Home / داستان نویسی / داستان سیب

داستان سیب

بسم الله

سیب

خارجی- روز

باغی پر از درختان میوه که با فاصله از هم قرار دارند. درخت سیبی بالای تپه نه چندان بلند قرار دارد. چون فاصله درختان زیاد است، تک درخت به نظر میرسد. سه سیب روی یک شاخه قرار دارند.

سیب اول: چقد خوشبختیم مثل آدما نیستیم. بلند تر از اونا، همه جا رو میبینیم.

سیب سوم: آره ما خیلی بلند تر از آدما هستیم. اینا به چی مینازن آخه؟!

هر سه پایین درخت رو نگاه میکنند. جوانی پای درخت نشسته و کتاب می خواند. سه سیب در حالی که با نگاه تحقیر جوان را میدیدند ناگهان اتفاقی می افتد.

باد میوزد و سیب سوم را که تقریبا رسیده شده به زمین می اندازد. سیب که انگار به ته جهنم میرود، کنار جوان زمین میخورد. جوان سیب را برمیدارد و به کیسه ای که کتابها و وسایلش در آن است می اندازد.

خارجی- شاخه- روز

باد ملایم میوزد. کلاغی روی شاخه می نشیند.

کلاغ: باد تند داره از شرق می آد. من بالا پرواز میکردم و دیدم درختای اون دور خیلی پریشونن.

سیب اول: می گی چه کنیم؟ من دوس ندارم زیر پای یه آدم بی افتم. میخوام همیشه روی درخت باشم.

سیب دوم: من دیگه رسیدم. اگه باد تند بیاد نیروی مقدس منو میبره.

سیب اول: چه جوری باید جلوی نیروی مقدس وایسیم؟

سیب دوم: یه فکری. بیا پاهای منو به شاخه ببند. اگه باد تند بیاد، نتونه منو بندازه. ما تسلیم نیروی مقدس نمیشیم. جلوش وا میستیم.

دو سیب با هر چه داشتند از تار عنکبوت گرفته تا نخ بادبادک گیر افتاده تو شاخه، سیب رو به درخت محکم بستند.

تند باد می آید و سیب همچنان روی شاخه است.

سیب اول: پیروز شدیم. دیگه نیروی مقدس نمیتونه ما رو از درختمون جدا کنه. تا ابد جاودانه میشیم. منم باید پاهامو مثل تو به شاخه ببندم.

هر دو سیب خوشحال بودند که توانستند راهی برای باقی ماندن روی درخت پیدا کنند.

خارجی- درخت- روز

سیب دوم رنگش عوض شده. کبودی هایی روی بدنش است. مریض و بی حال است.

سیب اول: چه شده؟ بی حالی.

سیب دوم: نمی دونم. یه چیزی از تو داره منو میخوره.

 در حین حرف زدن خون از دهانش میچکد و کمی بعد کرمی از چشمهایش بیرون میزند و سیب با وضع فجیعی روی شاخه جان میدهد. کرم بیرون می آید و روی درخت مشغول پیله بستن میشود.

خارجی- درخت- روز

سیب افسرده شده اما با دیدن پیله کرم فکری به ذهنش میرسد. حال که نمیتواند در مقابل نیروی مقدس باستد باید راه چاره ای دیگر باندیشد. وقت رسیدن و افتادنش است. ابرها در آسمان دیده میشوند که به سرعت می آیند. خبر از بادی تند می دهد که شاید اجل سیب باشد. جوان پای درخت نشسته. سیب خودش را آماده میکند. باد میوزد و سیب را در جای خود تاب میدهد. سیب که از قبل آماده است با یک هدف گیری روی سر جوان میافتد.

جوان: آخ

سیب را از روی زمین برمیدارد. نگاهی به آن می اندازد. با گوشه آستین پاکش میکند و به قصد خوردن به دهان نزدیک میکند.

سیب: نه. منو نخور. خواهش میکنم. اگه منو نخوری چیز مهمی بهت میگم.

جوان: چی؟! تویی که حرف میزنی؟!

سیب: آره. ولم کن تا از نیروی مقدس برات بگم.

جوان: نیروی مقدس دیگه چیه؟

سیب: من از بالا می دیدم که فیزیک بطلمیوسی میخوندی. تو این روش از فیزیک، خبری از نیروی مقدس نیست. همین نیرویی که باعث شد من رو سرت بی افتم و منو به طرف زمین کشوند.

جوان: آره. راست میگی. چرا به فکر خودم نرسیده بود. اینو به من یاد بده.

سیب: یه شرط داره. باید منو مومیایی کنی و قول بدی جایی منو بذاری که خورده و خراب نشم.

خارجی- شاخه- روز

پروانه از پیله در می آید و پرواز میکند.

داخلی- موزه لندن- روز

یک محفظه شیشه ای. یک سیب مومیایی شده. زیرش نوشته سیب نیوتون مومیایی شده سال هزار و هشتصد و سی به همراه یک کتاب فیزیک جدید به روش نیوتون.

پایان

سین*جیم

About sin.jim

Check Also

خون در سیلورمون قسمت ۲

نویسنده: Melika the writer فصل ۲ خانه ی مایا سرم رو به شیشه ی پنجره …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A