Home / داستان نویسی / Memories : of a crazy person

Memories : of a crazy person

به نام خدا 

این داستان نوعی نقش آفرینی چند جانبه از طرف خواننده را به ارمغان خواهد آورد

در بخش اول انتخاب هایی به خواننده داده می شود که در روند داستان تاثیر آنچنانی ندارند ، یا اینگونه جلوه می کنند . تصمیم با خود شماست

در قسمت یک این داستان یک انتخاب به شما داده می شود ولی در آینده انتخاب های بیشتری خواهید داشت .

 

 (زندگی یک دیوانه)

دنیا می خواد بر ما بتازه ولی این که ما بهش اجازه بدیم یا نه یک چیز کاملا متفاوت هست . این که با خدا باشیم و نباشیم هم مهم نیست ، به خودمون مربوط میشه .

زندگی های آرمانی رو بذاریم لب کوزه و آبشو بخوریم . تا تهش خودزنی کنیم و با فلاکت وبدبختی وقتی دستمون دراز به سمت دنیاست برای تحقق روئیاهامون با اون خداحافظی کنیم .

یا اینکه برامون هیچ چیز مهم نباشه و در لحظه زندگی کنیم و ازش لذت ببریم . به هیچکس نزدیک نشیم مگر برای نیاز هامون . چون نزدیک شدن به هر کسی نیاز به پرداخت هایی داره .

این فلسفه ی منه ، این اصل زندگی من هست . باید توی سایه ها زندگی کرد . باید تا جایی که میشه دوری کرد و توی سایه ی هیچکس جز خودت حرکت نکنی . اما چی میشه کرد وقتی به طور کاملا ناخواسته به یکی وابسته شدی . کسی که حاظری تمام زندگیتو به پاش بدی . سرش داد می زنی ولی باز دلتنگش میشی . باهاش قهر میشی ولی باز پشیمون میشی . این داستان یک دیوانه است .

 

حدودا ۶ سال پیش (من ۱۱ساله ) توی زمستون

به این فکر می کردم که چرا ما انسان ها قدرت های ماورای طبیعی نداریم . چرا نمی تونیم هر چی می خوایم رو حفظ کنیم . چرا نمی تونیم هر جور دلمون خواست لباس بپوشیم ، چرا رئیس جمهور زن نداریم . سرم پر از چرا بود ولی هیچ اهمیتی نداشت چون جوابشون رو می دونستم و تنها امید داشتم هر چه زودتر یک اتفاق بیافته که از چرا ها فاصله بگیرم . چیزی که حقیقی باشه اونم تو جایی که هیچ چیزی حقیقت نداره . انسان ها رو از همه لحاظ در تبعیض قرار میدن که راس اون تبعیض جنسیتی هست .نمی دونستم توی این جامعه ی طبقاتی چطوری زندگی کنم وقتی مامورشهرداری به چشم حقارت نگریده می شد ، زبان چاپلوسی برای معلم گل می کرد و کسانی فلان مقام کشور را به چشم خدا می دیدند .

جلوی درب مدرسه ایستاده بودم .دو پرچم را می دیدم که دیگران لگد می کنند و از روی آن رد میشوند بدون آنکه بدانند چرا این کار را می کردند . اما من می دانستم چرا روی آن ها پا نمی گذارم . می دانستم که با این کار خودم را کوچک کرده ام ، می دانستم با این کار به ملتی توهین خواهم کرد که با تمام وجود به آن پرچم ها دلبسته بودند . چون آزادی در آن کشور ها وجود داشت . چون فرقی بین مرد و زن نبود . من اینگونه فکر می کردم برای همین از کنار آن ها می گذشتم و با کراهت با کسانی حرف می زدم که می دانستم اکثرا خانوادشان آن ها را در سن ۱۴ ۱۵ سالگی به خانه ی شوی می فرستادند ، بدون هیچگونه حق انتخابی . ( البته باید بگم اگه کسی می خواستون : شوهر از لحاظ کمی کم شده چه برسه به کیفی )

من این ها را می دانستم چون دیوانه بودم . دیوانه ای که کودکی نکرد در فکر کسانی از کنارش می گذشتند . چون بیشتر می فهمیدم . چون آرمانی فکر نمی کردم . چون حقیقت ها می دیدم و نمی خواستم با هزاران آرزو از این دنیا حذف شوم .

پشت در کلاس میخکوب شدم . روی در نوشته شده بود : برای هر لحظه ات لبخند بزن

چه فکری پشت این حرف بود ؟ همه بدون فکر ان را می خواندند و می خندیدند و وارد کلاس می شدند ولی این چیزی غیر از لبخند زدن برای شاد بودن بود . این لبخند باید برای پوشاندن غم باشد . غمی که در هرسکانس از زندگی که کات می شود تو را در برخواهد گرفت

دوراهی : حال آیا واقعا منظور نویسنده را فهمیده ام ؟

۱ . فکر نمی کنم ! دست خط بچه گانه ی بر روی در نقش بسته بود . کسی هم سن من با این افکار ؟

۲ . شاید باید شانسم را امتحان کنم ؟ شاید در این دنیا کسی باشه که من بتونم سایه ام رو باهاش شریک شم .

 شما می تونید برای ادامه ی داستان با توجه به تصمیمی که گرفتید به دو پست بعدی مراجعه کنید ؟ شما می خواید بفهمید سرنوشت دختری ۱۱ ساله در این دنیای خفت بار چی میشه ؟ امیدوارم این تصمیم ها باعث نابودی اون نشه !

About sinakh531

سلام من نمی دونم چند سالم هست . هیچی هم نیستم یا بهتره بگم نمی گم کی ام !!! خودتون باید ببویید نه من بگویم فکر کنم آرانشیسم ایرانی نباشم ولی در حد بینل شاید

Check Also

انسان

بسم الله الرحمن الرحیم     نام داستان :انسان      ژانر :کوتاه     …

پاسخ دهید

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A