Home / داستان نویسی / نکومی می کوروشیا قسمت ۲

نکومی می کوروشیا قسمت ۲

نویسنده: Melika_the_writer _ @no001one
نکومی‌می کوروشیا

 

قسمت دوم:
لباس هایی که برام آورده بودن رو پوشیدم. نگاهی به تخته ای که جلوی تختم نصب بود انداختم.هیچ چیز اونجا نبود.نه اسمم…نه نوع عمل…فقط زمان دارو هام روش بود.
اون مردی که همراه مادرم اومده بود رو دوباره دیدم. داشت با یک نفر حرف می‌زد.وارد اتاق شد و به سمتم اومد.
_امروز می‌ری خونتون ولی تا وقتی که چیزی یادت بیاد و اون قاتل دستگیر بشه ما دور برتونیم.
_من فکر نمی‌کنم چیزی از اون روز یادم بیاد.قدیمی ترین خاطره ای که دارم مال وقتیه که داشتن منو به بیمارستان میاوردن.
_ولی اون هنوز هم ممکنه برگرده به تو و خانوادت آسیب بزنه،باید محتاط باشیم.
_بله.
بسیار خوب، از قرار معلوم باید برای یک مدت کوتاه مدرسه نری.
_مدرسه؟!
_یادت نیست؛ولی تو یک دانش آموزی.امسال سال آخرته.
_متأسفم که چیزی یادم نمیاد!
_نیازی به عذر خواهی نیست!
_ببخشید…فقط یه چیزی!…من باید شما رو چی صدا کنم؟😳
کارتشو درآورد و همونطور که نشونم می‌داد گفت:
_کارگاه واتانابه؛واتانابه شینو از بخش جنایی هستم.🙍
_آهان! ممنون واتانابه او_سان!😊
(او_سان به معنای مرد میانسال یا نسبتا پیر است)
_واستا ببینم! چرا به من می‌گی او_سان؟!😔
_خوب چی باید بگم؟!😓
_او_سان نه….تو این سن نه…😩
_مگه چندسالتونه؟!😨
_بیست و پنج…🙍
_ناموسا؟!اااااااا!پس ببخشید…من نمی دونستم!😱
_اشکال نداره…😔
_بازم ببخشید واتانابه سان!😰
با این که کارگاه استایل پلیسی زیادی داشت و نسبتا خوش قیافه بود،باز هم به نظرم کم سن نمیومد. من اینطور فکر می‌کردم با این که خودم حدود ۱۸ سال بود!
مادر هم وارد اتاق شد. باکارگاه شروع به حرف زدن کرد. من هم کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. اون ها هم بعد از من اومدن.
تصورم از خونمون یک آپارتمان کوچیک وسط شهر بود ولی وقتی که به اونجا رسیدیم فهمیدم کاملا اشتباه بود

About Kelashinkof

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A