Home / داستان نویسی / داستان s.h.p 1

داستان s.h.p 1

به نام خداوند  

 

نام داستان: s .h .p 

 

ژانر: علمی ,تخیلی    

 

نویسنده: فرجی {توجه داشته باشید فرجی با حسن فرجی فرق دارد یک نویسنده نیستند} 

 

هر گونه کپی برداری حرام است 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال ها پیش سال ۱۶۹۹دو دانشمند دو ماده به نام های s.h و h.p درست کردند این دو ماده باعث می شد کسانی که این دو ماده را به خود تزریق کردن موجوداتی ببینن و آن موجودات سوال هایی از آن شخص که ماده به خود تزریق کرده می پرسند اگر جواب هایی که از آنها گرفتن را دوست داشتند به آنها قدرت داده میشد.                                                         

اکثر مردم برای تست آن ماده رفته بودند ولی نمی دانستند اگر جواب هایی که میل به آنها نبود کشته می شدند و در همین کار تعدادی زیادی جان دادند پادشاه که متوجه این برنامه شده بود دستور داد تا همه ی ماده h.p و ماده s.h جمع و سوزانده شود و آن دو دانشمندها را دار بزنند اما تعداد خیلی کمی ماده s.hوh.p باقی مانده بودند و آن دانشمندان قبل از مرگ خود آن را به فرزند های خود دادند که از آنها مراقبت کنند. 

سال ها می گذرد و سال ۲۰۱۷ می شود. 

من: برگشتم خونه ….کسی نیست؟؟!! 

مادرم: خوش اومدی پسرم , نمره ات چند شد؟؟! 

من: مثل همیشه مقام اول کشوری 

مادرم: آفرین  پسرم  

من: مادر امروز برنامه ای نداریم؟؟!! 

مادرم: چرا پسرم امروز شام قرار بریم خانه عموت 

من: که اینطور فکر نکنم بتونم بیام ولی سعیم میکنم 

مادرم: که اینطور به عموت میگم  

من رفتم سمت اتاقم و در اتاقم رو باز کردم و رفتم تو اتاقم. 

جن: کوزوکا ساما خوش اومدید 

من:……. 

جن: کوزوکا ساما اتفاقی افتاده؟؟؟!! 

من: کلی کار دارم,خوب از کجا شروع کنم؟؟!! 

جن: کوزوکا ساما ؟؟؟!!!شما دیگه من رو نمیبینید؟؟؟ 

من: اول انگلیسی کار میکنم…….می مونم ناهار بخورم بعد برم کتابخانه بعد درس بخونم 

جن: کوزوکا ساما صدام رو میشنوید ؟؟ 

من رفتم ناهار خوردم و از اونوری رفتم کتابخانه نشستم روی صندلی و گفتم: کیرییتووو 

جن{کیریتو}: کوزوکا ساما !چرا داشتم تو اتاق باهاتون حرف میزدم جواب منو نمی دادید؟؟ 

من: چون تو اتاقم دوربین گذاشته بودن 

جن: کی؟؟ 

من: نمیدونم ولی میدونم یک انسان هست 

جن: خودتم انسانی دیگه حالا اینو ولش کن اگه بفهمه تو دارای قدرت شی هستی چی؟؟ 

من: مجبورم بکشمش  

جن: چرا میخوای دستتو به خون آلوده کنی؟؟؟ 

من: چه بکشمش یا نه کشته میشه 

جن: اما آدم عادی که نمیتونه منو ببینه! 

من: نمیدونم ولی این ظاهرا میتونه ببینتت اما از پشت دوربین نمیتونه پس میتونی تو اتاقم باشی. 

جن: …نمیخوای بدونی کسی که تورو زیر نظر داره چه کسی هست؟ 

من: فعلا اگر کاری کنم به من شک میکنه 

جن: پس اگر کارم داشتی با اشاره یا کار دیگه ای به من بفهمون. 

من: باشه خودم میدونم 

جن: مواظب باش چون اگر من رو صدا نکنی بعد از یک ماه قدرتت از بین میره 

من: میدونم لازم نیست بگی  

جن: فقط بلدی آدمو ضایع کنی  

من: مگه تو آدمی؟ 

جن: چه گیر میدی تو …!! 

من: برو تو وجودم انقدر حرف نزن  

رفتن جن تو وجودم # 

 وقتی جن می آید نزدیک من تو دستم یک نشان{به شکل H.$}ظاهر می شود ولی وقتی که از من دور باشه اون علامت از بین می رود 

یک کتاب از کتابخانه برداشتم و داشتم می خوندم کتاب انگلیسی بود با یک کتاب علمی بود کتاب علمی رو خوندم که متوجه شدم یکی چشماش چند دقیقه منو رو داره میبینه شک کردم که همون که دنبالم بود باشه. 

از جام بلند شدم و اون شخص هم از جاش بلند شد نمی تونستم قیافش رو ببینم چون با ماسک پوشانده بود و یک کلاه که تا ابرو هایش می آمد گذاشته بود کتاب علمی ای را که کمی خوانده بودم رو گذاشتم سر جاش و با خودم گفتم: اگر این شخص همونی که دنبالم باشه یعنی وقتی که داشتم با کیریتو{جن}حرف میزدم حرفامو شنیده!!! 

کتاب انگلیسی رو برداشتم و به سمت کتابدار رفتم و کتاب انگلیسی رو  قرض گرفتم داشتم می آمدم خانه که اون شخص همچنان دنبالم بود. 

رفتم سمتش و بهش گفتم: ببخشید شما ژاپنی هستید؟ 

طرف: بله من هم ژاپنی هستم 

من: شما به چیزای ترسناک علاقه دارید ؟؟ 

طرف: چیزای ترسناک ؟؟چیشده که این حرف رو میزنید؟ 

من: آخه قیافت رو پوشندی ترسناک شدی شبیه کسایی که دنبال چیزهای ترسناک هستند هستی!! 

طرف: واقعا؟؟قصدم پنهان کردن صورتم بود دنبال شما بودم 

من: دنبال من؟؟ 

طرف: بله دنبال شما 

من: برای چی؟ 

طرف ماسکشو و کلاهشو برداشت یک دختر بود با موهای طلایی و چشمای سبز بود رنگ پوستش سفید و موهاش تا زانو بود 

طرف: اسم من آکابانه هیمیرو هست من هم مثل شما دارای قدرت هستم  

من با تعجب پرسیدم: شما داشتید تعقیبم می کردید و تو اتاقم دوربین گذاشته بودید؟ 

هیمیرو چان: در مورد چی حرف میزنید؟؟دوربین؟؟ 

من: پس شما نبودید….. 

هیمیرو چان تعجب کرده بود و گفت: یکی شما را تعقیب میکنه؟ 

من: بله  

هیمیرو چان: مراقب خودتون باشید !راستی شما دارای قدرت هیپ {کسایی که ماده h.p بهشون تزریق شده باشد و قدرت به دست بیاورد می گویند قدرت h.p} 

من: نه من دارای قدرت شی هستم {کسایی که ماده s.h بهشون تزریق شده باشد و قدرت به دست بیاورد می گویند قدرت شی} 

هیمیرو چان: چه جالب!!!راستی میتونم اسمتون رو بدونم  

من: اسم من ایچیرو کوزوکا هستم خوشبختم 

هیمیرو چان: همچنین 

من: راستی چرا دنبال من بودید؟ 

هیمیرو چان: به من گفتن که همه کسایی که دارای قدرت هستند رو جمع کنم 

 من: چرا تو فقط؟ 

هیمیرو چان: چون میتونم کسایی که قدرت دارن رو ببینم چه کسایی هستند 

من: کی بهت گفته که اینکارو انجام بدی؟ 

هیمیرو چان: نمیتونم بهت بگم  

من: چرا ؟ 

هیمیرو چان: چون یه رازه

من: که اینطور  

هیمیرو چان از کتابخانه رفت و منم اومدم خانه 

تو اتاقم بودم که مادرم اومد تو و گفت: کوزوکا کارت تموم نشد؟ 

من: یک ذره مونده 

مادرم: میتونی بیای امشب؟ 

من: آره 

مادرم: اگه عموت بدونه خیلی خوشحال میشه 

من: امشب کیا میان؟ 

مادرم: دخترعموت وعموت و زن عموت 

من: خوبه 

مادرم: کوزوکا  

من: بله؟؟ 

مادرم: تازگی زیاد بیرون نمیری امروز هم که فقط رفته بودی کتابخانه درس بخونی بخاطر همین امشب به عموت گفتم بریم رستوران 

من: ممنونم 

مادرم: به عنوان یک مادر وظیفمه به بچه ام برسم من می رم تا تو بتونی کارتو انجام بدی 

من: باشه 

مادرم از اتاق رفت بیرون 

کارم بعد از دو دقیقه تموم شد 

میخواستم لباس عوض کنم که ببینم که برای امشب ببینم باید چی بپوشم تا در کمدم رو باز کردم یادم افتاد که دوربین تو اتاقمه , کسی که دوربین گذاشته تو اتاقم فکر کرده من لباسمو تو اتاقم عوض میکنم؟؟ 

دوربین توی کولر اتاقم بود که جلوی کامپیوترم بود 

من: کولرم خیلی قدیمی شده بهتر که روش یک پارچه بندازم تا کسی اومد آبروم نره 

پارچه روی کولر انداختم 

رفتم در کمدم رو باز کردم و یک لباس برداشتم که دیدم یک دوربین دیگه هم تو باند کامپیوترم کار گذاشته شده بود 

من با خودم: اگه رو اینم پارچه بندازم بهم شک میکنه  

نیشخند زدم و از اتاق رفتم بیرون و رفتم توی اتاق خواهرم که نظرش رو راجب لباسم بدونم در واقع میخواستم ببینم که تو اتاق خواهرم هم دوربین هست یا نه!! 

ولی تو اتاق اون هم سه تا دوربین بود !! 

من با خودم: حالا لباسمو کجا عوض کنم؟؟رفتم تو اتاقم , اتاقم یک حموم داره رفتم داخل که دیدم از حمام هم دست نکشیده 

لباسمو گذاشتم تو کمدم و از خانه خارج شدم و نیشخند زدم و با خودم گفتم : فکر کردی من تو اتاقم لباس عوض میکنم؟؟ 

رفتم فروشگاه یک لباس خریدم و همونجا پوشیدم و همونطوری اومدم خانه و مادرم گفت: پسرم لباس تازه خریدی؟؟ 

من: بله مادر, من رفتم بیرون و لباس خریدم چون حس کردم اون لباسا برای امشب مناسب نیستن و میخواستم با لباس نو عموم رو ببینم  

مادرم: خوب کاری کردی آفرین ولی خیلی مونده تا عموت رو ببینی 

من: من برای دیدن عموم لحظه شماری میکنم  

مادرم: معلومه که عموت رو خیلی دوست داری 

من با خودم: آره جان خودم 

من به مادرم گفتم: من خیلی عمو رو دوست دارم 

رفتم تو اتاقم و گوشیمو برداشتم که صدای در اومد 

تق تق تق 

من: بفرمایید  

خواهرم{هیوری چان}:برادر 

من: کارت رو بگو خودت رو لوس نکن  

هیوری چان: میتونی گوشیمو درست کنی؟؟ 

من: دوباره گوشیت چش شده؟ 

هیوری چان: سیمکارتم میره واسه خودش 

من: حافظت جا داره؟؟ 

هیوری چان: نمیدونم 

من: باشه 

رفتم تو عکساش……. 

من با عصبانیت گفتم :این چه عکسایی هست؟؟؟ 

هیوری چان: خوب چیه عکسای دوست پسرامه  

من: خجالت نمیکشی دوست پسر داری؟؟با این سنت؟؟تو فقط ۱۲ سالته!! 

هیوری چان: خوب چیه همکلاسیام همه دارن 

من: گوشیتو بگیر من درست نمیکنم و در ضمن به مادر هم میگم 

هیوری چان: منم به مامانم می گم تو رو تو کتابخانه با یک دختر دیدم که داشتید با هم حرف میزدید!! 

من: من چند روز دیگه امتحان آخر دبیرستانمه و در ضمن اون دختر که دوست دخترم نبود….حقته که به مادر بگم چون این سومین بارته و اینکه تو حق دنبال کردن منو رو نداری … 

هیوری چان: اگه بگی باهات قهر میشم 

با عصبانیت گفتم: گوشیتو اصلا بهت نمیدم و به مادر هم نشان میدم و به مدرسه ات هم اطلاع میدم و از اونجا میارمت بیرون  

هیوری چان داشت گریه میکرد و گفت: نمی بخشمت 

صدای در اومد….تق تق تق 

من: بله؟؟ 

مادرم: چی شده؟؟ 

من با نیشخند گفتم: هیوری چان داره گریه میکنه 

هیوری چان گریه اش بیشتر شد  

مادر: برای چی گریه میکنه؟؟ 

من: بخاطر اینکه هر چی بهش میگم نمیفهمه در مورد کامپیوتر 

مادرم: من برم به کارم برسم هیوری چان گریه نکن علاقه به یادگیری داشته باشی خود به خود یاد میگیری 

مادرم رفت به کارش برسه  

هیوری چان: برادر  

من: این بار آخرین باره دفعه بعد حتما بهش میگم و هر روز گوشیتو میگردم 

هیوری چان: باشه برادر 

شماره و عکس و شماره دوست پسراش  که تو گوشی هیوری چان بود رو پاک کردم و گوشی رو به هیوری چان دادم 

هیوری چان با گریه از اتاقم خارج شد  

قایقی میگذرد و زمان رفتن پیش عمو میرسد  

موهامو درست کردم و از اتاقم اومدم بیرون هیوری چان هم آماده بود مادرم هم بعد از مدتی آماده شد و رفتیم رستوران عموم و زن عموم و دختر عموم سر میز منتظر ما بودند و ما نزدیک عموم شدیم 

عموم: سلام خوبی ؟؟ 

من باهاش دست دادم …….. 

من با خودم: این چه احساسایه؟؟ 

و ناگهان بغل عموم یک روح ظاهر شد…..با تعجب با خودم گفتم: عموم هم قدرت داره؟؟ 

عموم: چیزی شده کوزوکا؟؟؟ 

من: هیچی نشده 

بعد از احوال پرسی نشستیم روی صندلی 

منتظر بودیم که گارسون غذامونو بیاره……. 

عموم: کوزوکا به جن علاقه داری؟؟ 

من: برای چی همچین سوالی میپرسی؟؟ 

عموم: آخه کسی که بهت قدرت میده جن هست 

من با خودم: این دیگه چی میگه؟؟؟میخواد با من بجنگه؟؟ 

من به عموم گفتم: عمو شما مثل اینکه به روح علاقه دارید 

عموم با خنده گفت: آره من علاقه زیادی به روح دارم 

من: ولی من به جن علاقه خاصی ندارم 

عموم: جالبه… 

من: این جالبه که کسی که به شما قدرت میده روح هست 

همه به غیر از منو عموم تعجب کرده بودند و به ما دوتا نگاه میکردند  

هیوری چان: چی میگید؟؟ 

من: مهم نیست من و عموم یک فیلم باهم دیدیم جوگیر شدیم 

مادرم: که اینطور فکر کردم روح و جن دیدین!! 

هیوری چان: مامانی نگو میترسم 

ناگهان یک پسر اومد جلو گفت: هیوری چان 

من با خودم: نکنه این پسر یکی از دوست پسرهای هیوری چان باشه ؟؟اگه اینجوری باشه جلوی عمو خیلی بد میشه!! 

دست پسر رو گرفتم وبردم جایی که نتوانند خانواده ام مارو ببینن  

پسر: چیکار میکنید؟؟ 

من: بهم بگو کی هستی؟؟ 

پسر: من یکی از دستیار های هیوری چانم  

من: هیوری چان؟؟ 

پسر: بله هیوری چان کارآگاه هست 

من: چی میگی خواهر من کارآگاه هست؟؟؟اون فقط ۱۲ سالشه 

پسر: شما برادر هیوری چان هستید؟؟ 

من: آره 

پسر: بزار موضوع رو واست تعریف کنم 

من: بفرما 

پسر: خواهر شما یک کارآگاه نخبه هست که بعد از مرگ پدرتون جای ایشون رو گرفته 

من: خاناوده ام میدونن؟؟؟ 

پسر: بله 

من: فقط من نمیدونستم؟؟ 

پسر: بله ,کل خانواده خواستن که به شما تو جرم و جنایت دخالت نکنید 

من: باشه میتونی بری دیگه کاریت ندارم و اگه خواهرمو کار داشتی کارتو بذار برای بعد و بهش نگو که این جریانو بهم گقتی 

پسر: باشه 

پسر رفت 

برگشتم پیش خانوادم و نشستم روی صندلی و گارسون غدا آورده بود رو خوردیم بعد از دقایقی غذا همه ما تموم شد و رفتیم خونه عموم 

عموم رفت اتاق و منو صدا کرد که به اتاقش برم و منم رفتم اتاقش و عموم بهم گفت: قدرت تو چیه؟؟؟ 

من: شی 

عموم: شی؟؟؟ فقط یک نمومه ماده ازش مونده بود, من قدرتم هیپ 

من: خوبه,یک سوال  

عموم:بفرما 

من: چجوری من روحت رو میبینم و تو جن منو؟؟ 

عموم: یادته که با هم دست دادیم؟؟ 

من: آره 

عموم: اگه دو نفر که قدرت دارن باهم دست بدن میتونن موجودات همدیگه رو ببینن 

من: ولی جن من که تو وجودم بود چجوری بدون دستور من اومد بیرون؟؟ 

عموم: وقتی ما باهم دست بدیم موجوداتمون خود به خود میان بیرون و کنارمون میمانند 

من: که اینطور…..تو از کی قدرت داری؟؟؟ 

عموم: از کودکیم 

من: پس چرا من الان روحت رو دیدم؟؟!! 

عموم: چون اگه من مایل نباشم نمی توانی ببینی و اگر من موافق میل من بود که روح من رو ببینی و باهام دست بدی من هم میتونم جن تو رو ببینم 

من: خوب از این قدرت چه استفاده ای باید کرد؟؟ 

عموم: باید انسان هایی که به راه های بد کشانده میشود رو بکشی که بهشون میگن هیوکا 

من: عجب 

عموم: مواظب خواهرت باش اون کارآگاه ممکنه به ما شک کنه 

من: پس شما هم میدونستید که خواهرم کاراگاه هست 

عموم: آره  

با نگاه خشمگینی از اتاقش اومدم بیرون و نشستم روی مبل بغل دختر عموم,دختر عموم ۱۶ سالشه و اسمش هم سایا هست 

سایا چان با لپ های سرخ شده گفت: کو…کوزوکا ساما 

من: بله سایا چان؟؟؟!! 

سایا چان: میتونی واسم کامپیوترم رو درس کنی؟؟؟ 

من: باشه 

رفتم تو اتاق سایا چان و دیدم اتاقش خیلی تمیز بود برعکس هیوری چان 

بعد از چند دقیقه کامپیوترش رو درست کردم  

سایا چان : ممنون 

من: خواهش میکنم 

سایا چان: با خجالت زدگی گفت: کوزوکا ساما 

من: همون کوزوکا بگی بسه 

سایا چان: من لیاقت ندارم که شما را فقط با اسم صدا کنم 

من: این چه حرفیه سایا چان؟؟؟ 

جنم داشت میخندید…….مشکوک میزد 

سایا چان: شما سرور من هستید من لیاقت ندارم اسم شما را به زبان بیارم 

من: سایا چان !!!چرا اینجوری رفتار میکنی؟؟ 

خنده جنم بلند تر شد… 

سایا چان: آخه من عاشق شما هستم  

من: منم به عنوان دختر عموم دوست دارم اما این چه رفتاریه؟؟ 

سایا چان: من شما را به عنوان …. 

تق تق تق 

سایا چان: بفرمایید 

هیوری چان وارد اتاق شد و گفت: کوزوکا میبینم داری خوش میگذرونی!! 

من: این چه حرفیه ؟؟ 

هیوری چان: خبرای نامزدیتو شنیدم اومدم تبریک بگم 

من: چی نامزدی؟؟؟ 

سایا چان: خوب شنیده باشی قرارنیست اینجوری حرف بزنی  

من: چی دارید میگید؟؟؟ 

هیوری چان: مین الان مامان و زن عمو و عمو داشتن میگفتن 

از اتاق سایا چان اومدم بیرون و گفتم: اینجا چخبره؟؟؟؟کی گفته من نامزد میکنم؟؟؟ 

عموم: ما همه با هم تصمیم گرفتیم 

من: تصمیم من براتون مهم نیست؟؟؟ 

مادرم: هست ولی برای اینکه پایه خانوادمون قوی بشه این تصمیم رو گرفتیم  

من: قبول نمیکنم  

مادرم: کوزوکا این چه حرفیه…… 

زن عموم: اشکال نداره حتما شکه شده 

من: من نامزد نمیخوام تازه سایا چان کوچیکه… 

مادرم: اون فقط دو سال ازت کوچیک تر هست 

من: درسته ولی من دوست دارم زنم اندازه خودم باشه  

مادرم: تو باید حرف منو گوش کنی  

هیوری چان: قبول کن کوزوکا  

من: تو هم؟؟؟  

هیوری چان: اره منم 

من: من نمیتونم قبول کنم من یکی دیگه رو دوست دارم 

مادرم: اون شخص کیه؟؟ 

من: هیوری چان دیدتش 

هیوری چان: همون دختر مو طلایی؟؟؟ 

من: آره 

سایا چان: اگه بخوام خودمو بکشم بازم میخوای با اون باشی؟؟ 

من: آره  

من با خودم: حالا من یک دروغی گفتم که با تو ازدواج نکنم 

مادرم: دیگه حق دیدن اون دختر رو نداری هر چی میگم رو باید گوش کنی وگرنه همه چیز رو ازت میگیرم 

من: اما.. 

مادرم: اما نداره بحث رو تمام کن 

من: از خانه عموم اومدم بیرون و اومدم خانه و رفتم تو اتاقم و باهمون لباس خوابیدم  

صبح شد… 

چشمام رو باز کردم و دیدم سایا چان بغلم هست با عصبانیت گفتم : برو از اتاقم بیرون 

سایا چان چشماش رو باز کرد و گفت: چیشده؟؟؟ 

من: برو از اتاقم بیرون 

سایا چان: چرا؟؟ 

من: تو که زنم نیستی چرا بغلم خوابیدی؟؟؟ 

سایا چان با ناراحتی گفت: مادرت به من گفت بیام بغلت بخوابم 

من: برو بیرون 

سایا چان با ناراحتی از اتاق رفت بیرون  

۵ دقیقه بعد مادرم وارد اتاقم شد و گفت: این چه رفتاری که با نامزدت داری ؟؟ 

من: نامزدم نیست و من به دوست دخترم خیانت نمیکنم 

مادرم: دیگه دوست دخترت نیست  

من: هوففففففففف 

مادرم سایا چان رو آورد و سایا چان روی تختم نشست و منم روی زمین نشستم و گوشیمم بغلم بود که یکدفعه زنگ خورد… 

زینگ…….زینگ…..زینگ…. 

گوشیمو برداشتم و جواب دادم: الو  

طرف: سلام, شما کوزوکا سان هستید؟؟؟ 

من: بله شما 

طرف: هیمیرو هستم 

من: اها شناختمتون خوب هستید؟؟ 

هیمیرو چان: خوبم ممنون 

من: کاری داشتید؟؟ 

هیمیرو چان: بله میخواستم بگم که امروز وقت دارید که همدیگر رو ببینیم !!؟؟ 

من: بله کجا ببینیم ؟؟؟ 

هیمیرو چان: ساعت ۴ کتابخانه  

من: خوبه منم باید کتابی رو که گرفتم از کتابخانه رو پس بدم  

هیمیرو چان: فعلا 

من: فعلا 

گوشیمو قطع کردم 

سایا چان: کی بود؟؟ 

من: دوست دخترم قراره برم باهاش برم بیرون 

سایا چان: نمیشه نری؟؟ 

من: نه نمیشه 

ساعت رو نگاه کردم ساعت ده بود…. 

سایا چان حرفی نمیزد و منم مجله دخترا توی ساحل رو برداشتم و داشتم نگاه میکردم 

سایا چان: چی نگاه میکنی؟؟ 

منک مجله 

سایا چان: مجله دخترا توی ساحل؟؟ 

من: آره مشکلیه؟؟؟ 

سایا چان: نه  

جنم {کیریتو} از وجودم اومد بیرون و داشت میخندید  

من با خودم = این چرا اینطوری شده ؟؟؟چرا انقدر میخنده؟؟؟چیزی زده بالا؟؟ 

سایا چان: ام…… 

به چشمای سایا چان نگاه کردم و گفتم: چیزی شده؟؟ 

سایا چان: چیزی نمیخوای برات بیارم؟؟ 

من: نه  

سایا چان: باشه 

صدای در اومد 

تق تق تق 

من: بفرمایید 

هیوری چان داخل اومد و گفت: گوشیمو بگیر بگرد 

من: نمیخواد 

هیوری چان: مگه نگفتی هر روز میبینی؟؟ 

من: گفتم ولی میخوام هر وقت خواستم بگردم 

هیوری چان : باشه من میرم اتاقم  

من: برو من الان میام پیشت کارت دارم 

هیوری چان رفت اتاقش و من رفتم پیشش  

من: هیوری چان 

هیوری چان: بله؟؟ 

من: چرا فقط به من نگفتی که کارآگاهی؟؟؟ 

هیوری چان:…..از کجا فهمیدی؟؟؟ 

من: اون پسری که دیروز صدات کرد و من دستشو گرفتم بردم یک جای دیگه بهم گفت 

هیوری چان: که اینطور 

من: چرا بهم نگفتی؟؟ 

هیوری چان: اخه به من گفتن اگه بهت بگم صدمه میبینی و منم بخاطر همین بهت نگفتم  

من: کی بهت گفته؟؟ 

هیوری چان: مادرت و در ضمن اون عکسایی که از گوشیم پیدا کردی اون عکسا عکسای جسد ها بودن که واسم میفرستادن 

من: دیگه چی؟؟ دیگه چی رو از من پنهان میکنید؟؟ 

هیوری چان: من خواهر واقعیت نیستم پدرت منو نجات داد ، من رو دزدیده بودند و پدر و مادرم رو کشتن و پدرت بخاطر من مرد چون موقع نجات من بهش تیر خورد و دولت به مادرت پول میده هر ماه که منو بزرگ کنه 

من:……………………………………….چی؟؟؟ اینا رو الان چرا بهم میگی؟؟ 

هیوری چان: الانم اگه مادرت بدونه بهت گفتم سرم عصبانی میشه خیلی دوست داشتم که بدنی من کارآگاه هستم ولی مادرت نمی گذاشت بهت بگم  

من: دیگه چی رو از من پنهون کردید؟؟؟ 

ادامه دارد…….. 

نویسنده:فرجی

About nagisa

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A