Home / داستان نویسی / نکومی می کوروشیا قسمت ۳

نکومی می کوروشیا قسمت ۳

 

قسمت۳
کتاب رو دوباره از توی قفسه درآوردم تا پشتش رو ببینم.یک چیزی اونجا گیر کرده بود.دستم رو بردم تا برش دارم.
با دیدنش انگار تمام بدنم خشک شد… نمی‌دونستم باید چی کار کنم…پشت اون قفسه یک جفت گوش گربه ای بود…
چرا همچین چیزی باید اونجا باشه؟ واتانابه سان گفته بود که اون قاتل یک جفت گوش گربه ای روی سرش می‌ذاره… نکنه اون قاتل یکی از اعضای همین خونست…کی می‌تونه باشه…
یاد حرف های کارگاه واتانابه افتادم:
-تنها شاهد مون تو هستی و حالا حافظه ت رو از دست دادی..‌.
-تنها کسی که زنده مونده…
-قاتل گوش گربه ای می‌ذاره و روی صورتش رو با باند می‌پوشونه…
-مادرت امروز میاد دنبالت تا ببرتت خونه..‌.
خودشه…خونه…شاید قاتل همینجا باشه…جایی که هیچکس حتی حدس هم نمی‌زنه که اونجا باشه…
مامان:آیکو…بیا شام حاظره…
نمی‌دونستم باید چی کار کنم…گوش گربه ای رو یک جا قایم کردم و سعی کردم اون ترس رو از خودم دور کنم.لباسم رو مرتب کردم و به سمت آشپزخونه راه افتادم.
توی راه یک پسر غریبه دیدم؛خیلی تعجب کردم٬کسی درمورد اینکه یک برادر دارم بهم چیزی نگفته بود!
با تعجب بهش نگاه می‌کردم.آدم خونسرد و ریلکسی به نظر میومد. نگاهی بهم انداخت و گفت:زور نزن به هر حال منو یادت نمیاد.
-ها؟!تو برادر کوچیکترمی؟
-نخیر!من پسر عموتم،اینجا با تو یک مدرسه می‌رفتم.
-پسر عمو؟!
-گفتم که زور نزن،یادت نمیاد!
-اسمت؟
-هارو…سوزوکی هاروهیکو.
-خوشبختم…البته فکر کنم برای بار دوم!
اخمی کرد و گفت:یک روز تنها اومدی خونه٬ببین چی به سر خودت آوردی؟!
لبخندی زدم و گفتم:آخی!این داداش کوچیکه می‌تونست از من محافظت کنه!
-نخند!درضمن کی گفته من از تو کوچیک ترم؟
لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم:کتاب توی دستت!
-تو…
-درضمن قدت هم که از من کوتاه تره!
-با این که حافظت رو از دست دادی بازم همونطوری…رو اعصاب!
خنده ای کردم و گفتم:سال اولی ای نه؟
-خوب که چی؟!
-هیچی!فقط جالبه که اینجا یک دانش آموز دیگه هم هست!
چشم غره ای بهم رفت و بعدش با هم خندیدیم.
هارو هم آدم خوبی به نظر می‌رسید و مثل این که اون شب که به من حمله شد،اون توی خونه بود.
قبلا گزارش کلی اون اتفاق رو که دست کارگاه واتانابه بود،توی بیمارستان خونده بودم.نمی‌دونستم باید به کی شک می کردم.یک مادر مهربون و عادی…یک خواهر که کارمند معمولی یک شرکته…یک پسرعموی کوچیک تر از خودم که ظاهرا دوست خوبی هم برای من بوده…یا یک پدر که به خاطر قرارداد شرکتش توی استرالیا بود و اصلا موقع اون اتفاق توی ژاپن نبود…
دیگه فکرم کار نمی‌کرد…نمی‌دونستم باید چی کار کنم…
مامان شام رو سر میز آورد.لبخندی زدم تا افکار مشغولم معلوم نشه.آینو هم سر میز اومد.عینکش رو مرتب کرد و نگاهی به من و هارو انداخت.لبخندی زد و کتابی که دستش بود رو روی میز گذاشت.به من و هارو اشاره کرد و گفت: شما تو تا مثل اینکه حافظتون هم از دست بدید جدا نشدنی هستین!هیچ فرقی با قبل نکردین!
با تعجب پلکی زدم.
هارو:خودت داری مثل همیشه رفتار می‌کنی…آیکو٬تو هم سعی کن زیاد به چیز هایی که می‌گه و یادت نمیاد توجه نکنی…فقط باعث می‌شه سرت درد بگیره.
لبخند شیطنت آمیزی زدم:اوخی! مگه اصلا می‌شه

این دادشی بانمکمو ول کنم!
_چی؟!نکنه باز تو هم داری شروع می‌کنی؟!
_خوب نازی آخه!
_ولم کن…آخ…لپمو نکش!…هی…
من و آینو داشتیم می‌خندیدم!یکدفعه مامان با شام سر میز اومد.
مامان:داشتین چی‌کار می‌کردین؟
آینو:هیچی…یکم شوخی!
مامان هم لبخندی زد و گفت:خوب،حالا دیگه وقته شامه!

 

About Kelashinkof

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A