Home / داستان نویسی / نکومی می کورشیا قسمت ۵

نکومی می کورشیا قسمت ۵

نویسنده: Melika_the_writer _ @no001one

قسمت۵:
مظنون:مایوری جونکو_۲۵ ساله مقتولین مرتبط:ایتو کازویا_۴۳ ساله، ناکامورا آتسوشی_۲۸ ساله
ایتو کازویا:دبیر دبیرستان میرای، متأهل_همسر:ایتو سکایی_۴۰ ساله ، فرزندان:ساتومی_۱۴ ساله ،ساکورا_۱۰ ساله.
علت مرگ:خفگی به وسیله ی طناب، زمان مرگ:۰۰:۳۷ روز حادثه…
ناکامورا آتسوشی:رییس مغازه ی لوازم آرایشی و بهداشتی نوکوموری، مجرد، مادر:ناکامورا فویومی_۶۳ ساله، پدر:فوت شده، برادر:هانرو_۳۵ ساله(در هاکونه زندگی می کند.) ، علت مرگ:خوردن ۱۲ ضربه ی چاقو به پهلو، کتف و شکم مقتول، زمان مرگ:۱:۴۰ روز حادثه…
_واتانابه سان…
_بله؟
_این چاقویی که آقای ناکامورا باهاش به قتل رسیده…همون چاقوییه که من هم باهاش مصدوم شدم؟
_درسته همونه…چطور؟
احساس می کنم قبلا هم این چاقو رو زیاد دیدم ولی اصلا چیزی یادم نمیاد…
_زیاد دیدی؟!
_نمی دونم…هیچی یادم نمیاد…
_این حرفت یعنی امکان داره که قاتل یکی از اعضای خانوادت باشه…
_اون چاقو…نمی شه به خانوادم نشونش داد؛نه؟!
_نه…اگر اینطور که می گی باشه ریسکش بالاست. امکان داره قاتل سریع تر دست به کشتنت بزنه.
_ولی اگر قاتل توی خونه باشه، چرا من هدفم؟ من فرزند دوم یک خانوادم و حتی ارث زیادی هم بهم نمی رسه!
_منم اینو نمی دونم…به فرد خاصی مشکوکی؟
_نه…من یک خواهر بزرگتر و یک پسر عموی کوچیک تر از خودم دارم که با ما زندگی می کنه…
_می دونم؛ به نظرت انگیزه ی کافی برای قتل تو رو دارن؟ و قتل اون همه آدم دیگه؟
_نه…نمی تونه کار اونا باشه…امکان نداره.
آهی کشید و گفت:خب؛ به هر حال از این که خبر دادی ممنون…نیم ساعت دیگه می رم خونه؛ اگه دوست داری صبر کن،می رسونمت.
_باشه…اما یک چیزی؛ مظنون توی هیچکدوم از فیلم های ورودی یا خروجی نبوده؟
_نه…متأسفانه…ولی به هر حال یک مظنونه.
چیزی به ذهنم رسید؛ چیزی که شاید عجیب بود ولی امکان پذیر بود…
_کارگاه…یک فرضیه ای دارم…نکنه مظنون درواقع یک جور قربانی باشه؟
_منظورت دقیقا چیه؟
_نکنه اون هم مثل من یک هدف باشه…
_چرا همچین فرضیه ای داری؟
_چون اون هم یک جورایی از حادثه ی اون شب زنده مونده…و ادعا کرده که کلید هاش دزدیده شده بودن…
_باید بررسی کنم…شاید حق با تو باشه…
در دفتر به سرعت باز شد و گروهبان داخل اومد:
_قربان…مورد اضطراری…
_چی شده؟
_مایوری جونکو…اون خودکشی کرده…
_مطمعنی که خودکشی بوده؟
_شواهد اینطور می گن قربان.
_بسیار خب؛ ماشین رو آماده کن؛به محل حادثه می ریم.
من: احتمالا قتل بوده نه خودکشی؛ اون هم یک…
_یک تاکسی بگیر و برگرد خونه؛ بعدا باهات تماس می گیریم…
_اما…
_وقت نداریم؛همین که گفتم!
هر دو به سرعت از دفتر خارج شدن. از پرونده عکس گرفتم و سریع از دفتر کارگاه خارج شدم.
یک تاکسی گرفتم و به خونه برگشتم. وقتی به خونه رسیدم شام آماده بود. سر میز شام آینو رو ندیدم.
_مادر…آینو شام نمی خوره؟
_هنوز از سر کارش برنگشته.
_چرا؟چیزی شده؟
_نه،گاهی مجبوره بیشتر سر کار بمونه.
این قضیه به نظرم زیاد جالب نمیومد. چرا امشب که اون مظنون خودکشی کرده…یا به قتل رسیده؛ آینو اضافه کاری داره؟
یک لحظه فکر وحشتناکی به ذهنم رسید… آینو… شاید اون هم توی خطر بود…
از سر میز بلند شدم.
_آیکو!چی شده؟
_مامان محل کار آینو کجاست؟
_چرا اینو می پرسی؟
_دوست دارم برم دنبالش…
_نگرانش نباش! اون خوب رانندگی می کنه…
_من می خوام امشب برم اونجا، کار واجبی دارم…فقط آدرس رو بهم بدید!
_با خودش بر می گردی؟
_آره…
_آدرس رو روی یک تکه کاغذ نوشت و بهم داد.
سریع آماده شدم و یک تاکسی گرفتم. به شرکتی که توش کار می کرد رسیدم. از خد

متکار پرسیدم

که دفترش کجاست. با آسانسور به طبقه ی سوم رفتم. در دفترش بسته بود.در زدم ولی هیچکس جواب نداد. متوجه شدم لامپ هاش هم خاموشه.
پشت سرم رو نگاه کردم. داشت به سمت آسانسور پارکینگ ها می رفت. سریع به سمتش دویدم ولی دیر شده بود.سوار آسانسور شده بود. سریع سوار آسانسور کناری شدم. پارکینگ شرکت علامت خاصی توی آسانسور داشت. احساس خیلی بدی داشتم… چه اتفاقی داشت برای آینو می افتاد؟
به محض اینکه در آسانسور باز شد، بیرون رفتم و شروع به گشتن کردم. بالاخره چشمم بهش خورد. خواستم صداش کنم که دیدم یک نفر داره به سمتش می ره. نگاهی بهش انداختم؛ یک مرد بود که لباس های تیره پوشیده بود و کلاه سوئیشرتش رو روی سرش کشیده بود. چرا باید توی این موقع سال و توی یک مکان بسته کلاه رو روی سرش می کشید؟اون مرد به نظر یکی از کارمند های شرکت نمیومد…پس توی پارکینگ چی کار می کرد؟ یکم بهش نزدیک تر شدم…دستش یک چاقو بود!
با تمام سرعت به سمت آینو دویدم؛ دستش رو گرفتم و با خودم کشیدم:
_بدو…فرار کن…
_چی شده؟
_اون مرد…اونی که پشت سرمونه… با یک چاقو داشت به سمتت میومد…
نگاهی به پشت سرمون اندا

خت.دستم رو محکم گرفت و گفت:باید به سمت پله های خروج اضطراری بریم!
همینطور به دویدن ادامه دادیم. اون مرد هم هنوز دنبالمون میومد.
پله ها رو پیدا کردیم. موبایلم رو از توی کیفم درآوردم.به سختی شماره ی پلیس رو گرفتم:
_الو…پلیس…
_بله بفرمایید.
_منو خواهرم توی پارکینگ شرکت FCN با یک مرد چاقو به دست گیر افتادیم… هنوز دنبالمونه…ما الان توی راه پله ی خروج اضطراری ایم…
_بسیار خوب، آرامشت رو حفظ کن…
_لطفا سریع تر بیاید…
_الان یک واحد به اونجا اعزام می شه؛ سعی کنید اون مرد رو یک جا گیر بندازید؛ بعد هم…
_الو…الو…
_آیکو مواظب باش!
دستم رو کشید و سریع به این سمت خودش آورد. داشتیم به طبقه ی یازده نزدیک می شدیم…

About Kelashinkof

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A