Home / داستان نویسی / داستان امیدی نیست پارت ۲

داستان امیدی نیست پارت ۲

-پارت دوم-

من موهامو کشیدم عقب: هیجان زدم .-.

جیک: نباش:|

من؛یعنى چى ما الان قراره بریم دوره آموزشى نیروى ویژه😀میفهممممىىىى؟

جیک: خب:/؟

من با میله اى که به استلاح سلاح سردمون به حساب میومد اروم زدم تو سرش: بى ذوق:/

جیک: من اومدم چون میخوام مراقبت باشم😑💢

من: اره جون خودت:| به خاطر اىن بود که افت داشت اگه رفیقات میفهمیدن خواهرت رفته آموزش مظامى اونوقت تو نشستى اسپینر بازى میکنى

جیک از عصبانیت و خجالت قرمز شده بود: نه خیرم! اىنطورى نبود!

صداى آروم و تند و زنونه گفت: اره جون خودت

جیک:هاى تو بحث خونوادگى دخالت نکن خانوم!

بعد برگشت سمت صدا

یه دختر جوون قد کوتاه با موهاى سفید بود که ته موهاش رو بنفش رنگ کرده بود که چشم راستشو با چشم بند پوشونده بود و همینطور موهاش هم طورى درست کرده بود که روشو بپوشونه انگار از نشون دادنش خجالت میکشه و چشم چپش سبز کمرنگ بود

جیک اومد جواب بده ولى من میدونستم که زبونش کوتاه تر از دخترس پریدم وسطشون:سلام! شما هم تو گروه آموزشى هستین؟ من میا هستم اینم برادرم جیکه

دختره جیکو زیر چشکى نگاه کرد: اصلا شبیهت نیست

من:ببخشیدش یکم احمقه:|

دختره پوزخند زد: اون که مشخصه

جیک:حرف دهنتو بفهم😑💢

دختره: لطفا با مافوقت درست صحبت کن😐😑

من: فرمانده بود .-.

جیک: غلط کردمممم😰

دختره: درضمن بند کفشتم دور مچت نبند

بعد رفت سمت سکو

زیاد طول نکشید که همه صف بستن و خانوم فرمانده بد اخلاق رفت رو سکو تعدادمون بزور به ۱۵۰ میرسید.

دختره شروع کرد: من مویرا امولت(Moira Amolet) هستم. فرمانده شما بدبختا:| هرچند از اىن مار بدم میاد ولى چون زورى باىد همکار برمیداشتم زورکى شدم فرماندتون:|||

از طرز حرف زدنش و ظاهرش مشخص بود که همسن منه خب این عادى نبود مه یه بچه سریع فرمانده بشه پس مطمئننا یه چیز عجىبى درموردش وجود داشت یکم هم شبیه هیپى ها(نوجوون هایى که از خونه فرار میکردن و گروهى زندگى میکردن سیگار و مواد میکشیدن یا میفروختن) بود

خلاصه بعد توضیحاتى که معلوم بود خودشم حوصلش از اونا سر میره خوابگاه ها و گروه بندى هارو درست کرد و مارو با ۳ فرمانده دىگه آشنا کرد

مویرا یه مرد عضله اى رو معرفى کرد: فرمانده هانس لینتن بیشتر موقع تمرین هاى بدنى روى کارتون نظارت دارن فکر نکنم دلیلش نا واضح باشه و نکته دیگه اینه که دوتا از فرمانده هاى آموزشى تو طبقه سومن و دوتاشون طبقه همکف

ترجیحا بعد از خاموشى بیرون نیاید چون  سیستم دفاعى فعال میشه و بهتون شلیک میکنه چون هنوز عضو اصلى نیستین درمورد…..

جیک تقریبا هیچى از حرفاشو گوش نمیداد منم خسته شده بودم و بیشتر بچه ها هم باهم حرف میزدن ولى امولت اصلا اهمیت نمیداد.

بعدى یه زن قد بلند(حداقل نسبت به امولت) و لاغر بود با موهاى بلند بلوند

فرمانده شروع کرد: ایشون فرمانده بکى میتل هستن و به فرمانده هاى دیگه کمک میکنن و روى همه بخشا نظارت دارن همینطور تو کلاساى مربوط به اسلحه ها ایشون بیشترین حظور رو داره و بهتون کمک میکنه

و فرمانده بعدى یه یه پسر حدودا بیست ساله بود قد بلند و لاغر بود و موهاى قهوه اى کمرنگ داشت

فرمانده امولت آه کشید: فرمانده مکین روى کلاساى مربوط به استراتژی، هک و کمک هاى اولیه نظارت داره.

امولت سریع حواسمونو با دست زدن جمع کرد: توجه کنید که برام مهم نیست اهمیت دادین یا نه شما یا همکار یکى از ما چهار نفر میشید یا اینکه با حافظه دستکارى شده برمیگردین خونه هاتون پس از اینجا به بعدو جدى بگیرید چون احتمال مرگتون توسط لوسیفرا وقتى هیچى بلد نیستید خیلى بیشتره

About JL_Nohope_left

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A