Home / داستان نویسی / داستان امیدی نیست پارت ۱

داستان امیدی نیست پارت ۱

من آروم از پله ها رفتم پایین
مادرم منو دید و لبخند زد: اومدى میا(Mia)! فکر کردم بس تو اون اتاق بودى فسیل شدى
برادرم که پشت میز ناهار خورى نشسته بود به مسخره گفت: آره، واقعا الان دنیا رو خوب میبینى؟ اخه یهو اومدى تو نور
من: بس کن جیک(Jake) تو خودت قیافت داره شبیه دسته ایکس باکس میشه
من همیشه جیکو به دسته ایکس باکس تشبیه میکردم چون مدل موهاش کجکى و غیر عادى بود معلوم بود سعى میکرد از یه شخصیت محبوب تو بازى هاش تقلید کنه(دسته ایکس باکسم یه شکش پاینه یکى بالا)
جیک:خوشم نیومد
مامان ساندویچ هاى هات داگ رو گذاشت رو میز:بس کنید بچه ها
من کنترل تلوزیونو قاپیدم: هر شبکه اى باشه مهم نیست فقط روشن باشه
جیک:همیشه موقع غذا خوردن باید تلوزیون براى تو روشن باشه
جیک ۱۸ سالشه موهاى بلوند داره و چشماى آبى پرنگ داره و قیافش خیلى شبیه مامانه عضله ایه و علاقه خاصى به کل کل کردن با من داره خب منم ناامیدش نمیکنم
تلوزیون طبق معمول یهو پرید رو اخبار
جیک: ای وای باز این لوسیفرا (لوسیفر اسم شیطانه ولی اینجا به عنوان اسم یه سری آدم انتخاب شده)
من:از وقتى گندش دراومده اونا چند نفرن خیلى میگذره هنوز مردم فکراى احمقانه میکنن میگن شیطان اومده تو زمین
جیک:هوم کلى پلیس بیچاره مردن
من: آها حالا که بحث اون شد میخوام یه چیزی بگم مامان
من رفتم سمت صندلی: من خسته شدم که مارو انقدر ترسو بار آوردی
من نشیتم و با چنگار بازی کردم:لوسیفر تو این ۵ سالی که وجود داشت چند هزار نفرو کشت از نزدیکان ما و خیلی های دیگه حتی نمیتونن مثل ما با خیال راحت حرف بزنن.
جیک: تو پارسالم درموردش گفتی بعد از مرگ دوستت خودت که میدونی که نمیتونی هیچ کاری بکنی
من: میتونم! دیگه ۱۵ سالم کامل شده میتونم برم تو آموزشی…
مامان حرفمو قطع کرد: اجازه نمیدم
جیک: راس میگه برای من حماسی حرف نزن دختر دوسال آموزشی رو با اون فرمانده های ترسناک میخوای بگذرونی؟
من: اگه تو میترسی میتونی منو فراموش کنی
جیک ساکت شد: ها؟
من: وجدانت اذیت نمیشه وقتی میبینی مردم بیچاره رو میکشن!؟
جیک: خب تو چیکار میتونی بکنی؟ حتی بر فرض محالم اگه مشکل جدی براشون بشی میکشنت مثل بابا…
مامان: تمومش کنید گفتم اجازه نمیدم
جیک:ببین بیا فعلا فراموشش کنی…
من حرفشو قطع کردم:مامان میخوای تا ابد مارو تو سایه ترس از لوسیفر نگه داری؟
مامان جوابمو نداد و یه سری از وسایل باقی مونده رو گذاشت رو میز و با لحن سردی گفت: غذا سرد میشه
جیک سریع یکی از ساندویچ های هات داگ رو قاپید
مامان دستمال کاغذی رو به خودش نزدیک کرد: میا. اگه میخوای بری یه قولی بهم بده
من خوشحال شدم: هر قولی باشه قبول میکنم!
_بهترین نمره هارو بگیر و اگه دیدی نمیتونی به سنپایت بگو که مرخصت کنه
من: باشه حتما !
_وقتی قبول شدی هم برام مدام پیام بفرس
جیک: هوی هوی! اگه شرایطش انقدر اسونه منم میام خو!
من: هورااااااااااااااا مامان خودمی! عاشقتم!

About JL_Nohope_left

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A