدار بودم. مثل اینکه خون آشام بودن بدجوری
بهم ساخته بود! ساعت خوابم هم عوض شده بود.
سرم رو به بالش صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم؛ خیلی خوابم میومد. صدای زنگ گوشی موبایلم چرتم رو پاره کرد.
خمیازه ای کشیدم و گوشی رو از توی جیبم درآوردم. همونطور که چشم هام رو بسته بودم جواب دادم:
_سالم؟
_سیلویا! معلوم هست کجایی؟ از دیشب که منو آوردی بیمارستان کجا رفتی؟ چرا وسایلتو از خونه برداشتی؟ جیرو گفت رفتی
ولی من باور نکردم… هیچ می دونی چقدر نگرانتم؟
_ببین فندی من دیگه نمی تونم پیشت بمونم… این وجود منه فندی من دیگه نمی تونم اونی باشم که پنج سال پیش بودم،من
دیگه نمی تونم با کسایی که از این راز خبر دارن زندگی کنم… خواهش می کنم درک کن. نمی خوام کسایی که دوستشون
دارم آسیب ببینن. دلیل فرارم از خونه هم توی پنج سال پیش همین بود…
_اما سیلوی من مشکلی با این موضوع ندارم؛ تو هنوز هم بهترین دوست منی! خواهش می کنم، باید برگردی! گوش کن…
_نه دیگه کافیه فندی. من نمی تونم برگردم؛ این یک قانونه! من همین االنش هم خیلی قوانین رو نادیده گرفتم. شما االن باید
خاطره شویی می شدید! خواهش می کنم دیگه دنبالم نگرد؛ من از امروز مردم. دیگه الزم نیست دنبال یک مرده بگردی .
_سیلویا خوب گو ش کن ببین چی میگم، تو هرگز نمردی و برای همیشه دوست خوب من باقی می مونی. تو…
_دیگه کافیه فندی. خداحافظ برای همیشه…
گوشی رو قطع و بالفاصله خاموش کردم. دوباره سعی کردم بخوابم. سرم رو روی پشتی صندلی گذاشتم و چنددقیقه بعد
خوابم برد.
نیویورک،ایستگاه قطار
از قطار پیاده شدم. کوله پشتیم رو روی دوشم انداختم و چمدان کوچیکم رو دنبال خودم کشیدم. از ایستگاه پیاده شدم و به
سمت خونه ی مایا به راه افتادم. مایا دختر عموم بود که توی یک شرکت بازی های رایانه ای توی نیویورک کار می کرد. باید
چند روزی پیشش می موندم تا یک کار و یک اتاق کرایه ای برای خودم دست وپا کنم.
مایا دختر خیلی جالبی بود؛ انگار خستگی ناپذیر بود. اون حتی با وجود مخالفت هایی که باهاش شد، تسلیم نشد و همچنان به
کارش ادامه داد تا این که باالخره موفق شد و به چیزی که می خواست رسید. پدر اون می خواست مجبورش کنه که مثل
خودش یک وکیل بشه ولی مایا عاشق هنر بود.
و حاال من هم می خوام با الگو گرفتن از اون یک زندگی جدید رو شروع کنم. زندگی ای که یک هدف جدید داره. درست مثل
کاری که یک انسان می کنه.
از آدرسی که پارسال بهم داده بود زیاد مطمئن نبودم؛ باید بهش زنگ می زدم و دوباره آدرس می گرفتم. توی یک پارک
نزدیک به ایستگاه قطار نشستم و شماره ی مایا رو گرفتم. چند تا بوق خورد و بعد گوشی رو برداشت:
_سالم؟
_سالم؛مایا اندرسون؟
_بله،بفرمایید؟
_من سیلویا هستم،دخترعموت!
_سیلویا؟اوه،خدای من سیلویا! خیلی وقته با هم صحبت نکردیم! بگو ببینم چی شده که تماس گرفتی؟!
_من االن نیو یورک هستم. می تونی آدرس خونتو برام بفرستی؟اونجا همه چیزو برات توضیح می دم.
_اوه،آره حتما سیلوی!
_خب پس، به زودی می بینمت.
_می بینمت، خدا حافظ.
گوشی رو توی کیفم پرت کردم و سرم رو روی نیمکت گذاشتم. آفتاب اصال برای کسی مثل من خوشایند نبود. درسته آفتاب
طبق افسانه ها خون آشام ها رو نمی سوزونه اما خیلی ناخوشاینده!
به محض این که اس ام اس رو خوندم به سمت خونه ی مایا به راه افتادم. یک تاکسی گرفتم و بعد دوباره نگاهی به آدرس
انداختم تا درست باشه. هندزفری رو توی گوشام گذاشتم و ام پی تری پلیر رو روشن کردم. تا خونه ی مایا داشتم همون ۱۵تا
آهنگ موردعالقه ی همیشگی رو گوش می کردم که بیشترشون راک یا متال بود. چشم هام رو بستم؛ دیگه از آفتاب خبری
نبود. هوا کم کم داشت ابری می شد. همه ی خاطره های دیروز از جلوی چشمم می گذشت؛ چقدر من حیوونم! چه راحت
تونستم فندی رو برای همیشه فراموش کنم. البته اگه می خواستم سالم بمونه باید ازش دوری می کردم؛ نباید می ذاشتم
دوباره اون اتفاق بیفته…
آهنگ عوض شده بود. دوباره توجهم رو به موسیقی دادم. متن این آهنگ انگار واقعا درد من بود:
I can’t scape this hound …
so many times l’ve tried…
but l’m still cage inside…

somebody get me through this nightmare,

و حاال من هم می خوام با الگو گرفتن از اون یک زندگی جدید رو شروع کنم. زندگی ای که یک هدف جدید داره. درست مثل
کاری که یک انسان می کنه.
از آدرسی که پارسال بهم داده بود زیاد مطمئن نبودم؛ باید بهش زنگ می زدم و دوباره آدرس می گرفتم. توی یک پارک
نزدیک به ایستگاه قطار نشستم و شماره ی مایا رو گرفتم. چند تا بوق خورد و بعد گوشی رو برداشت:
_سالم؟
_سالم؛مایا اندرسون؟
_بله،بفرمایید؟
_من سیلویا هستم،دخترعموت!
_سیلویا؟اوه،خدای من سیلویا! خیلی وقته با هم صحبت نکردیم! بگو ببینم چی

شده که تماس گرفتی؟!
_من االن نیو یورک هستم. می تونی آدرس خونتو برام بفرستی؟اونجا همه چیزو برات توضیح می دم.
_اوه،آره حتما سیلوی!
_خب پس، به زودی می بینمت.
_می بینمت، خدا حافظ.
گوشی رو توی کیفم پرت کردم و سرم رو روی نیمکت گذاشتم. آفتاب اصال برای کسی مثل من خوشایند نبود. درسته آفتاب
طبق افسانه ها خون آشام ها رو نمی سوزونه اما خیلی ناخوشاینده!
به محض این که اس ام اس رو خوندم به سمت خونه ی مایا به راه افتادم. یک تاکسی گرفتم و بعد دوباره نگاهی به آدرس
انداختم تا درست باشه. هندزفری رو توی گوشام گذاشتم و ام پی تری پلیر رو روشن کردم. تا خونه ی مایا داشتم همون ۱۵تا
آهنگ موردعالقه ی همیشگی رو گوش می کردم که بیشترشون راک یا متال بود. چشم هام رو بستم؛ دیگه از آفتاب خبری
نبود. هوا کم کم داشت ابری می شد. همه ی خاطره های دیروز از جلوی چشمم می گذشت؛ چقدر من حیوونم! چه راحت
تونستم فندی رو برای همیشه فراموش کنم. البته اگه می خواستم سالم بمونه باید ازش دوری می کردم؛ نباید می ذاشتم
دوباره اون اتفاق بیفته…
آهنگ عوض شده بود. دوباره توجهم رو به موسیقی دادم. متن این آهنگ انگار واقعا درد من بود:
I can’t scape this hound …
so many times l’ve tried…
but l’m still cage inside…

somebody get me through this nightmare,
I can’t control myself …
.
.
.
uh…help me believe, it’s not the real me … somebody help take this animal…
this animal I have become …
درسته! هیچکس نمی تونه این حیوونی که می شم رو تغییر بده. من نمی تونم از خودم فرار کنم…
باالخره به خانه ی مایا رسیدم. کرایه تاکسی رو حساب کردم و وسایلم رو از صندوق عقب برداشتم. نگاهی به اطراف انداختم و
زیر لب گفتم: پالک هفدهم!
پالک هفدهم خانه ای سفید بود که به شیوه ی خانه های قدیمی دو طبقه بود و اتاق زیرشیروانی داشت. جلوی در ایستادم و
زنگ در رو زدم. یک دقیقه بعد مایا جلوی در بود و داشت بهم لبخند می زد. لبخندی زدم و سالم کردم. مایا جیغ خفیفی کشید و سریع من را بغل کرد.

About Kelashinkof

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A