Home / داستان نویسی / نکومی می کورشیا قسمت ۴

نکومی می کورشیا قسمت ۴

نویسنده: Melika_the_writer _ @no001one
قسمت۴:
بعد شام سریع توی اتاقم برگشتم. انگار تمام اون احساسات و افکاری که نسبت به اون خونه و افرادش داشتم یکدفعه تبدیل به شک شده بود.
احساس بدی نسبت به اون موضوع داشتم.یکی از افراد خانوادم قصد کشتنم رو داشته و برای اینکه بهم بفهمونه دوباره هم برای کشتنم میاد،اون گوش گربه ای رو توی کتابخونم گذاشته بود.
باید این موضوع رو هر چی سریع تر به کارگاه واتانابه خبر می دادم؛ ولی قبلش باید مطمعن می شدم…از این که حدسی که زدم درست بوده…
اطراف خونه و توی راهرو ها دوربین های امنیتی کار گذاشته شده بود. باید وارد سیستم های امنیتی می شدم تا از این که فرد غیر عادی ای وارد شده یا نه مطمعن شم.
نمایشگر ها داخل اتاق تأسیسات بود.تا ساعت دو نیمه شب صبر کردم تا مطمعن شم همه خوابن.دقیقا نمی دونستم اتاق تأسیسات کجاست ولی یکم از منطقم کمک گرفتم و به این نتیجه رسیدم که باید طبقه ی پایین یا توی زیرزمین باشه.
به طبقه ی پایین رفتم. سمت راست راه پله سه تا اتاق بود.یکی از اون ها دستشویی بود.قبل از شام آینو ازش استفاده کرده بود.ولی سؤال این بود که اون دوتای دیگه چین؟در اولی رو باز کردم.درواقع یه جور کمد بود؛انگار توش لوازم نظافت رو نگه می داشتن.در بعدی رو باز کردم.خودش بود.اتاق تأسیسات. منبع برق خونه و در نهایت نمایشگر های دوربین های امنیتی. یکم تعجب کردم؛ چرا در همچین جایی باز بود؟
سریع حافظه ی فلش رو به سیستم وصل کردم و فیلم ضبط شده ی سه هفته ی پیش تا امروز رو توش به صورت فشرده ریختم.
صدایی از بیرون شنیدم.هنوز سه درصد از فیلم ها مونده بود.منتظر شدم تا اون سه درصد رو هم بریزه و فقط دعا می کردم کسی متوجه من نشه.
دوباره صدای پاش رو شنیدم.از پله ها بالا رفت.خیالم راحت شد و با سرعت به اتاقم برگشتم.
تا صبح فیلم هارو نگاه کردم و موارد مشکوک رو یادداشت کردم.می دونستم کاراگاه تا به حال همش رو نگاه کرده ولی این برای من قابل قبول نبود.

_آیکو…
_چیه؟…خوابم میاد…
_نمی خوای بیدار شی؟
_ساعت چنده؟
_یازده ظهر
_جداً؟
_آره چطور؟
سریع از جام پریدم.قرار بود صبح برم اداره ی پلیس!
سلامی کردم و سریع توی دستشویی اتاقم پریدم.بعد از صبحانه سریع حاظر شدم و از خونه بیرون زدم. اول مادر خیلی اسرار کرد که بهش بگم کجا می رم ولی فقط گفتم که کاراگاه بهم زنگ زده و ازم خواسته سریعاً برم اونجا و در آخر هم به سختی دست به سرش کردم که باهام نیاد.
نگاهی به کارتی که کاراگاه بهم داده بود انداختم.یک تاکسی گرفتم و آدرس رو خوندم.
اداره ی پلیس خیلی شلوغ بود.به سختی دفتر کارگاه رو پیدا کردم.خواستم در بزنم که صداش رو شنیدم:
_یعنی چی؟اون ناپدید شده؟
_این طور به نظر میاد…چهل و هشت ساعته کسی ازش خبر نداره.
_اون مظنون اصلیه!چطور گذاشتید فرار کنه؟
_متأسفم قربان،ما…
_بیرون!
_قربان…
_گفتم بیرون!به منشی کازوکی هم بگو به واحد ها اعلام کنه اون فراریه.
_بله قربان!
_مرخصی!
از جلوی در کنار اومدم. گروهبان با دیدنم تعجب کرد. احترامی گذاشتم و در زدم.
_بفرمایید.
وارد دفتر شدم.با دیدنم خیلی تعجب کرد.پرسید:آیکو…تو اینحا چی کار می کنی؟
_ببخشید ولی یک اتفاق عجیبی افتاده… که حتما باید در جریان باشید…
_چی شده؟
_نشانه…قاتل برام یک نشانه گذاشته… درست توی اتاقم…
_چی؟چطور؟
_گوش گربه ای…من یک جفت گوش گربه ای توی قفسه ی کتاب هام پیدا کردم…من…فکر می کنم قاتل یکی از اعضای خانوادمه…نمی دونم باید چی کار کنم…
_چرا فکر می کنی اون یکی از اعضای خانوادته؟
_آخه چطور همچین چیزی وارد اتاق من شده؟
_سؤال خوبیه…راستی بشین…
_ممنون…
فلش رو از کیفم در آوردم و روی میزش گذاشتم.
_این چیه؟
_من تونستم این فیلم ها رو از دوربین های امنیتی خونمون بردارم. اینا مشخص می کنه کی وارد و خارج شده. از تاریخ حادثه تا امروز.
برگه ی یادداشت هام رو هم در آوردم و روی میز گذاشتم.
_اینا هم زمان و تاریخ ورود های مشکوکه.
با چشم های متعجب بهم نگاه می کرد. فلش و برگه رو برداشت و گفت:
_همین الان باید اینارو بررسی کنیم…دوباره…
_شما مظنونی ندارید؟
_چرا…اون قاتل به احتمال هشتاد و پنج درصد یک زنه…و حالا هم یکی از مظنونین مفقود شده…
_یک زنه…پس نصف اون لیست خط می خوره…
از جام بلند شدم و لیست رو از دستش گرفتم.مواردی که یک مرد وارد یا خارج شده بود رو خط زدم و دور موارد مشکوک تر خط کشیدم.
دوباره لیست رو دستش دادم و ادامه دادم:
_مظنون کی بوده؟
_خوب اون…
از توی کشوی میزش یک پرونده در آورد و جلوی من روی میزش گذاشت. پرونده رو باز کرد.داخلش چند تا کاغذ و عکس بود.عکس اول رو بهم نشون داد و ادامه داد:
_مایوری جونکو، ۲۵ ساله. فروشنده ی لوازم آرایشی و بهداشتی در خیابان کورو؛یعنی توی راه مدرسه ی تو…

شب حادثه داخل مغازش صداهایی بوده و وقتی وارد شدیم، دو تا جسد و باند روی صورت قاتل رو پیدا کردیم.
نمی دونستم اون آدم کیه و چه ارتباطی با این ماجرا داره ولی از این که مفقود شده نگران بودم…شاید همون فرد قاتل باشه… ولی اون چطور وارد خونه و اتاق من شده…
_واتانابه سان…باید این موضوع رو بیشتر بررسی کنیم…
_می دونم…باید بیشتر بررسی شه…سعی کن کمکمون کنی.
دوباره به سردرگمی رسیده بودم. پرونده رو برداشتم و خوندم. قاتل بدون دردسر وارد مغازه شده بود…انگار کلید مغازه رو داشته؛ و در همین حال مایوری جونکو ادعا کرده که همون شب متوجه نبودن کلید های مغازه شده اما زیاد موضوع رو جدی نگرفته.
اگر اون زن بی گناه بود،چرا قاتل بدون دردسر وارد شده؟چرا باید کلید های اونو بدزده؟اون زن صاحب مغازه نبود… فقط یک فروشنده بود…
و اگر بی گناهه چرا فرار کرده؟…چرا اون گوش ها توی اتاق من…تنها بازمانده پیدا شده و چطور از اونجا سر درآورده؟ دوباره گیجی و هیچی…فکرم درگیر تمام این مسائل بود من نمی تونستم هیچی رو حل کنم…

About Kelashinkof

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A