Home / داستان نویسی / خون ور سیلمورن قسمت ۱

خون ور سیلمورن قسمت ۱

Melika_the_writer = @No001one :نویسنده
کانال: anime14 = @داستان نویسان نقادین
فصل۱
فرار دوباره
نگاهی به اطرافم انداختم،جیرو با چشمانی متعجب به من نگاه می کرد؛فندی گوشه ای زخمی و بیهوش افتاده بود. حس می
کردم دیگر خودم نیستم، آن چشم های قرمز، آن لب های پر خون و آن حس درندگی شدید که ممکن بود هر لحظه به من
غلبه کند…
نگاهی به فندی انداختم؛ اون لعنتی بد جوری ازش خون خورده بود. جیرو خشکش زده بودو حتی نمی تونست حرف بزنه.
اون عوضی تکونی خورد و دوباره به سمتش حمله کردم و این بار قلبش بیرون کشیدم که حتی یک درصد هم امکان نداشته
باش جون سالم به در ببره.
از روی جسد کنار آمدم و نگاهی به جیرو و فندی انداختم. آروم آروم به حالت عادی برگشتم خون روی لب هام رو پاک
کردم و همین که می خواستم به سمت فندی برم، صدای قدم برداشتن یک نفر رو شنیدم که به سمت ما می اومد. اول توی
تاریکی ایستاده بود و صورتش دیده نمی شد. پرسیدم:
_تو کی هستی؟
چند قدم دیگه جلو اومد طوری که نور مهتاب که از سوراخ های سقف گاراژ کهنه به داخل می تابید، روی صورتش افتاد.
باورم نمی شد؛ اون کریس بود، همون کسی که چند سال پیش من رو به یک نیمه خون آشام تبدیل کرده بود.
مثل همیشه خون سرد بود و لبخندی ژکوند روی لب هاش بود. لبخندش رو گشادتر کرد و شروع کرد به کف زدن. اخمی کردم
و گفتم:
_عوضی تو این جا چه کار می کنی؟
_نترس! اومده بودم حالتو بپرسم که کامال اتفاقی اون شاهکارتو دیدم! خب مثل این که انتخاب خوبی کردم!
_خفه شو لعنتی! حتی اگه یک روز به مرگم مونده باشه انتقاممو از تو یکی می گیرم! حیف که فعال سرم شلوغه.
جیرو عقب عقب رفت و کنار فندی واستاد. بی توجه به کریس، به سمتشون رفتم. جیرو جلوی فندی ایستاد. جور دیگه ای به من
نگاه می کرد. انگار من رو نمی شناخت؛ انگار از من می ترسید… انگار فکر می کرد من می خوام به فندی آسیبی برسونم!
به آرومی گفتم:متأسفم جیرو. اما من واقعا… یک… خون آشامم…
من نمی خواستم به کسی آسیب برسونم، اما… نمی تونستم بذارم اونو بکشه…
دستم رو به سمت فندی بردم و صورتش رو لمس کردم، سرد بود… نمی دونستم این از سردی هوا بود یا از خونریزی شدید؛ به
هر حال حس بد و عجیبی به من دست داده بود… انگار فندی و جیرو به خاطر من توی خطر بودن. من نمی تونستم بزارم اونا
به خاطر من آسیب ببینن. وقتی یک خون آشام شدم، همش شونزده سالم بود و من خیلی ساده برای کمک به اون کریس
عوضی تو دام افتادم و تبدیل به این حیوون وحشی ای که چنددقیقه پیش بودم، شدم… سه سال این رنج رو تحمل کردم تا این
که باالخره قوی شدم… حاال به اندازه یک خون آشام نجیب زاده قوی ام.
اخم هامو در هم کشیدم و رو به جیرو گفتم:باید ببریمش بیمارستان، خیلی خون ازش رفته
_چقدروقت داریم؟
_حداکثر ۲۰ دقیقه
_این خوب نیست، بیمارستان خیلی از این جا دوره…
_ ماشینت رو خراب کرده. وقت کمه جیرو… خیلی کم! من فندی رو تا بیمارستان کول می کنم و می دوم، تو هم به جاده که
رسیدی سوار یک ماشین شو و خودتو برسون.
با کمک جیرو فندی رو کول کردم، کریس با همون حالت ریلکس همیشگیش وایستاده بود و با نگاهی تحقیر آمیز سرش رو
تکان می داد. بیشتر اخم کردم و داد زدم:گمشو از سر راهم کنار، اگه بخوای به این پسر آسیبی بزنی خودم هر جا که باشی
پیدات می کنم و گردنتو می کنم!مفهوم شد؟
_خنده ای کرد و کالهش روصاف کرد، یقه اش رو گرفتمو با تمام نفرتی که ازش داشتم گفتم:باالخره یک روز خودم می
کشمت! پس تا اون روز زنده بمون آشغال!
یقه اش را پیچوندمو پرتش کردم به سمت دیوار؛ از برخورد اون با دیوار صدای مهیبی ایجاد شد و چند قطعه چوب از سقف
روی سرش ریختند.
بی توجه به اون، از در بیرون رفتمو شروع کردم به دویدن. تا بیمارستان تمام فکرم شده بود فندی و انتقام… انقدر مشغول
این افکار بودم که حتی نفهمیدم کی رسیدم؛ وارد بیمارستان که شدم چند نفر سریع به سمتم اومدن و فندی رو روی یک تخت
خوابوندن. یک نفر که دستش برگه بود ازم اسم، مشخصات و یک سری سؤال دیگه پرسید. من هم اتفاقی که افتاده بود رو حمله
ی یک حیوون وحشی گزارش دادم.
بعد از این که بستری شد روی یک صندلی توی بخش نشستم. دستهامو توی موهام کردم و اتفاقات امروز رو توی ذهنم مرور
کردم:بیرون رفتن با فندی و جیرو، خراب شدن ماشین، جنگیدن با اون لئوناردو ی عوضی،کشته شدنش به دست من، زخمی
شدن فندی و دیدن کریس آشغال… همش وحشتناک بود!
باورم نمی شه خون آشام شدن تونست انقدر روی من تأثیر بگذاره.از یک دختر دبیرستانی معمولی به یک جنگجوی بی رحم
که تشنه به خون کساییه که می خواد ازشون انتقام بگیره، ساخت!
عالیه، فقط کم مونده برم توی شورای خون آشاما فرمانده بشم! از من بعید نیست، من یک بی کله ی به تمام معنا هستم که
دیگه براش فرقی نمی کنه زنده باشه یا مرده. من خونه رو ترک کردم و به همه پشت کردم که یه وق

به سرم نزنه خونشونو
بخورم یا آسیبی بهشون نرسه! دیگه برام هیچی مهم نیست…
پرستار از اتاقی که فندی رو توش بستری کرده بودن بیرون اومد. به سرعت رفتم روبه روش و ازش وضعیت فندی رو پرسیدم،
اون هم برگه هایی که دستش بود رو چک کرد و سری تکان دادو گفت:
_رد گاز گرفتگی خیلی عمیق نبود ولی باید بخیه می خورد. اما عجیب اینه که خونی که ازش رفته خیلیه! چرا انقدر خونریزی
داشته؟
سرم رو تکانی دادم گفتم:
_متأسفانه ماشین خراب شده بود من مجبور بودم تا اینجا بدوم.
پرستار با تعجب گفت:چرا به آمبوالنس خبر ندادید؟
_فکر نمی کردم انقدر مهم باشه، درضمن اگر یک بیمار قلبی به آمبوالنس نیاز داشت چی؟
پرستار لبخندی زد و گفت:متشکرم که انقدر درک می کنید!
لبخندی زورکی زدم و وارد اتاق شدم. فندی خیلی آروم و بی حرکت روی تخت خوابیده بود. واقعا فندی دوست خوبی بود.
اون بهترین کسی بود که منو تو این شرایط درک می کرد…
کنارش نشستم و به روز های خوبی که با هم داشتیم فکر می کردم؛ کاش می شد دوباره به اون روز ها برگردیم؛ کاش دوباره
می تونستم نوازش های مامان رو روی پوست سفید و موهای مشکیم حس کنم، کاش دو باره می تونستم شیرین کاری های
استفان کوچولو رو ببینم، کاش…
دیگه طاقت نیاوردم… اشک هام جاری می شد و من نمی تونستم جلوی جاری شدنشونو بگیرم… ناخودآگاه دستم رو الی
موهای بلند و بور فندی بردم و نوازششون کردم…
نفهمیدم چقدر زمان گذشت، ولی با صدای باز شدن در اتاق به خودم اومدم. جیرو با صورت خیلی مضطرب و عصبی با عجله
وارد اتاق شد. موهای قرمز کوتاهش آشفته شده بود و توی چشمای عتیرش نگرانی موج می زد.
سرم رو باال آوردم و گفتم:
_بیهوشه، زخمش هم بخیه خورده…
از جام بلند شدم وادامه دادم:اگه می خوای من برم بیرون؟ شاید بخوای باهاش تنها باشی… من…
جلو تر رفتم و کنارش وایستادم:
من… واقعا متأسفم… دلیل اینکه خونه رو ترک کردم هم همین بود… سعی می کنم هرچی سریع تر از اینجا برم، خواهش می
کنم به فندی چیزی نگو… ازطرف من بهش بگو خیلی دوستش دارم و متأسفم… بابت همه چیز… بهش بگو نباید به من فکر کنه
و غصه بخوره…
دستمو روی شونش گذاشتم و ادامه دادم:دیگه هرگز این اتفاق نمیوفته پسر،ناراحت نباش! خدا حافظ جیرو…و مواظب
فندی باش…درضمن…اگر این راز فاش بشه من موظفم بیام و هر کس که از موضوع خبر داره رو خاطره شویی کنم… ولی
نمی خوام اینکاررو با شما بکنم…امیدوارم درک کنی.
سرش رو تکانی داد و گفت:می فهمم سیلویا، می فهمم…مواظب خودت باش، خداحافظ.
لبخندی زدم و از اتاق بیرون رفتم. خیلی کار ها داشتم که باید انجام می دادم. آهی کشیدم و به سمت خونه ی فندی راه
افتادم؛ باید وسایلم رو جمع می کردم و از اون جا می رفتم. این بار برنامه ای نداشتم. واقعا نمی دونستم کجا می تونم برم یا
چی کار باید بکنم.

About Kelashinkof

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A