Home / داستان نویسی / نکومی می کوروشیا قسمت۶

نکومی می کوروشیا قسمت۶

نویسنده: Melika_the_writer _ @no001one
قسمت۶:
به طبقه ی یازدهم رسیدیم. دم در یک کپسول اطفای حریق دیدم. کپسول رو برداشتم و همونطور که آینو رو داخل پارکینگ طبقه ی یازدهم می انداختم، ضامن کپسول رو کشیدم و بازش کردم. طولی نکشید که داخل راه پله و اون ناحیه رو پودر سفید داخل کپسول مثل ابر در بر گرفت.
آینو دستم رو کشید و به سمت آسانسور که درش باز بود دویدیم که یکدفعه مرد، مچ دستم رو گرفت و نتونستم برم. به آینو اشاره کردم و با التماس بهش گفتم که سوار آسانسور بشه و کمک بیاره. خودم هم با کیفم چند بار توی صورت مرد زدم تا ولم کرد. سریع از وسط اون پودر های سفید که هنوز توی هوا پراکنده بود، رد شدم و پشت یک ماشین قایم شدم. گوشیم رو دوباره در آوردم و به کاراگاه واتانابه زنگ زدم.
_کاراگاه، منم سوزوکی آیکو… لطفا کمک کنید. یک نفر قصد کشتن من و خواهرمو داره…
_چی؟! الان کجایید؟ آروم باش و مشخصات بهم بده!
_ما الان توی طبقه ی یاز دهم ساختمونی که خواهرم توش کار می کنه هستیم، آینو رو نمی دونم ولی من پشت یک ماشین قایم شدم؛ چند دقیقه ی پیش یک کپسول اطفای حریق رو روشن کردم تا دیدش رو کم کنم.
_خوبه، به سمت پایین حرکت کنید. من الان خودمو می رسونم…
_باشه…
_صبر کن… قطع نکن…
_باشه…
نگاهی به اطراف و رو به رو انداختم. انگار آینو تونسته بود سوار آسانسور بشه. مرد سمت آسانسور بود و بین ماشین ها رو نگاه می کرد. از فرصت استفاده کردم و به سمت راه پله دویدم. موقع رفتن پام به سپر یک ماشین گیر کرد و خوردم زمین. مرد متوجهم شد و سریع به سمتم اومد. بلند شدم و دوباره دویدم.
دوباره داخل راه پله ها رفتم و تونستم در رو ببندم. یک طی که کنار در بود رو پشت در به دستگیره، گیر دادم تا مثل قفل عمل کنه. همونطور که واتانابه_سان گفته بود به سمت پایین حرکت کردم.
مرد وحشیانه به در ضربه می زد. بالاخره در با صدای شدیدی باز شد و دوباره دنبالم افتاد.
گوشیم زنگ می زد. همونطور که می دویدم برداشتم:
_الو…
_کجایی؟
_دارم به سمت پایین میام…
_طبقه ی چند؟
_فکر کنم… نُه…
_خوبه من…
همون لحظه گوشی از دستم افتاد و اون مرد از پشت منو گرفت.
جیغ می زدم و کمک می خواستم. یکدفعه کاراگاه واتابه ظاهر شد و با دیدن اون مرد اسلحش رو به سمتش نشونه رفت. مرد با دید اسلحه منو به سمت کاراگاه پرت کرد و خودش فرار کرد.
کارگاه من رو گرفت و سریع پرسید:
_حالت خوبه؟
_آره…ولی، آینو…اون کجاست؟
_اون پیش مأموراست،نگران نباش…
و دنبال مرد دوید.
دیگه ذهنم کار نمی کرد… فقط پر از سؤال بی جواب بود…
باید خودم رو به آینو می رسوندم…

About Kelashinkof

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A