Home / داستان نویسی / نکومی می کوروشیا قسمت ۱

نکومی می کوروشیا قسمت ۱

نویسنده: Melika_the_writer _ @no001one
نکومی‌می کوروشیا

قسمت اول:
صدای آژیر پلیس… نور های قرمز و آبی که از پشت پلک های بستم حس می‌کردم… بوی خون… خیسی کف خیابون بعد از بارون… بدنم احساس درد شدیدی داشت و سرم فوق‌العاده سنگین بود. صدا ها رو اطرافم می‌شنیدم:
_یکی کمک کنه…
_اینجا یک نفر خون‌ریزی داخلی داره…
_از واحد بیست و سه به مرکز…
_آخ…کمکم کنید…درد داره…
_از مرکز به واحد بیست و سه… تمامی راه ها رو ببندید؛تمام.
دوباره صدا ها گنگ شد… از خودم می‌پرسیدم،چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ من کجام؟…اصلا کی هستم؟
دیگه چیزی یادم نیومد…
چشم هام رو باز کردم.یک سقف سفید…با صداهای گنگ… یک نفر بالای سرم اومد…
_داره به هوش میاد…دکتر…دکتر بیمار این اتاق داره به هوش میاد…
_نبض؟
_نرماله
_فشارخون؟
_سیزده
_خوبه… داره به هوش…
و دوباره انگار چیزی‌نشنیدم…گنگ و سر درگم… دوباره به خواب رفتم و چیزی نفمیدم.
از یک خواب طولانی بلند شدم. کسی بالای سرم نبود. احساس گیجی شدیدی داشتم… سعی کردم فکر کنم… ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم. هیچی یادم نمیومد. این که چرا اینجام و این که کی هستم…
یک دکتر وارد اتاق شد.دمای بدنمو چک کرد و نبضم رو گرفت. به برگه هایی که دستش بود نگاهی انداخت و گفت: خوب ظاهرا همه چیز خوبه خانوم سوزوکی آیکو!
سوزوکی…آیکو…پس این اسممه!
ادامه داد: الان از این بخش شما رو به ببخش معمولی انتقال می‌دن.
چیزی نگفتم. انرژی ای برای حرف زدن نداشتم. خسته بودم…و حتی دلیلش رو نمی‌دونستم. خواستم کمی جابه‌جا بشم ولی پهلوی راستم شدیدا درد گرفت. دکتر گفت: هنوز نمی‌تونی به راحتی تکون بخوری… عمل سختی داشتی و حدودا سه هفته بیهوش بودی.
_ببخشید…چه عملی داشتم؟…برای چی عمل شدم؟!
_یک چاقو به پهلوی راستت خورده بود و به کلیت آسیب زده بود.
چاقو… بازم چیزی یادم نمیومد.
بعد از این که به بخش معمولی انتقالم دادن دوباره یکم خوابیدم. چند ساعت بعد دو نفر برای ملاقاتم اومدن. یک خانوم و آقای میانسال ولی اون ها رو هم نمی‌شناختم.
_آیکو چان!
خانومه سریع بغلم کرد.یکم به خوش فشارم داد و پهلوم که تازه عمل شده بود درد گرفت. آخی گفتم؛ معذرت خواهی کرد و شونه هامو گرفت.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ببخشید شما کی هستید؟من…شما رو نمی‌شناسم.
با تعجب بهم نگاه کرد.گفت:آیکو…منو یادت نمیاد؟ منم…مادرتم!
_من چیزی یادم نمیاد…
_چطور ممکنه؟!…بعد از اون ماجرا…
مرد:خانوم سوزوکی،انگار حافظشو از دست داده… متأسفم… و احتمالا چهره ی مجرم رو هم یادش نیست.
با گریه جواب داد: او نه…دختر بی‌چاره ی من…چرا اون باید درگیر یک قاتل سریالی بشه؟
قتل سریالی؟…یعنی من از یک قاتل سریالی جون سالم به در برده بودم؟
_هویت قاتل هنوز نامشخصه فقط گفته می‌شه روی صورتش رو با باند می‌پوشونه و یک جفت گوش گربه ای می‌ذاره.ولی اون شب ما باندی که روی صورتش می‌ذاره رو توی دست دخترتون پیدا کردیم…
با خودم تکرار کردم:نکو می‌می(گوش گربه ای)…

 

About Kelashinkof

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A