Home / داستان نویسی / عشق بازی با ارواح[قسمت ششم]

عشق بازی با ارواح[قسمت ششم]

یوکی:دختر! دختر!
دختر همراه با کلمات یوکی در مه محو شد.
یوری:خخخ بهتره به فکر یه دوست دختر جدید باشی

یوکی:خفه شو
دیگه داشت شب میشد پس یوکی هم طبق قولی که داده بود راهی خونه شد.

یوکی:من اومدم

پدر و مادر:خوش اومدی

یوکی:مهمونا رفتن؟

پدر یوکی:اونا امشب اینجا میمونند فردا صبح زود راهیه اُزاکا میشند.
یوکی:جانم!امشب کجا جاشون بدیم؟

پدر یوکی:دایی و خالتنا یکم احترام بزار

یوکی:نگو که اون دخترشونم اوردن؟
دختربچه:داداش یوکی،داداش یوکی،سلام
افکار یوکی:پوووف،دارم وسوسه میشم یه سطل از این آب بارون قرمزا بریزم روشون.
یوکی:فقط یه چیز پدر
پدر یوکی:چی شده؟
افکار یوکی”درسته تمایلی به این چیزا ندارم ولی…”

یوکی:این چرا لباس نپوشیده!

پدر یوکی:اوه اوه خخ یونو(دختربچه) برو پیش بابات لباس تنت کنه

یونو:باشه عموو جوون

یوکی:هی،عجب روزی بود برم کفه مرگمو بزارم.
“در خواب”

سلام یوکی منم معشوقت الین

جااااااننم!!

یوکی از خواب پرید، من دوست دختر نداشتم چه برسه معشوق.

ساعت حدود ۴صبح بود
یوکی گیج و منگ بود و داشت به خوابش فکر میکرد
اما یکدفعه صدای فریاد رسید

آآآآآآ…!!!

About Sina_x

منتقد وبلاگ نویس و صاحب کانال ژاپن انیمه.

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A