Home / داستان نویسی / داستان ساعت

داستان ساعت

رینگ…  رینگ…

به آرامی چشمانش را باز کرد و به ساعتش خیره شد. ساعت ۶ بود. با بی حالی زنگ را خاموش کرد و ملحفه را کنار زد. روی تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت. نفسی عمیق کشید و بلند شد.

بعد از صبحانه خوردن  ، کمی پر انرژی تر از قبل سراغ لباس پوشیدن رفت.  کیفش را برداشت ، کفش هایش را پوشید ، از خانه بیرون رفت و در را قفل کرد. از پله های ساختمان دو طبقه پایین رفت و تا زمان رسیدن به مترو دیگر کاملا سر حال شده بود. ساعت هشت به کارش رسید. طبق معمول به سراغ میز مکعبی شکلش که در ردیف ۵۴ و ستون ۱۲ بود رفت. تقریبا تمام میز های کار همین شکلی بودند. خاکستری ، با دیواری به ارتفاع قد یک آدم متوسط. پشت میز نشست ، کامپیوترش را روشن کرد و شروع به وارد کردن ارقام کرد.

ساعت ۱۲ ، وقت ناهار. به آرامی از روی میز بلند شد و کیفش را باز کرد. غذایی را که دیشب بسته بندی کرده بود را در آورد و در سکوت ، شروع به خوردن کرد. ساعت دوازده و ربع ، با دستمالی صورتش را پاک کرد. کمی خود را پشت میز کش و قوس داد و دوباره شروع به کار با کامپیوتر خویش کرد.

ساعت ۵، کار تمام شد. طبق معمول ، کامپیوتر را خاموش کرد ، کیفش را برداشت  و به سمت مترو راه افتاد . ساعت ۶ ، به خانه اش رسیده بود. در را باز کرد. کفش هایش را در اورد و لامپ را روشن کرد. نگاهی به خانه کرد. دو اتاق با پس زمینه ای خاکستری ، یکی اتاق خواب و دیگری پذیرایی ، یک آشپزخانه ی کوچک پشت آن و حمام و دستشویی نیز کنار اتاق خواب. یک خانه ی کاملا معمولی ، درست مانند بقیه ی خانه ها. لباسش را در آورد و لباس راحتی پوشید. ساعت  ۸ ، به سمت اشپزخانه رفت و شامی برای خود پخت. بعد از خوردن آن ، باقی را در ظرفی گذاشت که فردا در ناهار بخورد. به سمت تلویزیون رفت. روی مبل نشست و  از کانالی به آن کانال پرید. همان برنامه ای که همه دوست دارند را دید و بعد از ان به سمت تختش رفت. ساعت را برای ۶ صبح کوک کرد و در ساعت ۱۰ شب به خواب رفت. یک روز معمولی دیگر.

ساعت شش صبح از خواب بیدار شد. طبق معمول حمام کرد و صبحانه خورد. ساعت ۷ ، از در خانه بیرون زد و به سمت محل کارش راه افتاد. در مترو ، روبروی صندلی ای که او نشسته بود ، مردی با لباس ژنده ایستاده بود. بر روی دستش یک ساعت به چشم میخورد. ساعت معمولی مینمود ، عقربه ی ثانیه  شمار ان کنده بود و به هیچوجه خاص به نظر نمیرسید. ساعت روی سه و بیست و هفت دقیقه ایستاده بود و به نظر میرسید خراب باشد. یک ساعت درست مثل بقیه ساعت ها . بعد از پیاده شدن از مترو ، به محل کارش که روبروی ایستگاه مترو بود رفت.

طبق معمول ، ساعت ۵ تعطیل شد و به سمت خانه به راه افتاد. در راه ، کمی مواد برای غذا خرید . در خانه ، بعد از شام کمی تلویزیون تماشا کرد و دوباره ساعت ۱۰ به خواب رفت.

چشمهایش را باز کرد. ساعت شش صبح بود. بلند شد و صبحانه اش را خورد و به سمت کار راه افتاد .عصر ، در ساعت ۶ ، وقتی به خانه رسید با موضوع عجیبی برخورد کرد. بر روی میز ، روبروی تلویزیون یک جعبه ی کوچک گذاشته شده بود. بدون اینکه به چیزی فکر کند ، به پلیس زنگ زد. انها در اسرع وقت خود را رساندند و شروع به سوال پرسیدن کردند. بعد از اینکه از درست بودن قفل و اینکه چیزی دزدیده نشده بود ، به سراغ بازرسی جعبه رفتند. از قرار معلوم ، فقط یک ساعت در ان بوده. پلیس از او پرسید که ایا رفیق یا کسی را دارد که میخواهد به نوعی با او شوخی کند ؟؟ پاسخ میدهد که خیر و بعد از مدتی ، کار پلیس تمام میشود و از خانه بیرون میروند.  بعد از بدرقه کردن پلیس ها ، به سمت ساعت رفت. روی مبل نشست و جعبه را باز کرد. یک ساعت کاملا معمولی و خاکستری . عقربه ی ثانیه شمار ان نیز کنده شده بود. ساعت بسیار اشنا مینمود ، انگار همین دیروز ان را جایی دیده بود ، ولی هر چقدر فکر میکرد نمیتوانست به جایی که انرا دیده بود فکر کند. ساعت را در کناری گذاشت و به سمت تخت رفت و در ساعت ۱۰ خوبید.

صبح ، بعد از کار ، به جای رفتن به خانه راهش را کج کرد و به سمت اسلحه فروشی مرکز شهر رفت. به توصیه ی پلیس ، یک کلت برتا ۸۰۰۰ خرید و به خانه رفت. بعد از پر کردن خشاب ، آن را در زیر تخت در جایی که بتواند به راحتی آنرا بر دارد گذاشت و بعد به خواب رفت.

روز بعد ، تصمیم گرفت ساعت را به دستش ببندد ، ولی متاسفانه ساعت خراب بود. روی ساعت سه و بیست و هفت دقیقه ایستاده بود. پس آن را رها کرد و به سمت محل کارش راه افتاد. در مترو ، یکی از ساعت هایی که بالای سر مسافران آویزان شده بود نیز خراب شده بود . ان ساعت نیز ساعت سه و بیست و هفت دقیقه را نشان میداد. این قضیه برای او خیلی عجیب مینمود ، ولی هر چه فکر کرد نتوانست دلیل قانع کننده ای برای ان پیدا کند. بعد از انکه به ساختمان محل کارش رسید ، به سمت میزش رفت و روی ان نشست. بعد از روشن کردن کامپیوترش ، با اتفاقی عجیب مواجه شد ، ساعت روی میز کامپیوتر روی سه و بیست و هفت دقیقه قفل شده بود. کم کم داشت می ترسید . این چه توضیحی داشت ؟؟؟ بدون اینکه چیزی به رئیسش بگوید، از محل کارش بیرون رفت و سمت خانه راه افتاد. در راه ، وقتی از جلوی مغازه ساعت فروشی رد میشد ، نگاهی به ساعت های انها انداخت و دید که همه انها بر روی سه و بیست و هفت دقیقه متوقف شده اند. کم کم وحشت بر او مستولی شد. با عجله شروع به دویدن کرد و تا رسیدن به خانه متوقف نشد. بعد از رسیدن به خانه اش ، کمی حس ارامش کرد. ساعت خانه اش را چک کرد ، کاملا معمولی کار میکرد. اصلا شاید یک پالس الکترو مغناطیس کل ساعت ها رو به این روز انداخته بود. بله ، این توضیح خیلی منطقی تری است تا اینکه همه ی ساعت ها دقیقا در آن ساعت یکباره از کار افتاده اند. با اینکه هنوز کمی میترسید ، شروع به شام درست کردن کرد. بعد از ان ، تلویزیون را روشن کرد و شروع به خوردن شامش کرد. ساعت ۱۰ به تخت رفت و چشمانش را بست. اما امشب نتوانست بخوابد. کمی اینور و انور شد و سعی کرد که ذهنش را خالی کند ، اما به نظرش ثانیه ها کش می آوردند و درازتر می شدند. جایی در بین ساعت دوازده و یک ، صدایی توجه او را به اتاق نشیمن جلب کرد. به انجا رفت و تلویزیون را روشن دید. داشت برنامه مورد علاقه اش را پخش میکرد. کمی به ان نگاه کرد و شک کرد که شاید اصلا ان را خاموش نکرده است. به سمتش رفت تا انرا از پریز بکشد که ناگها با خاموش شدن صدا ، ساعتی بر روی ان پدیدار شد. ساعت در کمال وحشت او ، ساعت سه و بیست و هفت دقیقه را نشان میداد. با فریادی عقب پرید ولی بلافاصله کنترل خود را بدست آورد و به سمت پریز رفت. آن را از برق کشید و تلویزیون خاموش شد. باز به ساعت خانه نگاه کرد. ساعت یک و نیم را نشان میداد. با گریه به سمت مبل رفت و روی ان دراز کشید. قبل از ان که چیزی بفهمد روی مبل به خواب رفت.کمی چشمانش را باز کرد. ساعت سه و ربع را نشان میداد. با ترس و لرز به سمت تختش رفت و تفنگش را برداشت. میدانست اکنون که نزدیک آن ساعت است امکان ندارد بخوابد. تصمیم داشت به محض ان که ساعت از سه و بیست و هفت دقیقه گذشت به خواب برود. به ساعت بالای تلویزیون نگاه کرد. هنوز ساعت درست کار میکرد و در این لحظه ساعت سه و یبست دقیقه را نشان میداد. ناگها تلویزیون روشن شد و او را از جا پراند. ساعت مچی ساده ای را نشان میداد. با فهمیدن اینکه این کدام ساعت مچی است ، خون در رگهای او یخ زد. ساعت خودش بود که کسی برایش روی میز گذاشته بود. نگاهش را به ساعت انداخت. ساعت هنوز سر جایش بود ولی ساعت روی تلویزیون دقیقا همان را نشان میداد. حتی عقربه ی ثانیه شمار ان هم کار نمیکرد.

تفنگ را به سینه اش چسباند. صدای در زدن او را از جا پراند و باعث شد جیغ در گلویش خفه شود. دستی آ ن چنان محکم به در می کوبید که انگار میخواهد آن را از جا بکند. به ساعت سه و بیست و شش دقیقه نگاه کرد. کسی که پشت در بود حتما مسبب تمام این ماجراها بود. ارام به سمت در رفت. از چشمی در به شخص نگاه کرد. چون شب بود و چراغ ها خاموش ، فقط سایه ای از او معلوم بود . از پشت در تفنگش را به سمت سر او گرفت. در کمال وحشت و تعجب او ، شخص مقابل نیز همین کار را کرد. قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کند ، گلوله را شلیک کرد. و با صدای تالاپی به روی زمین افتاد. سرش غرق در خون ، بر روی زمین افتاده و خود کشی کرده بود. ساعت سه و بیست و هفت دقیقه را نشان میداد.

About roronoa_zoro

از انیمه و کتاب و گیم و سریال خوشم میاد.

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A