Home / داستان نویسی / داستان بر باد رفته

داستان بر باد رفته

بسم الله

برباد رفته

داخلی. راهروی داخل آپارتمان جمال. روز

جمال برای مهمانی آماده میشود. بعد از سالها کسی او را دعوت کرده. کت و شلوار پوشده و مهیای رفتن. در واحد او یک راهرو قرار دارد. ابتدای راهرو در دستشویی است. سمت راست رهرو یک کمد است که بالا تا نصف آن آینه است و زیرش چند کشو دارد که خرت و پرت های جمال در آن است. بین آینه بالایی و کشو ها طاقچه ای قرار دارد که مقداری عطر٬ موچین و وسایل بهداشتی میباشد. همه اینها سمت راست٬ همان طرف که در خروجی قرار دارد میباشد. در سمت چپ راهرو که در حدود سه متر است کلید برق راهرو کلید فیوز کل خانه و اهرم باز و بسته کردن گاز و در ابتدای راهرو در ورودی یک اتاق خواب که کمی بزرگ است و جمال آنرا برای پذیرایی از مهمانهایش تزیین کرده قرار دارد.

جمال جلوی آینه موچین در دست دارد و مشغول کندن موی دماغش است که به صورت خیلی ضایع از سوراخ دماغش بیرون زده. هر بار که تار مویی را میچیند سوزش زیاد باعث عطسه و آمدن اشک چشمش میشود. کارش با موچین تمام میشود. فکر شیطانی  در مخش زمزمه میکند که کمی از ابرو هایش را مرتب کند. جمال تا به حال حتی وسوسه چیدن ابرو یا زدن سبیلهایش هم از پرده سوم مغزش که مخفی ترین جلوه خطورات فکریست٬ نگذشته بود. لابد فرد مهمی در مهمانی انتظار او را میکشد که آن روی وسواسی جمال گل کرده. به طرف ابتدای راهرو سمت راست میرود. کمی آب به سر و صورت میزند تا کمی از سوزش کندن موهای دماغش آرام گیرد. بیرون می آید و از کنارِ پهلوییِ کمدِ آینه٬ جایی که حوله ای آویزان است صورتش را خشک میکند. میرود جلوی آینه. عطر برمیدارد. چند فس کامل عطر به خود میزند. کمی دست به کتش میکشد. آنقدر مرتب و بی چین و چروک و خط کشی شده است که انگار خیاط دهر  این کت را برای تن او دوخته. نفسش را بیرون میدهد تا بتواند دکمه های کت را ببندد. به زود با دادن شکم به درون میتواند ببندد. کاملا آماده شده. ناگهان یادش می آید که گوشی موبایلش را برنداشته. گوشی را هم معمولا بالای کمد آینه توی راهرو می گذارد. داخل خانه و قسمتهای پایین٬ گوشی نفتی قدیمی او آنتن نمیدهد. قسمت پهلویی کمد آینه می آید و دستش را دراز میکند و کمی هم روی پنجه می ایستد تا دستش برسد. ناگهان صدای جر خوردن ضربان قلب جمال را بالا میبرد. به زیر بغل کتش نگاهی میکند. جر خورده. صورتش نا امیدی را فریاد میزند. کتی که دوست داشت با آن در مهمانی دیده شود پاره شده بود. عیب ندارد. رسیدن به مهمانی مهمتر است. به طرف قفسه های پایینی کمد آینه زل میزند. آیا نخ و سوزن بردارد و بدوزد یا کت و شلواری دیگر تنش کند.

هم هنر و هم فرصت کافی برای دوختن کت را ندارد. میرود به اتاق سمت راست راهرو تا کت و شلوارش را عوض کند.

 داخلی. راهرو . روز

جمال با کت و شلوار جدید جلوی آینه خودش را مرتب میکند. کت٬ به شیکی و تمیزی قبلی نیست اما باز هم به تنش جلوه ای خاص دارد. عطر را برمیدارد تا این کت را معطر کند. نگاهش به سرمه می افتد. دکتر این سرمه خاص را به او داده تا تقویتی برای چشمانش باشد. چربی آن گیاهی است و باعث میشود رطوبت چشمانش بهتر حفظ شود. دستش را به قصد برداشتنش دراز میکند. تا به امروز آنرا همیشه در خانه استفاده کرده بود. کمی به سرمه نگاه میگند. بزند یا نزند. میترسد که در مهمانی بگویند طرف خجالت نمیکشد؟! سرمه زده و مثل زن ها آرایش کرده. منصرف میشود. اما کرم ضد آفتاب را برمیدارد به صورت میزند. راه بسیار طولانی را باید برود تا به مهمانی برسد. ظل آفتاب پوستش را میسوزاند. حسابی کردم را خالی مکند.

وقتی کارش تمام شد صد و هشتاد درجه برمیگردد. یک قدم جلو میرود. اهرم اصلی گاز را میبندد. کمی جلو تر فیوز های اصلی برق خانه. قاب آنرا باز میکند و تک تک کلید ها٬غیر از کلیدی که مخصوص یخچال است را بالا میزند. دوباره به سمت اهرم گاز می آید. کنترل میکند. دوباره به سمت برق میرود. کنترل میکند. آماده رفتن است.

پشت در خروجی دقیقا روبه روی در ولی سمت چپ راهرو٬ جا کفشی با سه قفسه وجود دارد. قفسه زیرین یک کفش چرمی زیبا مخصوص میهانی. قفسه دوم٬ دو کفش کهنه و دو کفش اسپرت مخصوص ورزش. و قفسه رویی هم چند دمپایی مخصوص خانه.

خم میشود تا از قفسه زیرین کفش ورنی با چرم مخصوص ایتالیایی را بردارد که اگر معشوقه اش از صورت نتراشیده و نخراشیده اش خوشش نیامد٬ عاشق کفشهایش شود. در همین افکار بود که صدای جر خوردن بار دیگر تمام آمال و آرزوهایش را برهم میزند. خشتک شلوارش از قسمت جلو پاره شده و درز شلوار را تا دقیقا قسمت کمربند شکافته است.

با ناامیدی برمیخیزد. به طرف اتاق سمت راست راهرو میرود.

 

داخلی. راهرو. روز

جلوی آینه ایستاده. کتِ این٬ با شلوار آن. با این که با هم ست نیستند اما بدک نیست. البته دیگر چاره ای نداشت.

کمی عصبی شده به طرف در میرود. به قفسه نگاهی میاندازد. میداند چه کار کند. با پا کفش را از قفسه بیرون می آورد. در آپارتمان را باز میکند و لنگه لنگه کفش را جلوی در میگذارد و جفت میکند. آماده پوشیدن. صدای پا از طبقه بالا می آید. جمال پیش خود میگوید:

 الان کفشو پام میکنم تا همسایه بالایی از حسودی چشش در بیاید.

 همین که قصد میکند کفش را پایش کند یادش می آید که گوشی موبایل را هنوز برنداشته است. کیف پول هم روی اپن آشپزخانه بود. در را میبندد و سریع می آید تا گوشی را بردارد. ناگهان جر خوردن زیر بغل کت یادش می آید. دکمه های کت را وا میکند و از تن در می آورد. روی میخ حوله کمد آینه آویزان میکند. سریع گوشی را بر میدارد. کمی دست پاچه است. همسایه بالایی به جلوی واحد او رسیده و جمال می خواهد کفشهای سفارشی ایتالیایی اش را وقتی در پایش است به رخ همسایه بکشد. سریع کت را از روی میخ میکشد.

صدای جر خوردن.

 یقه کت به طور کامل جر خورده و روی میخ کمد باقی مانده و الباقی کت در دست جمال است. میخندد. به کت نگاه میکند. به میخ که یقه کت را بلعیده نگاه میکند. با حالتی توام با خنده و گریه با اتاق میرود.

داخلی. راهرو. روز.

اصلا بی خیال کت. پیراهن را داخل شلوار مرتب میکند. شلوارِ شیکِ کتِ شیکِ قبلی٬ منتهی بدون کت. جمال پیش خود میگوید:

 هر کسی سوال کرد میگم گرم بود تو ماشین گذاشتم کتمو.

تیک جمال بازگشته و این اتفاقات خیلی او را عصبی کرده. دکتر گفته بود وقتی احساس کردی عصبی هستی و تیک عصبی داری کمی یخ ریز کن و در ظرفی بریز و صورتت داخل ظرف چند ثانیه فرو ببر و بردار و دوباره تکرار کن.

داخلی. جلوی در دستشویی. روز.

جمال ظرف یخ در دستش است و میخواهد به دستشویی برود. کلید برق دستشویی را میزند. برق از فیوز قطع است. به طرف فیوز میرود قاب آنرا باز میکند. دستانش خیس است. وقتی می خواهد کلید فیوز را روشن کند ناگهان برق ضعیفی او را میگیرد. به طرف پهلویی کمد آینه میرود. با حوله دستش را خشک میکند. اما وقتی یقه جر خورده کتش را می بیند چشمانش جفت می پرد. تیک عصبیش بازگشته. کلید فیوز را میزند به دستشویی میرود.

داخلی. راهرو. روز

انگار کمی اعصابش سر جا آمده. پیراهنش را مرتب میکند. اینبار سرمه را برمی دارد به چشمش می کشد. تمام صورتش برهم ریخته. کرم ضد آفتاب هم میزند و آماده رفتن میشود. در واحدش را باز میکند. کفشهای چرمی ایتالیایی الاصلش تمام امید او برای جلب توجه معشوقه است. با این که نور کافی از نورگیر های راه پله به داخل می آید اما همه زمین و زمان جلوی چشمانش تیره و تار می شود. کفش چرمی گران قیمتش نیست. برمیگردد  و به قفسه نگاه میکند. نیست. تیک عصبی طوفان می کند. صورت معشوقه٬ وقتی نگاهش به کفشهای چرمی اش دوخته شده٬ از جلوی چشمش میگذرد. تصویر مبهم او وقتی میگوید چقدر کت و شلوار برازنده تن شماست با تمام آرزوهایش از جلوی چشمانش مثل برق میگذرد. محکم دو دست بر سر میزند و جلوی در واحدش می نشیند.

 صدای جر خوردن.

 چاک شلوار نه به بزرگی قبلی ولی پاره شده.‍‍‍‍ جمال به اتاق میرود. در حال رفتن به اتاق میگوید:

 چرا دوخت این کت شلوارا انقد ضعیفه. دفعه دیگه کت شلوار انگلیسی میخرم.

جمال تصمیم گرفته تیپ اسپرت بزند. شاید دختری که قرار است عاشقش شود از تیپ اسپرت بیشتر خوشش آید. یک مرد پر جذبه با سبیل و ابرو های پرپشت و ورزشکار. شاید در نظر معشوقه جذابتر باشد. اما شلوار و پیراهنی که تنش کرده با کمربندی که ست اینهاست٬ کمی برای کمرش گشاد است. میرود به طرف اشپزخانه تا با سیخ داغ سوراخ کمربندش را چند خانه عقب تر اضافه کند. صدای فندک به گوش میرسد. دو سه فندک میزند. فندک چهارمی با صدای انفجار همراه شد. بومممممممممممممم.

داخلی. جلوی آینه. روز.

جمال جلوی آینه است. دود از پیراهنش بلند است و جای سوختگی بزرگی روی آن. کل سبیل و قسمتی از ابروهایش سوخته. تیک عصبی بازگشته و جمال پیش خود میگوید:

 شاید اصا رفتن به این مهمونی مصلحت نباشه.

 حالتی از خنده و گریه همراه دارد. از رفتن به مهمانی منصرف میشود. ناگهان نگاه منتظر دختری تنها که در گوشه ای نشسته جلوی چشمش می آید.

سرش را تکان میدهد تا تصویر مبهم دختری که زشت و زیباییش معلوم نیست کلا از ذهنش برود. پیش خود میگوید:

من که قصد ازدواج ندارم. اگه برم مهمونی مجبورم بهش جواب رد بدم.

اگه از عشق آتشین من خودشو بکشه چی؟

حالا اگه واقعا عاشق منه حتما منو بدون سبیل  و ابرو و کت شلوار و کفش چرمی دوست میداره.

تیک عصبی جما بالا گرفته. طوری که علاوه بر عضلات صورت گردنش هم تیک میزند. به اتاق میرود تا لباس عوض کند.

داخلی. راهرو. روز.

کلا سبیل را تراشیده و به جای ابرو چیزی با مداد کشیده. یک لباس معمولی تنش است. یک کفش کتانی.

مصمم است که برود. تا جلوی در میرود. بازمیگردد. دفعه پیش که آنقدر گاز را کنترل کرده بود منجر به انفجار و بر باد رفتن سبیل و ابروهایش شده بود. ناگهان تصویر فرو ریختن ساختمان پلاسکو جلوی چشمانش می آید. پیش خود میگوید:

اگر واحدم تو آتیش بسوزه و همه ساختمون فرو بریزه چی؟

با وسواس خاصی اهرم گاز را چک میکند. پیش خودش میگوید:

 اصا نرم چی؟ اینجا تو خونه خودم انقدر بلا سرم اومد. اگه تو مهمونی یکی از این بلا ها سرم بیاد چی؟

ضایع میشم. ولش کن اصا نمیرم. خونه میمونم و فوتبال تماشا میکنم.

در حالی که مذبذب است و بین درِ واحد و درگاه راهرو پس و پیش میرود٬ فکر میکند و با خودش حرف میزند.

امروز روز بد بیاری منه. اگه تو خونه تنها بمونم و اتفاقی برام بیفته چی؟ برم بهتره. یعنی ممکنه تو مهمونی اونی که عاشق منه٬ منم عاشقش بشم. یعنی ممکنه ازش خوشم بیاد و زنم بشه؟ 

ناگهان در حالی که آتش عشق کورش کرده بود سرش را پایین می اندازد و بیرون میرود و در را میبندد.

داخلی. راه پله آپارتمان. روز.

اگه به من خیانت کنه چی؟ خودم با همین دستام خفش میکنم.

 در حالی که چشمانش خون افتاده و از حدقه بیرون زده و تیک عصبی امانش نمیدهد٬ عروس بیچاره را خفه میکند. بالای سر جنازه جلوی در واحدش مینشیند. با نا امیدی تصمیم میگیرد تنها در خانه بماند. بلند میشود. دست در جیبش میکند.

 کلید نیست.

پول نیست.

گوشی موبایل نیست.

همه توی جیب کت شیکش جا مانده. دست در جیب میکند و میرود دنبال کلید ساز.

پایان

سین*جیم

 

  

About sin.jim

Check Also

خون در سیلورمون قسمت ۲

نویسنده: Melika the writer فصل ۲ خانه ی مایا سرم رو به شیشه ی پنجره …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A