Home / داستان نویسی / داستان سیرک خودکشی قسمت ۱ و ۲

داستان سیرک خودکشی قسمت ۱ و ۲

همه چیز از زمانی شروع شد که پام رو اونجا گذاشتم. نمی دونم اگر می‌دونستم اونجا قراره چه اتفاقاتی برام بیفته… پام رو اونجا می‌گذاشتم یا نه؟! ولی در کل اگر این سؤال از “من” پرسیده بشه، هشتاد درصد می گم “آره”.
حالا بذار ببینیم اصلا از کی همه ی این ماجرا ها شروع شد!… آم… فکر کنم از اون روزی که من بیچاره دنبال کار می‌گشتم…
پدرم اموالمون رو گروی بانک گذاشته بود و یک وام هنگفت گرفته بود. اون موقع اوضاعمون خوب بود. با اون وام شرکتش رو توسعه داده بود، ولی به خاطر یک سرمایه گذاری اشتباه تمام دار و ندارمون رو به باد داد.
مادرم دو سال بعد از سرطان خون مرد و پدر ناامیدم گذاشت شرکتش با خاک یکسان بشه و در نهایت خودش هم تبدیل شد به یک معتاد الکلی که کل عمرش رو به هیچ و پوچ می‌گذرونه.
به هر حال ما خونه رو از دست دادیم و آواره شدیم. دیگه نمی‌شد کاری برای پدرم انجام بدم. فقط اون رو به عمم سپردم و خودم سراغ یک کار رفتم.
خوشبختانه مدرسه رو تموم کرده بودم و حتی اگه دانشگاه هم نمی رفتم برام اهمیتی نداشت.
یک گوشه ی پارک نشستم و روزنامه رو ورقی زدم. در کل آدمی نبودم که اخبار روز برام مهم باشه؛ داشتم دنبال یک کار درست و حسابی می گشتم.
چشمم به یک آگهی رنگارنگ خورد. “سیرک آرزوها استخدام نیرو در بخش پشتیبانی خدماتی…”
کمی فکر کردم. اگه سیرک بود، شاید بهم جای خواب هم می دادن! با این خیال خوش تلفنم رو برداشتم و زنگی به سیرک زدم.
_الو…
_الو، سیرک آرزوها؟!
_بله، بفرمایید.
_من برای آگهی استخدامیتون تماس گرفتم، می خواستم بدونم می تونم بیام؟
_بله، حتما! هر وقت خواستی بیا، جا هنوز خالیه!
_خب… شرایط خاصی ندارید؟
_فقط یک مصاحبه ی کوچیکه!
_آهان…
_بای بای!
و گوشی رو سریعا قطع کرد!
به آدرس نگاهی انداختم. رسما وسط ناکجا آباد بود. تا کنار جاده رفتم و به بدبختی خودم رو پشت یک ماشین باری انداختم تا جایی که ممکن بود نزدیک به سیرک پیاده شدم. آفتاب شدیدا آزار دهنده بود و راه پیاده روی هم نسبتا طولانی. ولی جای شکرش باقی بود که چادر رنگارنگ سیرک از دور دیده می‌شد.
بالاخره به سیرک رسیدم. واردش شدم و نگاهی به هیاهوی آماده سازی اعضای عجیب و غریب سیرک انداختم. تقریبا هیچکس منو نمی‌دید. بالاخره یکی رو متوقف کردم و ازش پرسیدم که برای استخدام باید کجا برم. با سرعت جوابم رو داد، ولی جوری که انگار داشت رپ می‌خوند!
در زدم و منتظر موندم. جواب اومد “بفرمایید”
با کمی تردید وارد اتاقک دفتر مانند شدم. مرد مرتبی با مدل موی عجیب غریب و قرمز رنگ و کت و شلوار بنفش و پیراهن زرد، بسیار اتوکشیده پشت میز نشسته بود.
با دیدن من لبخند بزرگی زد و بهم اشاره کرد تا روی صندلی رو به روی میزش بشینم.
_خب، پس تو میخوای اینجا استخدام بشی، اسمت چیه؟
_ آکیتو پالمر ‘Akito Palmer’.
_ آکیتو؟!
_بله، اسمم ژاپنیه، مادرم این اسم رو روم گذاشته.
_اسم زیبایی داری پالمر!
_ممنون.
_خوب، بگو ببینم، سیرک دوست داری؟
_بله… تا حدودی…
_خوبه، چند سالته؟
_نوزده
_ کدوم دانشگاه می‌ری؟
_نمیرم…فعلا…
_می‌خوای چه مدت اینجا کار کنی؟
_امیدوارم یک دوره ی طولانی… چون درواقع، نیاز به یک کار خوب دارم…
از جاش بلند شد و با هیجان بهم خیره شد.
_خب، چیا دوست داری؟
_بله؟…
_از علایقت بگو!
_خب… گیم!
_عالیه! منم گیم خیلی دوست دارم!
_دیگه… غذا هایی که مادرم درست می‌کرد…
_درست می‌کرد؟!
_الان دیگه زنده نیست.
_متأسفم
لبخندی زدم و بهش خیره شدم. آدم جالبی به نظر میومد.
به سمت در رفت و گفت:
_خب، مرد جوان از امروز تو استخدامی! منم برم منشیمو پیدا کنم تا بیاد قرار داد رو بیاره!
و به محض این که از در رفت بیرون صدای دادش اومد! “یکی به سالی بگه قرار داد استخدام رو بیاره!”
و بعد از چند دقیقه با یک دختر جوان برگشت داخل دفتر. دختر، به نظر عادی تر میومد. یک پیراهن سفید و دامن مشکی نسبتا بلند چسب پوشیده بود و موهای قهوه ای روشن بلندش رو دم اسبی بسته بود و یک عینک گرد و ظریف زده بود. با صدای آرومی سلام کرد. ولی به طرز عجیبی نگاه های سرد و بی تفاوتی بهم می‌انداخت، انگار اونجا اضافی بودم. به هر حال من پول نیاز داشتم پس اهمیتی هم بهش نمی‌دادم.
مدیر عجیب و غریب روی صندلیش نشست و سالی، برگه های قرار داد رو روی میزش گذاشت. مدیر گفت:
_بسیار خب آکی، من تاد هستم، جوزف تاد. از حالا به بعد هم تو استخدامی!
_متشکرم، آقای تاد.
و بعد از آقای تاد من هم قرار داد رو امضا کردم.
با آقای تاد دست دادم.
سالی برگه ها رو برد و من همراه آقای تاد از اتاق بیرون رفتم تا به محل کار جدیدم برده بشم و با همکار هام آشنا بشم.
با آقای تاد به سمت اتاق پشت سیرک رفتیم. اونجا اتاق دلقک ها بود. دلقک ها در حال تمرین بودن ولی گریمی نداشتن، حتی خیلی هاشون لباس مخصوص و کلاه گیس هم نداشتن. چند تا آدم عادی با لباس های روزمره داشتن مثل بازیگر ها تمرین می‌کردن.
آقای تاد چند بار دست زد تا توجه همه به سمت ما جلب شد. لبخند بزرگی زد و گفت:
دوستان دلقک من! براتون یک همکار جدید آوردم!
و من رو کمی به جلو هدایت کرد و ادامه داد:
_آکیتو پالمر از امروز کار های خدماتی شما رو انجام می‌ده.
دلقک ها پوکر تر از هر کس دیگه ای به من نگاه می‌کردن. در نتیجه من هم فقط سلامی کردم و کنار رفتم.
آقای تاد که لبخندش همچنان سر جاش بود، به دلقک ها گفت:
_خوب، دوستان مراقب این بچه باشید!
یکی از دلقک ها به سمتش رفت و یک کلاه گیس مسخره روی سر آقای تاد گذاشت و گفت:
_اون لبخند مضخرفت رو جمع کن ‘جو’ !
جو؟! داشت مدیر رو با اسم کوچیک، اونم خلاصه صدا می‌زد؟ مگه چقدر با هم صمیمی بودن؟
آقای مدیر خنده ای کرد و جواب داد:
_ای دلقک بی مزه! تا کی می‌خوای مثل پیرمرد ها رفتار کنی؟ هنوز سی و پنج سالت هم نشده!
و کلاه گیس دلقکی رو از روی سرش برداش و روی سر دلقک بد اخلاق گذاشت. دلقک گفت:
_بسه دیگه؛ به هر حال من که ازت تشکر نمی‌کنم.
_هر جور راحتی! خوب دوستان، به کارتون برسید.
دوباره دلقک ها مشغول تمرین شدن. آقای تاد سیگاری رو گوشه ی لبش گذاشت و با تردستی فندکش رو چرخوند و یک غنچه ی گل رز به جاش ظاهر کرد و به دلقک داد:
_هدیه ی من رو دست کم نگیر، مایک!
مایک یک فندک از توی جیبش درآورد و سیگار آقای تاد رو روشن کرد.
_نمی‌گیرم، جو… حواس من به همه چیز هست.
_بسیار هم عالی!
و رفت.
مارک نگاهی بهم انداخت و گفت:
_ما اینجا چند تا قانون داریم؛ اول از همه اینکه توی دست و پا نباش، دوم، کسی رو عصبانی نکن و هر جا که دلت خواست تنهایی نرو. همراه ما سر میز میای اگه دلت خواست، نخواستی هم با بقیه ی پیشخدمت ها برو. فهمیدی؟
_بله… متوجهم.
و به سمت بقیه ی دلقک ها برگشت.
اونجا یک چیزی عجیب بود… از قیافه ی پوکرفیس دلقک ها و خنده های آقای تاد هم که بگذریم، اونجا باز هم عجیب بود…

دلقک ها داشتن تمرین می‌کردن و من هم به عنوان یک خدمتکار تازه کار فقط تماشاشون می‌کردم تا یکی بهم بگه چیزی براشون بیارم یا چیزی رو تمیز یا جمع کنم. درکل کار سختی نبود. فقط باید کار های پیش پل افتاده ی اون ها رو انجام می‌دادم.
مارک رییس دلقک ها بود و اون ها رو کنترل می کرد. مرد سی و چند ساله ی عجیبی که به عنوان یک دلقک خیلی جدی و به عنوان یکی از اعضای سیرک خیلی عجیب بود.
اخمی که بهم کرد باعث شد نگاه قفل شدم رو ازش بگیرم و سراغ کاری که باید انجام می‌دادم برم. به سمت انبار رفتم. نگاهی به لیستی که بهم داده بودن انداختم و کلید رو توی در چرخوندم. انبار پر از وسایل سیرک بود. کمی گشتم تا بالاخره کارتن هایی که مخصوص دلقک ها بود رو پیدا کردم. وسایلی که داخل لیست بود رو برداشتم و به سمت در راه افتادم. یکدفعه صدای جیغی شنیدم. به سمت صدا دویدم. سمت دیگه ی انبار یک دختر نشسته بود و ابرو هاش رو از درد توی هم کشیده بود.
_حالت خوبه؟
_…نه…آخ!
_چی شده؟
_یک احمقی یک پونس انداخته بود کف زمین!
_…چی؟
_اه! اصلا ولش کن!
_بالیرنی؟
_ضایع نیست با این لباس؟
_…چرا خب…
_پس الکی نپرس!
خندم گرفته بود؛ عجب زبون تیزی داشت!
_کمک نمی‌خوای؟
_بدم نمیاد این پونس رو از پام دربیاری.
_باشه…
کمکش کردم روی صندلی بشینه، بعد گفتم:
_خب… اسمت چیه؟
_به تو چه!
نگاه بی حالی بهش انداختم و گفتم:
_پس به درک!
_هوی ادب داشته باش ها!
_مگه تو داری؟
_به تو چه!
_پس ادب داشتن منم به تو چه!
و یک دفعه پونس رو از توی پاش کشیدم بیرون.
_آخ!
_بیا تموم شد.
و پونس رو دادم دستش. با تعجب گفت:
_الان اینو من چی کار کنم؟
وسایلم رو برداشتم و همونطور که به سمت در می رفتم، نگاه عاقل اندر سفیهی ای بهش انداختم و گفتم:
_چه می‌دونم! یه جایی گم و گورش کن تا اگه چند تا بالیرن خل چل با همچین کفشایی اومدن توی انبار، تو پاشون نره!
_ببند بابا! بچه پررو!
_خواهش می کنم که بابت کمک تشکر کردی!
_به خاطر اون چرتی که الان گفتی، عمرا تشکر نمی‌کنم!
_خو نکن.
و با بی تفاوتی همیشگی از انبار بیرون رفتم.
وسایل رو به اتاق دلقک ها بردم. چند تاشون. داشتن درمورد این که قراره پس فردا برنامه اجرا کنن صحبت می‌کردن.
معلوم بود که قراره حسابی سر همه شلوغ باشه فردا.
یکی از دلقک ها بهم گفته بود که برم از توی ونشون چند تا کتاب بیارم. کمی بین ماشین ها گشتم تا ون دلقک ها رو پیدا کردم.
کمی دورتر چند تا موتورسوار دیدم. کلا آدم ها خیلی بی‌کله بودن. حرکات نمایشی جذابی داشتن. کمی جلو تر رفتم. وایستادم و نگاهشون کردم.
یکی از موتور سوار ها که یک جورایی ستارشون بود و وسط همه اجرا می‌کرد. در حالی که با بقیه می‌گفت و می‌خندید متوجه نگاه خیره ی من شد. بهم اشاره ای کرد تا جلوتر برم.
با تردید به سمتشون رفتم. پسر موتورسوار، لبخندی زد و گفت:
_جدیدی؟
_…بله…
_اسمت؟
_آکیتو
_ها؟! مگه کجایی ای؟
_بریتانیایی! این اسم رو مادرم گذاشته.
_هم… چه جالب!
یکی دیگه از موتورسوار ها گفت:
_پس مادرت ژاپنیه، آکی!
قیافه ی از خود متشکری مثل اون ستاره ی موتورسوار ها نداشت. لبخندی روی لبش بود و به نظر آدم بی خیال و باهوشی میومد.
لبخندی بهش زدم گفتم:
_درسته؛ ژاپنی بود.
_همم… خب، منم کیارشم؛ اینم ستاره ی نمایشامون، لوییز، اون یکی هم برنارد، اریک و رزا هستن.
_خوشبختم؛ منم توی بخش دلقک ها کار می کنم.
کیارش:خوشبختم.
لوییز:منم!
بقیه هم همین حرف رو تکرار کردن. انگار موتورسوارا علاوه بر باحال بودن، آدم های خونگرمی هم بودن.
کیارش ظاهر شرقی تری نسبت به بقیه داشت. از اسمش هم مشخص بود که بریتانیایی نیست ولی خیلی خوش هیکل بود و قد بلندی داشت.
رزا تنها دختر توی اون ها بود. موهای کوتاه پسرانه و یک خالکوبی کوچیک کنار ابروی سمت چپش داشت. آدم سردی بود و زیاد به کسی محل نمی‌ذاشت.
لوییز هم که ستاره ی نمایش هاشون بود و از همشون خوش هیکل تر و خوش تیپ تر بود. موهای بُلوند و کوتاه و چشم های آبی داشت. شاید دختر کش بود، ولی شدیدا از خودراضی و مغرور بود.
بهشون می‌خورد همشون بیست به بالا باشن. انگار‌ منم می‌تونستم چند تا دوست اونجا داشته باشم.
کیارش: هی آکی! چند سالته؟
_۱۹سالمه
_منم۲۴، بقیه هم توی همین حدودا هستن…
از بلندگو صدایی اومد:
“بچه ها، همگی جمع شید، وقت ناهاره.”
یادم اومد که باید اون کتاب ها رو می‌بردم و حسابی دیرم شده.
با عجله خداحافظی ای کردم و به سمت اتاق دلقک ها دویدم. همه داشتن می رفتن. کتاب ها رو روی میز گذاشتم و من هم پشت سرشون راه افتادم.
هر کس به نوبت غذاش رو می‌گرفت و یک جا می نشست و می خورد. دلقک ها همه یک جا نشسته بودن. خواستم به سمتشون برم که دیدم اریک داره برام دست تکون می‌ده. به سمتشون رفتم. روی یک صندلی خالی کنار کیارش و روبه روی رزا نشستم.
کیارش همچنان لبخند روی لب هاش بود. بهم نگاهی انداخت و گفت:
_نمی‌خوای شروع کنی؟
_چرا…
همونطور که می خوردیم. با هم شوخی می‌کردن و گاهی هم من رو وارد شوخی هاشون می کردن.
کیارش گفت:
_یکم از خودت بگو… هیچی نگفتی…
_خب… چیز جالبی برای شنیدن نیست…
لوییز: بچه بازی درنیار، بابا!
خندیدیم.
_باشه…خب، من دنبال کار و جای خواب می‌گشتم، تا اینجا رو پیدا کردم…همین…
کیارش:باشه باشه! ثابت کردی توی حرف زدن از خودت افتضاحی!
باز هم همه خندیدیم. این دفعه پرسید:
_با کس دیگه ای هم غیر از ما، دلقک ها و آقای تاد صحبت کردی؟
_خب… یه جورایی…
_کی؟
_یک بالیرن…
برنارد خندید و موذیانه گفت:
_چه خوش سلیقه هم هست! همین اول‌کاری رفته سراغ بالیرنا!
کیارش و لوییز قهقهه ای زدن و کیارش ادامه داد:
_کدومشونو تور کردی حالا؟!
خندیدم و گفتم: اگه تور کرده بودم که الان اینجا با شما نبودم!
_پس چی کار کردی؟
توی انبار دیدمش. یک پونس رفته بود توی پاش، منم براش درآوردم. درضمن، دختره خیلی هم بد خلق و بی ادب بود.
_خب حالا کدوم یکیشون؟
_چمیدونم، اسمشو بهم نگفت.
برنارد بلند‌ شد و جایی که بالیرن ها نشسنه بودن رو نشون داد و گفت:
_ببین کدومشون بوده.
نگاهی به بالیرن ها انداختم.تنها خصوصیتی که توی اون دختر با بقیه ی بالیرن ها فرق داشت، موهای قرمز رنگش بود.
_همون که موهاش قرمزه.
برنارد با تعجب گفت:
_لوسی؟!
_گفتم که اسمشو نمی‌دونم!
_چه شانسی داری تو!
خندیدم:
_اوه! حالا انگار چه تحفه ایه! من عمرا یکی مثل اون از خود راضی بی ادب رو تور کنم!
کیارش یک پس گردنی بهم زد وگفت:
_بی سلیقه! خوش اندام ترین و خوشگل ترین بالیرن اون دخترس!
_باشه، اصلا شما خوش سلیقه اید!
و دوباره همه زدیم زیر خنده.

About melika_the_writer

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A